شمارهٔ ۳۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز نور قبۀ زرین آینه تمثال
۲
زمین تفته فرو پوشد آتشین سر بال
۳
فروغ چتر سپهری بیک درخشیدن
۴
بسنگ زلزله اندر زند بگاه زوال
۵
درر چو لاله شود لعل در دهان صدف
۶
چون آب موج زند سیم در مسام جبال
۷
بریخت برگ گل مشکبوی پروین شکل
۸
چو جرم پروین بر آسمان کشید اشکال
۹
ز خوید سبز بگردد همی سرین گوزن
۱۰
ز لاله سرخ بگردد همی سروی غزال
۱۱
طیور ، گاه پریدن ، ز تابش خورشید
۱۲
همی کنند بمنقار آتش از پر و بال
۱۳
چو گرم گردد آب از هوای آتش طبع
۱۴
پشیزه نرم شود بر مسام ماهی وال
۱۵
ز نور تابش خورشید لعل فام شود
۱۶
سروی آهوی دشتی ، چو آتشین خلخال
۱۷
گمان بری که برفتن سموم آتش زخم
۱۸
ز خشم شاه کند بر زمانه استعجال
۱۹
گزیده شمس دول،شهریار زین ملل
۲۰
ستوده کهف امم ، آفتاب جود و جلال
۲۱
طغانشه بن محمد ، که خواندش گردون
۲۲
خدایگان عجم ، شهریار خوب خصال
۲۳
ز گنج او بسوی سایلان درگه او
۲۴
چو مور در گذر خاک راه جوید مال
۲۵
ز جود دست وی اندر نگین خاتم او
۲۶
همی گشاده شود چشمه های آب زلال
۲۷
هلال شکل ز نعل سمند او گیرد
۲۸
بدین سبب زخسوف ایمنست شکل هلال
۲۹
ستاره لفظش خوانند و آسمان مرکب
۳۰
بگاه قول و معانی ، بروز جنک وجدال
۳۱
فرو گرفتن و بیرون گذاشتن عجبست
۳۲
ستاره از سر کلک ، آسمان ز تاب دوال
۳۳
ایا شهی،که بهنگام کین رسول اجل
۳۴
ز خنجر تو برد روزنامۀ آجال
۳۵
شدست قابض ارواح تیغ هندی تو
۳۶
چنانکه نقش نگین تو مقصد آمال
۳۷
مگر که در ازل ، ای شاه ، حکم رزق و اجل
۳۸
نگین و تیغ ترا داد ایزد متعال؟
۳۹
گر اژدها برود بر طریق لشکر تو
۴۰
نهان کند ز نهیب تو مهره در دنبال
۴۱
ز روی تیغ تو اندر دو چشم دشمن تو
۴۲
دهان گشاده نماید نهنگ مرگ آغال
۴۳
بدان گهی که چو شیران یلان آهن پوش
۴۴
برون شوند خروشان همال پیش همال
۴۵
پلنگ و شیر بجنبند بر هلال علم
۴۶
تن از نسیج یمانی و جان ز باد شمال
۴۷
ز بهر کین زره تنگ حلقه در پوشند
۴۸
بجای پوست در ارحام مادران اطفال
۴۹
ستارگان چو شجاعان جنگ بر گردون
۵۰
همی کشند بدریای خون درون اذیال
۵۱
صدف ز بیم بلا در جهد بکام نهنگ
۵۲
ز خون برنگ یواقیت سرخ کرده لئال
۵۳
زمین چو پشت کشف پر ز غیبۀ جوشن
۵۴
هوا چو قوس قزح پر علامت ابطال
۵۵
هوا چو بیشۀ الماس گردد از شمشیر
۵۶
زمین چو پیکر مفلوج گردد از زلزال
۵۷
جز از گشاد تو در چنبر فلک که برد
۵۸
فروغ خنجر الماس فعل مغز فتال ؟
۵۹
چنان گریزد دشمن که شیر رایت او
۶۰
ز هیبت تو نجنبد مگر بشکل شکال
۶۱
چو گرم گردد از آشوب حمله مرکب تو
۶۲
بجای خوی ز مسامش برون جهد پر و بال
۶۳
مخالف تو اگر تیر در کمان راند
۶۴
چو خار پشت سر اندر کشد بتیر نصال
۶۵
ستاره در روش چرخ چون کند خردش
۶۶
زمین بتارک ماهی فرو برد اشغال
۶۷
پس از نبرد تو مر خستگان تیغ ترا
۶۸
ز خون بدل رود الماس ریزه از قیفال
۶۹
بروز جنگ زیک میل ترگ دشمن تو
۷۰
ز عکس خنجر تو بترکد چو تشنه سفال
۷۱
ز ضربت تو الف وارقد دشمن تو
۷۲
دو نیمه گردد و باز اوفتد بصورت دال
۷۳
مخالفت ننهد تیغ آبدار از دست
۷۴
اگر چه تیر بود بر مخالف تو و بال
۷۵
گمان برد که اگر اشک او کمی گیرد
۷۶
ز آب تیغ توان کرد دیده مالامال
۷۷
پس از نبرد تو عمری در از بر شخ کوه
۷۸
ز زخم تیغ تو بر موج خون روند ابدال
۷۹
بروز حرب مجوف کنی بیک فرسنگ
۸۰
بنیزه ار زره تنگ حلقه نقطۀ خال
۸۱
سپهر چنبری از خدمت تو جوید نام
۸۲
سعود مشتری از سیرت تو گیرد فال
۸۳
هزار دریا در یک سخاوت تو ضمین
۸۴
هزار گردون در یک کفایت تو عیال
۸۵
ز همت تو کم از نقطه ایست جرم فلک
۸۶
ز سیرت تو کم از ذره ایست کل کمال
۸۷
هزار جای فزون گفت عنصری که: « ملک
۸۸
برور جنگ به آمد ز خان و از چیپال »
۸۹
ز دولت پدران تو صد هزار ملک
۹۰
نگون شدند چو چیپال و خان بروز قتال
۹۱
ایا شهی ، که ز عدل تو شیر شادروان
۹۲
ز دست خویش بدندان برون کند چنگال
۹۳
اگر بدولت محمود می پدید آمد
۹۴
ز طبع عنصری آن شعرهای سحر مثال
۹۵
مرا بفر تو باید که در ترازوی نظم
۹۶
خواطر شعرا کم سزد ز یک مثقال
۹۷
ز بحر خاطرم ار ابر قطره بردارد
۹۸
بجای گل سر طوطی برون دمد ز نهال
۹۹
زمانه گردن اقبال را قلاده کند
۱۰۰
هر آن قصیده که من بر سرش نویسم : قال
۱۰۱
نگیرم از قبل جاه خدمت اعیان
۱۰۲
نگویم از جهت مال مدحت ارذال
۱۰۳
نه در حدود تمکن کنم ز بهر طمع
۱۰۴
نه از ملکوت مذلت کشم ز بهر منال
۱۰۵
ببندگیت رضا دادم از عقیدت دل
۱۰۶
بدوستیت جدا گشتم از عشیرت و آل
۱۰۷
نه منتست که بر تو همی نهم ، لیکن
۱۰۸
همی بنظم بگویم مجاری احوال
۱۰۹
شنیده بودم از این پیشتر که : راه سرخس
۱۱۰
بود نشیمن آفات و مرکز اهوال
۱۱۱
سموم وار بود بادهای او محرق
۱۱۲
شرار وار بود خاکهای او قتال
۱۱۳
طریقهاش بباریکی پل محشر
۱۱۴
مضیقهاش بتاریکی دل دجال
۱۱۵
از ان قبل که در آن ره بعینه گفتی
۱۱۶
که روضه های جنانند توده های رمال
۱۱۷
مرا ز خاصۀ خود بود زیر ران فرسی
۱۱۸
بتن چو کوه جسیم و بتگ چو باد شمال
۱۱۹
تکاوری ، که زمین از تحرک سم او
۱۲۰
بود چو نقطۀ سیماب دایم از زلزال
۱۲۱
منقط از اثر گام او هوا بشهب
۱۲۲
منقش از اثر نعل او زمین بهلال
۱۲۳
نهنگ وار گه غوطه در رود ببحار
۱۲۴
پلنگ وار گه پویه بر شود بجبال
۱۲۵
چو در مصاحبت او بریدم آن ره را
۱۲۶
مرا معاینه شد کان حدیث بود خیال
۱۲۷
بمدحت تو سخن های چابک اندیشم
۱۲۸
نه طبع ایشان زربود و آن من صلصال ؟
۱۲۹
فغان من همه زین شاعران خیره سخن
۱۳۰
غریق بحر جهالت ز طبع تیره و ضال
۱۳۱
فریب تشنگی این قوم را بر آورده
۱۳۲
ز آفتاب تخیل دو صد سراب محال
۱۳۳
ولیک اگر چه چنینست هم پدید بود
۱۳۴
خسک ز لؤلؤ مکنون وروبه از ریبال
۱۳۵
زمرد و گیه سبز هر دو همرنگند
۱۳۶
ولیک از ین بنگین دان برند ، از آن بجوال
۱۳۷
خدایگانا ، طبع لطیف خواهد شعر
۱۳۸
لطیف زود پذیرد تغیر احوال
۱۳۹
چو مشتری بدرخشد گه فزونی عز
۱۴۰
چو خاک تیره نماید بگاه سستی حال
۱۴۱
خدایگان اگر این چند بیت بپسندد
۱۴۲
مرا بباغ طرب در،چو سرو گردد نال
۱۴۳
چنان شود سخن من ، که در معانی او
۱۴۴
بخیرگی نگرد طبع جادوی محتال
۱۴۵
و گر بخدمت آن صدر آفتاب آیین
۱۴۶
بکام دل رسم و رسته گردم از اهوال
۱۴۷
بفر دولت شاه از برای خدمت من
۱۴۸
قلاده بر نهد از ماه نو فلک بغزال
۱۴۹
جهان پیر چو من یک جوان برون نارد
۱۵۰
بلند همت و بسیار دان و اندک سال
۱۵۱
همیشه تا نشود لعل عود و مرجان مشک
۱۵۲
همیشه تا نشود عود فحم و مشک ز کال
۱۵۳
بکامرانی بنشین ، ببین مخالف را
۱۵۴
بچنگ مرگ مقید ، بدام ننگ نکال
۱۵۵
زآب تیغ تو آتش گرفته جان عدو
۱۵۶
ز موج دست تو گوهر فشانده ابر نوال
۱۵۷
چو مهر بر طرف آسمان قصر بتاب
۱۵۸
چو سرو در کنف بوستان عدل ببال
۱۵۹
طرب فزای و درون پرورو فراغت کن
۱۶۰
سماع ساز و تنعم کن و نشاط سگال