ازرقی هروی · قصاید

شمارهٔ ۴۶

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گویی که ماه و مشتری از جرم آسمان
۲
تحویل کرده اند بباغ خدایگان
۳
وز ماه و مشتری شده آن خاک پرنگار
۴
نوری عجیب صورت و شکلی بدیع سان
۵
نی نی ، که ماه و مشتری از وی ربوده اند
۶
در نیکویی فزونی و در روشنی توان
۷
گویی که بوستان بهشتست بر زمین
۸
رضوان بماه و مشتری آگنده بوستان
۹
مرجان عود سوز درو شاخ نسترن
۱۰
مینای مشک سای درو برگ ضیمران
۱۱
باد اندرو بزیده ز پهنای آسگون
۱۲
ابر اندرو گذشته ز بالای قیروان
۱۳
در دست باد عنبر سارای بی قیاس
۱۴
در چشم ابر لؤلؤی شهوار بی کران
۱۵
زلف بنفشه عنبر این سوده در شکن
۱۶
رخسار لاله لولوی آن کرده در دهان
۱۷
پروین ارغوان زسر لشکر سمن
۱۸
بر آسمان کشیده علمهای پرنیان
۱۹
از سیم خام برگ برآورده یاسمن
۲۰
با زر پخته گونه بدل کرده اقحوان
۲۱
در زیر سرو نغمۀ کبکان رود زن
۲۲
بر شاخ بید نعرۀ مرغان شعر خوان
۲۳
و آن آب نیلگون معلق گمان بری
۲۴
مالیده قرطه ایست ز پیروزه بهرمان
۲۵
گویی که باد سودۀ سوهان آژده است
۲۶
گاهی زند بصیقل و گاهی زند فسان
۲۷
از دانش و ز جان اثری نی درو ولیک
۲۸
از نیکویی چو دانش و از روشنی چو جان
۲۹
و آن قصر کوه پیکر انجم لقا درو
۳۰
پهنای خاک دارد و بالای آسمان
۳۱
ز آسیب چنبر فلک اندر فراز او
۳۲
بر کنگره خمیده رود مرد پاسبان
۳۳
از صحن باغ کنگرۀ او چو بنگری
۳۴
زان هر یکی خیال خیالی کند عیان
۳۵
گویی که خرد بچۀ سیمرغ بی عدد
۳۶
بر کرده اند تیزی منقار از آشیان
۳۷
و آن گردش مزمل زرین شگفت را
۳۸
آبی ، بروشنی چو روان ، اندرو روان
۳۹
پیروزه همچو سیم کشیده فرو رود
۴۰
از گوشۀ مزمل زرین بآبدان
۴۱
گویی ز زر پخته همی پوست بفگنند
۴۲
تعبان سیم پیکر پیروزه استخوان
۴۳
باغی بدین نشان و بنایی بدین نسق
۴۴
پاکیزه تر ز کوثر و خرم تر از جنان
۴۵
در پیش او نشسته و بر پای صف زده
۴۶
گردان کار دیده و شاهان کامران
۴۷
جمشید وار شاه نشسته میان باغ
۴۸
بربسته آدمی و پری پیش او میان
۴۹
شمس دول ، گزیدۀ ایام ، فخر ملک
۵۰
تیغ خلیفه ، سایۀ اسلام ، شه طغان
۵۱
یاقوت ناب در کف او گشته آفتاب
۵۲
مینای سبز بر سر او بسته سایبان
۵۳
از صوت شعر خوان دل افلاک پر خروش
۵۴
وز زخم رودزن سر خورشید پر فغان
۵۵
بر کف نهاده لعل میی کز خیال او
۵۶
اندیشه لاله زار شود ، دیده گلستان
۵۷
آن می ، که گر زدور بداری ، ز عکس او
۵۸
شنگرف سوده گردد مغز اندر استخوان
۵۹
گر بگذرد پری بشب اندر شعاع او
۶۰
از چشم آدمی نتواند شدن نهان
۶۱
رنگین میی که بر کفن مرده گر چکد
۶۲
در تن رگ فسرده شود شاخ ارغوان
۶۳
آن می که بر سپهر اگر پرتو افگند
۶۴
شاید که آفتاب شود یکسر آسمان
۶۵
ساقی ز عکس نورش گویی سیاوشست
۶۶
آتش پناه ساخته از بهر امتحان
۶۷
مشکست و لعل و شعری و پروین ، اگر بود
۶۸
شعری برنگ بسد و پروین ببوی بان
۶۹
خوشبوی تر ز عنبر و رنگین تر از عقیق
۷۰
روشن تر از ستاره و صافی تر از روان
۷۱
جامی چو بحر ژرف ، کز و نگذرد همی
۷۲
عنقا بزخم شهپر و زورق ببادبان
۷۳
شاه آنچنان میی بچنین جام کرده نوش
۷۴
از دست سیم ساق مهی نوش ناردان
۷۵
دوران خود سپرده بفرمان او فلک
۷۶
اشغال خویش داده بتوقیع او جهان
۷۷
با حلم او زمین گران چون هوا سبک
۷۸
با طبع او هوای سبک چون زمین گران
۷۹
ای سروری که نام ترا بندگی کنند
۸۰
در حد روم قیصر و در خاک ترک خان
۸۱
از پای همت تو همی تابد آفتاب
۸۲
وز دست حشمت تو همی گردد آسمان
۸۳
از قوت سخای تو هیچ آفرید ه ای
۸۴
در دست تو قرار نگیرد مگر عنان
۸۵
هرچ آن گمان بری تو ، قضا هم بر آن رود
۸۶
گویی ز کیمیای قضا کرده ای گمان
۸۷
زان پایدار ماند ستاره ، که روز جنگ
۸۸
از عکس خنجر تو بیابد همی نشان
۸۹
در خاک هند رمح ز بیم سنان تو
۹۰
بگداخت شاخ شاخ و لقب یافت خیزران
۹۱
روزی که آب و آتش ریزد ز تیغ و رمح
۹۲
این لاله قطره گردد و آن ارغوان دخان
۹۳
شنگرف بارد از دل زنگار چهره تیغ
۹۴
بیجاده ریزد از سر پیروزه گون سنان
۹۵
ور باد زخم ژاله زند ابر هندوی
۹۶
بر درع لاله کارد و بر جوشن ارغوان
۹۷
از هیبت استخوان مبارز چنان شود
۹۸
کز خوردنش همای کند قصد زعفران
۹۹
وز نیزه های رمح دگر عالمی کنند
۱۰۰
در دامن ستاره پر افعی و افعوان
۱۰۱
دشمن چو بحر آتش بیند جهان زتو
۱۰۲
در موج او نهنگ دلیران جان ستان
۱۰۳
مالک کشان کشان سوی دوزخ برد نگون
۱۰۴
آنرا که زخم تیغ تو باز افکند سنان
۱۰۵
بیرون فگنده نیزۀ خطی بروی دست
۱۰۶
و اندر کشیده کرۀ ختلی بزیر ران
۱۰۷
پیدا شود ز چهرۀ دشمن بچند میل
۱۰۸
در گوهر بلارگ تو گنج شایگان
۱۰۹
پیکان بقبضه در کشد از بهر جنگ تو
۱۱۰
وز سوی زه خدنگ برون پرد از کمان
۱۱۱
ای اختر سخا ، که ز سیر نوال خویش
۱۱۲
هر روز بر سپهر تفاخر کنی قران
۱۱۳
آب حیات خورد سنان عدوی تو
۱۱۴
هر کس که خورد شربت او زیست جاودان
۱۱۵
گر طبع جود شکل مکان گیردی ازو
۱۱۶
جود ترا هزار فلک بایدی مکان
۱۱۷
بر کان زر ز دست تو گر صورتی کنند
۱۱۸
زر نقش مهر گیرد و بیرون جهد زکان
۱۱۹
بر سکه گر نگار کنی شکل دست خویش
۱۲۰
بر زر رقم شود که : ببخشید رایگان
۱۲۱
از حرص آنکه خواسته بخشی بخواستار
۱۲۲
خواهی که موی بر تن سایل شود زبان
۱۲۳
هرکس که بر زبان نیاز از تو بار خواست
۱۲۴
او را زجاه وجود تو بودست ترجمان
۱۲۵
خواهی که دشمنانت همه دوستان شوند
۱۲۶
تا بیشتر بخلق دهی جاه و سوزیان
۱۲۷
جود تو بی گمان که ضمان را وفا کند
۱۲۸
گر خلق را بدادن روزی شود ضمان
۱۲۹
رمح ترا یقین خلیلست روز جنگ
۱۳۰
کز آتش سنان تو ناید برو زیان
۱۳۱
گر گوهری ز چشمۀ تیغ تو برکشند
۱۳۲
صد جان زنگ خورده برون آرد از میان
۱۳۳
فردوس را بمجلس تو سرزنش کند
۱۳۴
آن کس که در سرای تو بودست میهمان
۱۳۵
ای خسروی که از کف رادتو زایرت
۱۳۶
بر صد هزار گنج فزونست قهرمان
۱۳۷
من بنده از زمانه نژند زمانه ام
۱۳۸
گردم مگر بفضل خداوند شادمان
۱۳۹
بیرون نکرد خواهم ، تا عمر من بود
۱۴۰
خدمت زجان ، مدیح زدل ، خامه از بنان
۱۴۱
تا ارغوان نگار بود خاک نوبهار
۱۴۲
تا زعفران فشان گذرد باد مهرگان
۱۴۳
افزون ز روزگار ملک شادمان زیاد
۱۴۴
در نعمت گزیده و در دولت جوان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.