شمارهٔ ۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آمدگه وداع چو تاریک شد هوا
۲
آن مه که هست جان و دلم را بدو هوا
۳
گرمی گرفته از جگر گرم او زمین
۴
سردی گرفته از نفس سرد من هوا
۵
ماه تمام او شده چون آسمان کبود
۶
شَکل شهاب او شده چون ماه نو دو تا
۷
چون شاخشاخ سنبل و چون جویجوی سیم
۸
زلف و سِرِشکش از بر یاقوت و کَهْرُبا
۹
مانند زنگیای که بر آتش همی تپد
۱۰
زلفش در آب دیده همی کرد آشنا
۱۱
بنشست نرمنرم و همیگفت زارزار
۱۲
با آشنا چنین نکند هرگز آشنا
۱۳
ای از خَطِ وفا شده بیحُجّتی برون
۱۴
بیگانهوار صف زده در مَحْضر جفا
۱۵
بردی سر از وفا و نبردی وفا به سر
۱۶
به زین بود به مذهب آزادگان وفا
۱۷
از من بری مشو که من از دل شوم بری
۱۸
وز من جدا مشو که من از جان شوم جدا
۱۹
از جان و دل به طبع توان بودنت رهی
۲۰
لیکن چو جان و دل نتوان کردنت رها
۲۱
فرمان بر و مرو که کند رنجه روزگار
۲۲
دست تو از عنان و دل و دست از عنا
۲۳
در بر مراد دل ز بر دل همی روی
۲۴
بودنْتْ تا چه مدّت و رفتنْتْ تاکجا
۲۵
گفتمکه ای مرا ز دل و جان عزیزتر
۲۶
جان و دلم مکن به بلا خیره مبتلا
۲۷
از چشم خویش چشمهٔ زمزم مکنکه هست
۲۸
رخسار و حُجرهٔ تو مرا کعبه و صفا
۲۹
تو دیدهٔ منی و نخواهم کنار خویش
۳۰
از دیده گشته خالی و از خون دل مَلا
۳۱
لیکن ز نزد تو به ضرورت همی روم
۳۲
در شرعْ کارها به ضرورت بود روا
۳۳
بودن خطاست ایدر و آن خوبتر که من
۳۴
گیرم ره صواب و گذارم ره خطا
۳۵
اینجا نه حشمت است مرا و نه نعمت است
۳۶
جایی روم که حشمت و نعمت بود مرا
۳۷
مردم به شهر خویش ندارد بسی خطر
۳۸
گوهر به کان خویش ندارد بسی بها
۳۹
گر جان ما به ما بگذارند مدتی
۴۰
خرّم شود به وصل دگرباره جان ما
۴۱
گاه است اگر وداع کنیم وز چشم خویش
۴۲
باریم گوهری که همی بارد از سما
۴۳
مه بود دلبر من و چون کردمش وداع
۴۴
ره پیش روی کردم و مه در پس قَفا
۴۵
دیدم جهان چو هاویه پردود و پر شرر
۴۶
دود آمده به زیر و شرر رفته بر عَلا
۴۷
بر خاک برفتاده به هم موکب ظلم
۴۸
بر چرخ ایستاده به هم لشکر ضیا
۴۹
روی زمین ببسته ز جسمانیان نظر
۵۰
روی فلک گرفته ز روحانیان صفا
۵۱
اندر هوا شهاب تو گفتی همی رود
۵۲
در پیکر شیاطینْ ارواحِ انبیا
۵۳
گردون چو مرغزار و درو ماه نو چو داس
۵۴
گفتی که مرغزار همی بدرود گیا
۵۵
گرد آمده ثریّا بر چرخ زودگرد
۵۶
چون دانههای سیمین بر چرخ آسیا
۵۷
سیل مَجّره همچو رهی کاشکاره کرد
۵۸
موسی میان بحر چون بر آب زد عصا
۵۹
اندر شبی چنین که فلک بود مُسْتَوی
۶۰
دیدم رهی روان شده از خطّ اِستِوا
۶۱
در غارهاش یافته طاغوت مُستقرّ
۶۲
بر پشتههاش یافته عِفریت مُتّکا
۶۳
گرماش چون حرارت مَحْرور در تموز
۶۴
سرماش چون رطوبت مرطوب در شَتا
۶۵
پُر شیر و اژدها همهٔ بیشههای او
۶۶
چون ناب شیر شَرزه و دندان اژدها
۶۷
شورابههای بیمزهٔ ناخوش اندرو
۶۸
همچون دهان صاحب عِلّت به ناشتا
۶۹
گفتی سرابهاش چو صَرْحِ مُمَرّدست
۷۰
از زیر پای آب در آن همچو آسیا
۷۱
ریگ اندرو چو آتش و گرد اندرو چو دود
۷۲
مردم چو مرغ و باد مخالف چو گردنا
۷۳
دیدم سماک را ز بلندیش چون سَمَک
۷۴
دیدم سهیل را ز معالیش جون سها
۷۵
گاهی ز بیم ذُوبعه خواندم همی فسون
۷۶
گاهی ز ترس وسوسهکردم همی دعا
۷۷
پرهیز کرده بودم و سوگند خورده نیز
۷۸
کز بهرکام دل نشوم طعمهٔ بلا
۷۹
از بس که کرد چشم تو نیرنگ و جادویی
۸۰
برهیز من هدر شد و سوگند من هَبا
۸۱
پشتم دو تا نه از پی آن شد که عشق تو
۸۲
باری بر او نهاد ز اندیشه و عَنا
۸۳
گم شد دلم ز دست و به خاک اندر اوفتاد
۸۴
کردم ز بهر جستن او پشت را دو تا
۸۵
تا عشق تو رها نکند جان من ز دست
۸۶
منکیکنم ز دست سر زلف تو رها
۸۷
دُرّ گرانبهایی و دارم تو را عزیز
۸۸
آری عزیز باشد دُرّ گرانبها
۸۹
بودم درین تفکر و اندیشه کز فلک
۹۰
آواز داد دولت و گفتا که مَرحَبا
۹۱
ای از پی مراد به حضرت نهاده روی
۹۲
رایت سوی امید و امیدت سوی قضا
۹۳
شعرت همه معانی و لفظت همه نُکَت
۹۴
طبعت همه مدایح و دَرجَت همه ثنا
۹۵
زودا که پادشا کُنَدَت بر مراد دل
۹۶
دیدار و خدمت شرفالملک پادشا
۹۷
بوسعد، نجم سعد و محمد، سپهر حمد
۹۸
کز سعد و حمد یافت معالی وکبریا
۹۹
صدری که در شمایل و اخلاق لطف او
۱۰۰
از کِبریاست محض نه کِبرست و نه ریا
۱۰۱
معلوم شد که نام فتوت به ذات او
۱۰۲
مختوم شد چنانکه نبوت به مصطفا
۱۰۳
ملک زمین به کلک و بنانش قرار یافت
۱۰۴
چون دین به ضربت و شرفِ تیغِ مرتضا
۱۰۵
بینم همی معاینه از مُکرَمات او
۱۰۶
هرچ آن شنیدهام زکرامات اولیا
۱۰۷
دنیا چو بوستان شد و ذاتش درو چو گُل
۱۰۸
انعام او مَطَر شد و احسان او صبا
۱۰۹
بیآرزوی مدحش و بیشوق دیدنش
۱۱۰
اندر زبان و دیده بَکَم باشد و بُکا
۱۱۱
ای شغل مهتران ز کمال تو با نَسَق
۱۱۲
وی کار کِهتران ز نَوال تو با نوا
۱۱۳
خاک سُم ستور تو سادات ملک را
۱۱۴
در مغز عنبر آرد و در چشم توتیا
۱۱۵
مدح تو خاک در کف مادِح چو زر کند
۱۱۶
گویی که هست مدح تو جزوی زکیمیا
۱۱۷
از تو سوال کرد ندانند سائلان
۱۱۸
کز وهم سائلانت زیادت بود عطا
۱۱۹
فردا خدای عرش به عقبی دهد ثواب
۱۲۰
آن را که همت تو به دنیا دهد جزا
۱۲۱
دست مبارک تو سخای مصورست
۱۲۲
هرگز ندیدام که مصور بود سخا
۱۲۳
گر طعنهای زنند تو را دشمنان بهقصد
۱۲۴
چون گرد و چون غبار شد اندر هوا هبا
۱۲۵
بر آسمان ملک تویی همچو آفتاب
۱۲۶
از گرد و از غبار چه نقصان بود تو را
۱۲۷
وهم تو در کفایت اگر مرکبی بود
۱۲۸
در مرغزار دین و دیانت کند چرا
۱۲۹
نقصان و طعنه بر تو روا نیست همچنان
۱۳۰
چون و چرا بر ایزد بیچون و بی چرا
۱۳۱
نقص تو گشت باز سوی دشمنان تو
۱۳۲
کوه است بانگ و نقص تو درکوه چون صدا
۱۳۳
پاک آفرید شخص تو را کردگار فرد
۱۳۴
آلوده کی شود به سخنهای ناسزا
۱۳۵
در ملک شاه خدمت تو بیخیانتی است
۱۳۶
چون در سَحر عبادتِ پیرانِ پارسا
۱۳۷
این یک دو مه که بر سر ما بندگان گذشت
۱۳۸
بودیم سر به سر همه با ناله و بُکا
۱۳۹
پر گشت گوش ما همه زاری ز خلق دون
۱۴۰
گه رنج و گه سلامت و گه خشم و گه رضا
۱۴۱
فارغ نداشتیم زبان از ثنا و شکر
۱۴۲
بیش از دعا و شکر چه باشد به دست ما
۱۴۳
منت خدای راکه همی بینمت به کام
۱۴۴
در خانه سعادت و بر مسند سنا
۱۴۵
با من دل است و دیده و جان گر رضا دهی
۱۴۶
از دیده تحفه سازم و از جان و دل فدا
۱۴۷
فخر آورم به حضرت درگاه تو همی
۱۴۸
چونانک رومیان به صلیب و کَلیْسیَا
۱۴۹
در خدمت و ثنای تو پاک است سر من
۱۵۰
بر سر من بسنده بود شعر من گوا
۱۵۱
تا از سپهر چیره صلاح آید و فساد
۱۵۲
تا بر زمین تیره بقا باشد و فنا
۱۵۳
بادا فساد آن که نخواهد تو را صلاح
۱۵۴
بادا فنای آن که نخواهد تو را بقا
۱۵۵
یار تو باد صحت و یار عدو مَرَض
۱۵۶
جفت تو باد راحت و جفت عدو بلا
۱۵۷
احوال تو چو رسم تو بینقص و غایت است
۱۵۸
اقبال تو چو عقل تو بیحد و منتها
۱۵۹
خندان همیشه بخت تو از شرفه شرف
۱۶۰
نازان همیشه عمر تو در روضهٔ رضا