شمارهٔ ۱۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بودم میان خلق یکی مرد پارسا
۲
قلّاش کرد نرگس جمّاش تو مرا
۳
از غمزهٔ تو در دلم افتاد وسوسه
۴
با وسوسه جگونه توان بود بارسا
۵
پرهیز کرده بودم و سوگند خورده نیز
۶
کز بهر کام دل نشوم فتنهٔ بلا
۷
از بس که کرد چشم تو نیرنگ و جادویی
۸
برهیز من هَدَر شد و سوگند من هَبا
۹
ای چون هوا لطیف چه داری همی عجب
۱۰
گر هست سوی تو دل و شخص مرا هوی
۱۱
شخص و دلم ز عشق تو ذره است و آتش است
۱۲
باشد هوای ذره و آتش سوی هوا
۱۳
پشتم دو تا نه از پی آن شد که عشق تو
۱۴
باری برو نهاد زاندیشه و عنا
۱۵
گم شد دلم ز دست و به خاک اندر اوفتاد
۱۶
کردم ز بهر جستن او پشت را دو تا
۱۷
گر آشناست با سر زلف تو دست من
۱۸
شایدکه هست عشق تو با جانم آشنا
۱۹
تا عشق تو رها نکند جان من ز دست
۲۰
منکیکنم ز دست سر زلف تو رها
۲۱
دادم هر آنچه داشتم اندر بهای تو
۲۲
تا بهرهور شدم ز تو از مزد و از بها
۲۳
دُرّ گرانبهایی و دارم تو را عزیز
۲۴
آری عزیز باشد دُرّ گرانبها
۲۵
تو مُفرَدی ز خلق جهان و نه ممکن است
۲۶
کاندر جهان نگاری همتا بود تورا
۲۷
گر داشتم رخ از غم هجر تو بر زمین
۲۸
دارم سر از خیال و نشاط تو بر سَما
۲۹
ور بر مراد خویش دلم پادشا نبود
۳۰
شد پادشا به دولت دستور پادشا
۳۱
صدری که او امیر مجیر و مؤیدست
۳۲
در ملک و دولت ملک و دین مصطفا
۳۳
پروردگار شاه عجم صاحبی که هست
۳۴
همکنیتِ ملکشَه و هم نامِ مرتضا
۳۵
بیآنکه داد مهر نبوت بدو خدای
۳۶
دارد یقین و عصمت و تأیید انبیا
۳۷
فرخلقاست بر همه خلق و خجستهپی
۳۸
چون پی خجسته باشد فرّخ بود لقا
۳۹
اندر ذُکاء و فِطنَت او خیره شد خرد
۴۰
گوییکه هست فطرتش از فِطنَت و ذُکا
۴۱
اندر کف مبارک او نی صدف شدست
۴۲
ز انسان که چوب درکف موسی شد اژدها
۴۳
بیآرزوی مدحش و بیحرص دیدنش
۴۴
اندر زبان و دیده بَکَم باشد و بُکا
۴۵
آرد به دست نعمت و نعمت دهد ز دست
۴۶
منت بود ذخیره و نعمت بود جدا
۴۷
خورشید اگر ز همت او داشتی فلک
۴۸
بودی به شکل خُردتر از کوکب سُها
۴۹
خالق ز نور خویش سرشته است جوهرش
۵۰
تا عقل او ز روضهٔ حکمت کند چرا
۵۱
چون و چرا بدو نرسد خلق را از آنک
۵۲
هست او ز نور خالق بیچون و بیچرا
۵۳
گر در نَوال حاتم طی بود پیشرو
۵۴
ور در علوم صاحب ری بود مُقتدا
۵۵
اکنون هزار حاتم و صاحب زیادت است
۵۶
از جان و دل به خدمت او کرده التجا
۵۷
کار ملک چو معجز پیغمبران شدست
۵۸
تا هست کار او چو کرامات اولیا
۵۹
او هست یار شرع و ملک شهریار شرق
۶۰
در شرع و شرق هست سزا درخور سزا
۶۱
ای صاحبی که اهل سخن را به مدح تو
۶۲
بازارها روان شد و گفتارها روا
۶۳
روی و ریاست هرچه به گیتی مروّت است
۶۴
وندر مروّت تو نه روی است و نه ریا
۶۵
تو بر هنر سواری و در چشم روزگار
۶۶
خاک سُم سمند تو سرمه است و توتیا
۶۷
رکن شریعتی و صفای هُدی ز توست
۶۸
زین روی درگه تو چو رکن است و چون صفا
۶۹
هر روز کافتاب سر از کوه بر زند
۷۰
چون طلعت تو بیند گوید که مَرحبا
۷۱
افزون از آنکه نور بود ماه را ازو
۷۲
او را بود ز طلعت میمون تو ضیا
۷۳
گویند کوه و چشمه بود در میان بحر
۷۴
آنان که کردهاند به بحر اندرون شنا
۷۵
این ممکن است زانکه تو در بحر طبع خویش
۷۶
همکوه حِلم داری و هم چشمهٔ سخا
۷۷
گر عرش و فرش بلقیس آورد سوی جَمْ
۷۸
فرزند بَرخیا به یکی لحظه از سَبا
۷۹
اکنون همی نثار فرستد روان خویش
۸۰
از عرش پیش فرش تو فرزند برخیا
۸۱
نام تو و پدرت حسین بود و هم علی
۸۲
خفته یکی بهکوفه و دیگر بهکربلا
۸۳
آراسته است نامه و دفتر بدین دو نام
۸۴
تا اشتقاق هر دو ز حُسن است و از علا
۸۵
هر صورتی کز آتش و بادست و آب و خاک
۸۶
او را پس از بقا به ضرورت بود فنا
۸۷
تو صورتی ز نوری و دهر از تو روشن است
۸۸
اَرجُو که بیفنا بُوَدَت در جهان بقا
۸۹
تا آسمان بهگردش و تا اختران به سیر
۹۰
دارند با تو بیعت و با بخت تو وفا
۹۱
هر کس که با تو قصد جفا و ستمکند
۹۲
از آسمان ستم کشد از اختران جفا
۹۳
وانکس که بر خلاف تو آرد به رزم روی
۹۴
او را بود نُحُوست و اِدبار در قَفا
۹۵
ور بایدت گواهی از یار تاکنون
۹۶
طغرل تکین بس است و قَدَرخان بر این گوا
۹۷
هر دو بساختند و به رزم تو تاختند
۹۸
گردن فراختند و ز کِبر و ز کِبریا
۹۹
آن را گمان نبود که گرید بر او اجل
۱۰۰
وین را خبر نبود که خندد بر او قضا
۱۰۱
قومی برآمدند به بیدادی از چِگِل
۱۰۲
اندر عدد جو مورچه بیحد و انتها
۱۰۳
گفتند تا زمان غنیمت غنی شوم
۱۰۴
گر کار کار ما بُوَد و دست دستِ ما
۱۰۵
نابرده یک گروه غنیمت سوی خُتَن
۱۰۶
بردند صدگروه هزیمت سوی ختا
۱۰۷
آن قوم را دِماغ ز بیداد بود پر
۱۰۸
دلشان و دیدهشان تهی از شرم و از حیا
۱۰۹
چون کوه بود داد تو در رزم لاجرم
۱۱۰
بیداد بازگشت بدان کوه چون صدا
۱۱۱
شد بر زمین دل همهشان سُفتهٔ سِنان
۱۱۲
چون آمد از سپهر به تو سفتهٔ سنا
۱۱۳
چون مرغ بر هوا شده بودند کامکار
۱۱۴
گشتند عاجز از قفس و دام و گردنا
۱۱۵
سرهای خانیان شده گَردان به آب چشم
۱۱۶
گفتی به آب چشم همی گردد آسیا
۱۱۷
آلوده گشت گَردن گردان به خون دل
۱۱۸
گفتی فرو ز دست به شنگرف توتیا
۱۱۹
فرمان شاه شرق سر خصم را ز تن
۱۲۰
چون گندنا زدود به تیغ چو گندنا
۱۲۱
هر یک فکنده از سر و تن مغفر و زره
۱۲۲
وز بیم جانگرفته بهکف رکوه و عصا
۱۲۳
از اُوزگند تا به هری گر نظرکنی
۱۲۴
درکوهسار و قلعه و در شهر و روستا
۱۲۵
با بخت شاه دولت تو مرد افکنده است
۱۲۶
افکنده باد آنکه بود دشمن شما
۱۲۷
این حال روشن است چو خورشید درجهان
۱۲۸
خورشید راکهگفتکه چون است یاکجا
۱۲۹
باران همت تو گسست از زمانه قحط
۱۳۰
باد سعادت تو بِبُرد از جهان غلا
۱۳۱
شد تازه روی عالم و از تازگیکه هست
۱۳۲
گویی که کرده اند به تصویرش ابتدا
۱۳۳
برداشته است کوه ز سر سیمگون کلاه
۱۳۴
واندر شدست باغ به زنگارگون قبا
۱۳۵
چون تیره گشت آب به جوی اندر ازکَدَر
۱۳۶
چون آب گشت تیره به خم اندر ازصفا
۱۳۷
گلهای زرد گویی رُهبان فروخته است
۱۳۸
قندیلهای زرین اندر کلیسیا
۱۳۹
بر یاسمین و نسترن و ارغوان و گل
۱۴۰
هر شب هزار دستان سازد همی غنا
۱۴۱
برگل زند ترانه و بر ارغوان غزل
۱۴۲
بر نسترن شبانی و بر یاسمین نوا
۱۴۳
از سبزه و بنفشه نگر دشت را سَلَب
۱۴۴
وز شَنبَلیده و لاله نگر کوه را رَدا
۱۴۵
مینا مُرّصع است تو گویی به لاجورد
۱۴۶
مرجان مُوشّحَ است تو گویى به کهربا
۱۴۷
این خرّمی اگر ز صبا حاصل آمدست
۱۴۸
لطف نسیم طبع تو دارد مگر صبا
۱۴۹
ای ملک را ز حشمت و فرمان تو شرف
۱۵۰
ای خلق را به همت و احسان تو ربا
۱۵۱
هرکاو به لفظ جزل تو را افرین کند
۱۵۲
از جود تو عطای جَزیلش بود جزا
۱۵۳
هرگه که من به نظم ثنای تو گفتهام
۱۵۴
توگفتهای به نثر مرا بیشتر ثنا
۱۵۵
تو بر سر ملا بستایی همی مرا
۱۵۶
من چونکنم ستایش تو بر سر مَلا
۱۵۷
گر رفت در ثنای تو تاخیر مدتی
۱۵۸
هرگز نرفت روزی تقصیر در دعا
۱۵۹
صحرای دولت تو خوش و سبز و خرم است
۱۶۰
نتوان گرفت بیهده در خانه انزوا
۱۶۱
از جود تو به شُکرم اگرچه مرا نبود
۱۶۲
ترویج در معیشت و تسلیم در عطا
۱۶۳
تا بیدرنگ مشکل وصعب است بر طبیب
۱۶۴
بردن ز مرد پیر تب رَبع در شِتا
۱۶۵
اندیشهٔ تو باد طبیبی که بیدرنگ
۱۶۶
درد نیاز پیر و جوان را کند دوا
۱۶۷
خندان همیشه بخت تو از شَرفهٔ شرف
۱۶۸
نازان همیشه عمر تو در روضهٔ رضا
۱۶۹
آراسته به عمر تو چندانکه در جهان
۱۷۰
عمران شدست و آباد تا خطّ اِستِوا