امیر معزی · قصاید

شمارهٔ ۱۸

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گوهری گویا کزو شد دیده پرگوهر مرا
۲
کرد مشکین چنبر او پشت چون چنبر مرا
۳
عشق او سیمین و زرّین ‌کرد روی و موی من
۴
او همی خواهد که بِفریبد به سیم و زر مرا
۵
تا مرا دل آس شد در آسیای عشق او
۶
هست پنداری غبار آسیا بر سر مرا
۷
دیدهٔ چون عَبهَرش بسته همه خون در تنم
۸
تا همه تن زرد شد چون دیدهٔ عبهر مرا
۹
از سرشک و از تپانچه چهرهٔ من شد چُنا‌نک
۱۰
گر ببیند باز نشناسد ز نیلوفر مرا
۱۱
زاب چشم و آذر دل هر شبی تا بامداد
۱۲
قطره و شعله است در بالین و در بستر مرا
۱۳
پیش داور بردم او را فتنه شد داور بر او
۱۴
تا ز رشکش داوری افتاد با داور مرا
۱۵
چون ز درد دل بنالیدم مرا باور نداشت
۱۶
کاشکی دیدی دلم تا داشتی باور مرا
۱۷
گر طبیبان ازگل و شَکّر علاج دل کنند
۱۸
او چرا درد دل آورد از گل و شَکّر مرا
۱۹
هر زمان آرد به عَمد‌ا زلف را نزدیک لب
۲۰
تا نماید دود دوزخ بر لب کوثر مرا
۲۱
تاکه او از شب همی زنجیر سازدگرد روز
۲۲
عشق او چون حلقه دارد روز و شب بر در مرا
۲۳
گر ز عشقش فتنهٔ یأجوج خیزد در دلم
۲۴
بس بود جاه سَدیدی سَدّ اسکندر مرا
۲۵
جاه آن صاحب که او شمس‌الشّرف دارد لقب
۲۶
وز شرف‌کردست با شمس و فلک همسر مرا
۲۷
آنکه ایزد همچنانک او را به صُنع لطف خویش
۲۸
کُنیت صِدّیق داد و نام پیغمبر مرا
۲۹
جان پاک میر ابوحاتم همی‌گوید به خُلد
۳۰
کز نشاط اوست ناز و شادی و مَفخَر مرا
۳۱
گر چه بی‌پیکر مرا در روضهٔ رضوان خوش است
۳۲
آرزو آید همی از بهر او پیکر مرا
۳۳
بر سر او باشدی هر ساعتی پرواز من
۳۴
گر دهندی بر مثال مرغ بال و پر مرا
۳۵
گفت‌گیتی از مرادش برنگردم تا بود
۳۶
آب و خاک و باد و آتش عنصر و گوهر مرا
۳۷
گفت آتش گرچه من رخشنده و سوزنده‌ام
۳۸
نار خشم او کند انگشت و خاکستر مرا
۳۹
بادگفت از خلق او من بهره‌ای کردم نهان
۴۰
تا لقب باشد جهان آرای جان پرور مرا
۴۱
آب‌گفتا گر مرا بودی صفای طبع او
۴۲
کس ندیدی تیره در دریا و در فَرغَر مرا
۴۳
خاک‌گفتا گر مرا بودی ز حلم او نصیب
۴۴
بر هوا هرگز نبردی جنبش صَرصَر مرا
۴۵
خسرو مشرق همی‌گوید که از تدبیر اوست
۴۶
در جهانداری مُسلّم خاتم و افسر مرا
۴۷
تا سپهدار مرا باشد چو او فرمانبری
۴۸
شهریاران جهان باشند فرمانبر مرا
۴۹
تاکه شد مخدوم من در لشکر من پهلوان
۵۰
جرخ لشکرگَه شد و سَیّارگان لشکر مرا
۵۱
از نهیب تیغ مخدومم به هند و ترک و روم
۵۲
طاعت است از رأی و از فَغفُور و از قیصر مرا
۵۳
یاور من فتح و نصرت باشد اندرکارزار
۵۴
تا بود در فتح و نصرت تیغ او یاور مرا
۵۵
صاحب عادل همی‌گوید که از دیدار اوست
۵۶
روشنایی هر زمان افزون به چشم اندر مرا
۵۷
تا همه خلق جهان را زندگانی درخورست
۵۸
هست همچون زندگانی مهر او درخور مرا
۵۹
عِزّ دین‌گوید همی تا او وزیر من شدست
۶۰
عز و پیروزی است ازگردون و از اختر مرا
۶۱
از مبارک رای او هرمه که بر من بگذرد
۶۲
نصرتی دیگر بود بر دشمن دیگر مرا
۶۳
گه بود بر نیزه پیش من سرگردنگشان
۶۴
گه بود بر حنجر گردنکشان خنجر مرا
۶۵
از نهیب تیغ من چون زرکند رخسار زرد
۶۶
گر به رزم اندر ببیند پورِ زالِ زر مرا
۶۷
آنحه بشنیدم به ایام ملوک روزگار
۶۸
هست صد چندان به ایام ملک سنجر مرا
۶۹
تا مرا دستور بوبکرست باشد کی عجب
۷۰
گر بود عزم عُمَر با صولت حیدر مرا
۷۱
رونق کار من از تدبیر دستور من است
۷۲
هیچ دستوری نباشد زین مبارکتر مرا
۷۳
باد فروردین همی گوید که از اقبال اوست
۷۴
باشد اندر زینت آفاق یاریگر مرا
۷۵
چون مزین کرد آفاق از نگار و رنگ من
۷۶
ایمنی باشد ز باد مهر و شهریور مرا
۷۷
ابرگفتا ازکفش با ناله و با شورشم
۷۸
گرگوا خواهی ببین با برق و با تندر مرا
۷۹
کو‌ه گفت از شرم حلمش عاشقم بر ماه دی
۸۰
زانکه ابر از ماه دی بر سرکشد چادَر مرا
۸۱
بلبل شیدا همی‌گویدکه اندر باغ او
۸۲
پیشه شد رامشگری بر سرو و بر عرعر مرا
۸۳
گفت نرگس می‌بهٔاد او خورم زیراکه او
۸۴
برکف سیمین نهد برکف همی ساغر مرا
۸۵
گفت لاله من دل خصمان او سوزم همی
۸۶
زانکه خشمش بهره داد از دود و از اخگر مرا
۸۷
کشتی دولت همی‌ گوید که در دریای مُلْک
۸۸
رای او بس بادبان و حلم او لنگر مرا
۸۹
بخت‌ گوید گر به ‌نامش خطبه خوانم بر فلک
۹۰
عرش و کرسی بس نباشد کرسی و منبر مرا
۹۱
جود او گوید که من بخشنده بحرم زانکه هست
۹۲
از کف او کشتی و از حِلم او لنگر مرا
۹۳
اسب اوگویدکه تا بر من سوارست آفتاب
۹۴
گاه جولان هست دور گنبد اَخضَر مرا
۹۵
ای همه ساله سخاگسترکف میمون تو
۹۶
وقف شد بر مدح تو طبع سخن‌ گستر مرا
۹۷
گر ز یحیی و ز جعفر هست در بخشش مثل
۹۸
یاد ناید با تو از یحیی و از جعفر مرا
۹۹
در باک و مشک ناب از بهر سکر و مدح تو
۱۰۰
در ضمیر و در قَلَم شد مُدغَم و مُضمَر مرا
۱۰۱
من مقیمی چون توانم بود در خدمت‌که نیست
۱۰۲
خیمه و خرگاه و اسب و اشتر و استر مرا
۱۰۳
در هر آن دولت که من بودم به اقبال کمال
۱۰۴
بوده‌ایی مُنکر همه معروف سرتاسر مرا
۱۰۵
وندران حضرت زنیرنگ و دروغ این و آن
۱۰۶
هست بی‌معروف سرتاسر همه منکر مرا
۱۰۷
پیش تو در دوستداری محضری آورده‌ام
۱۰۸
تا چو خوانی محضرم خوانی نکو محضر مرا
۱۰۹
مقبلی تو دست بر دامان تو مقبل زدم
۱۱۰
این وصیت هم پدر کردست هم مادر مرا
۱۱۱
تا بود در شعر من ‌نَعتِ نگار آزری
۱۱۲
باد نامت حِرز ابراهیم بِن‌ آزر مرا
۱۱۳
تا مدایح باشد اندر دفتر و دیوان من
۱۱۴
باد پُر مدح تو هم دیوان و هم دفتر مرا
۱۱۵
از سعادت باد تا محشر بقای جسم تو
۱۱۶
در ثنای تو زبان پُر مدح تا محشر مرا
۱۱۷
چون قَهستانی تو را چاکر بسی در مهتری
۱۱۸
پیش تو چون فرّخی در شاعری چاکر مرا

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.