شمارهٔ ۲۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو آتش فلکی شد نهفته زیر حجاب
۲
زدود بست فلک بر رخ زمانه نقاب
۳
درآمد از در من برگرفته دلبر من
۴
ز روی خویش نقاب و ز موی خویش حجاب
۵
خبر گرفته که من بر عزیمت سفرم
۶
فرو نهادم و برداشتم دل از اَحباب
۷
عرق گرفته جبینش ز داغ فُرقَتِ من
۸
چو بر چکیده به گلبرگ قطرههای گلاب
۹
کشیده زلف گره گیر در میان دو لب
۱۰
چو خوشه عِنَب اندر میانهٔ عَنّاب
۱۱
به سرو برشده دارد ز مشک تافته خم
۱۲
به تیر آخته دارد ز شیر تافته تاب
۱۳
فرو زده به دو بادام صدهزار الماس
۱۴
برون شده سر الماسها به دُرّ خوشاب
۱۵
ز های و هوی غریوش هزار دل چو دلم
۱۶
بر آتش غم و تیمار بیش گشته کباب
۱۷
دراز کرد زبان عتاب وگفت مرا
۱۸
که ای به لفظ خطا با فراق کرده خطاب
۱۹
تورا که گفت که اندر حضر بهاین زودی
۲۰
ز وصل عزم بگردان، ز دوست روی بتاب
۲۱
شباب و یار مساعد خوشست هر دو به هم
۲۲
مبر ز یار مساعد به روزگار شباب
۲۳
بباش و رنجه مکن دست را بهبند عنان
۲۴
بپا و رنجه مکن پای را به رنج رکاب
۲۵
بهکوه و دشت چه تازی میان ژاله و برق
۲۶
که وقت طارَم خرگاه و آتش است و شراب
۲۷
همی نبینی کز باد بهمنی در و دشت
۲۸
شدست معدن کافور و چشمهٔ سیماب
۲۹
جواب دادم و گفتم که ای شکر لب من
۳۰
مکن دراز به خشم اندرون زبان عِتاب
۳۱
نخست کس نه تویی کز فراق دیدستم
۳۲
نخست کس نه منم کز سفر کشید عذاب
۳۳
سفر اگر همه دشت است باشدش پایان
۳۴
فراق اگر همه بحرست باشدش پایاب
۳۵
زنم چرا نزنم دست در عِنان صلاح
۳۶
کنم چرا نکنم پای در رکاب صواب
۳۷
ز باد و بهمن و سرما چه باک بود مرا
۳۸
که هست در دل و طبع من از دو آتش آب
۳۹
یکی ز عشق تو و دیگر از تفکر شعر
۴۰
شعاع و شعله هر دو رسیده تا به سحاب
۴۱
من از خدای به شکرم تو صبر کن که دهد
۴۲
مرا به شکر جزای و تو را به صبر ثواب
۴۳
بیا و دست در آگوش من حمایل کن
۴۴
که دیرگشت و بپا ایستادهاند اصحاب
۴۵
دوید تا بر من پشت کرد چون چوگان
۴۶
دلم ز بیم جدایی چو گوی در طَبطَاب
۴۷
فرو سِتُرد ز رخسار خون دیده بهدست
۴۸
به خون دیده ده انگشت خویشکرد خَضاب
۴۹
وداع کردم و بر جان و دل نگاریدم
۵۰
حساب وصلش و دیدم شبی چو روز حساب
۵۱
شبی که بود ز بس تیرگی زمین و هوا
۵۲
چو روز بازپسین سر به سر سیاهی ناب
۵۳
خمیده ماه به شکل کمان زرّین نور
۵۴
جهنده رَجم شیاطین چو بُسّدین نشاب
۵۵
خیال نور کواکب میان ظلمت شب
۵۶
چنانکه پَرّ حواصِل میان پرّ غُراب
۵۷
بساط پروین گفتی میان نَطع کبود
۵۸
پیالههای بلورست درکف لعّاب
۵۹
بَناتِ نَعش پراکنده بر کران سپهر
۶۰
چو بیضههای شترمرغ در میان سراب
۶۱
نجوم جَوزا همچون حمایل زرّین
۶۲
فرو گذاشته از روی جامهٔ حُجّاب
۶۳
مَجرّه همچو رهی کاشکاره شد در بحر
۶۴
چو زد کلیم پیمبر عصای خویش بر آب
۶۵
ستور من به چنین شب همی نمود هنر
۶۶
همی نوشت شَخ و سنگ بر نشیب و عقاب
۶۷
به نیکویی چو تَذَرو و به فرّخی چو همای
۶۸
به رهبری چو کلنگ و به سرکشی چو عقاب
۶۹
دوندهتر گه رفتن ز باد برگردون
۷۰
جهندهٔ ترگه جستن ز تیر در پرتاب
۷۱
دو چشم او چو دو لؤلؤ برآمده ز صدف
۷۲
دو گوش او چو دو خنجر برآخته ز قِراب
۷۳
دلیروار به پیش اندرون گرفت رهی
۷۴
همه نشیمن افعیّ و خوابگاه ذِئاب
۷۵
گه اندرو زد مه بیم و گه ز باد بلا
۷۶
گهی زشیر نهیب وگهی ز دزد نهاب
۷۷
فتاده نالهٔ غولان گمره اندر دشت
۷۸
چنانکه نعرهٔ شیران شَرزَه اندر غاب
۷۹
به روی سنگ سیه بر نشسته برف سفید
۸۰
چو موی قاقم بر روی جامهٔ سنجاب
۸۱
نموده دیو به چشمم ز دور پیکر خویش
۸۲
چو در جحیم دل کافران بهروز عقاب
۸۳
گذر نکرد به پیش دلم چو دید که هست
۸۴
دلم سپهر و شهاب اندرو مدیح شهاب
۸۵
شهابِ دینِ خدا مُقْتَدیٰ مؤیّد ملک
۸۶
ظهیر دولت و پیرایهٔ اولوالالباب
۸۷
کریم بار خدایی که اهل حکمت را
۸۸
به حکم عقل ز درگاه او سزد محراب
۸۹
کتاب و کِلک همه کاتبان ستوده شود
۹۰
چو کلک او بنگارد صحیفهٔ بهکتاب
۹۱
چو نیزه گیرد و شمشیر ازو بیاموزند
۹۲
یلان رزم و سران سپه طعان و ضراب
۹۳
به بخشش کف او ساعتی وفا نکند
۹۴
اگر ستاره درم گردد و فلک ضراب
۹۵
بود چو فایده در لفظ اگر نگاه کنی
۹۶
ز نیکویی لقبش در میانهٔ القاب
۹۷
بود چو واسطه در عِقد اگر قیاس کنی
۹۸
ز روشنی نسبش در میانهٔ انساب
۹۹
ایا ز غایت احسانت گرم گشته قلوب
۱۰۰
و یا ز قوّت فرمانت نرم گشته رقاب
۱۰۱
شعاع بخت تو تا آدم است بر اسلاف
۱۰۲
لباس جاه تو تا محشرست بر أعقاب
۱۰۳
به زیر هر هنرت جوهری است از حکمت
۱۰۴
به زیر هر سخنت دفتری است از آداب
۱۰۵
به طبع جغد شود هر که دشمن تو بود
۱۰۶
که جغدوار نجوید مگر دیار خراب
۱۰۷
بر ضمیر تو زیبد منجمان تو را
۱۰۸
مَجرّه تخته و ماه دو هفته اُسطُرلاب
۱۰۹
هزار دانهٔ گوهر بود به بیداری
۱۱۰
ز ابر جود تو یک قطره دیدن اندر خواب
۱۱۱
اگر سؤال کند سائلی ز رجعت روح
۱۱۲
کفِ جواد تو او را کفایت است جواب
۱۱۳
اگر تُراب ز دست تو یابدی باران
۱۱۴
به جای سبزه زَبَرجَد برون دمد ز تراب
۱۱۵
بر آن زمین که تو را آرزوی صید بود
۱۱۶
حسود را حسد آید در آن زمین ز کِلاب
۱۱۷
ز خیمهٔ ظفرت نقش نسترد گردون
۱۱۸
چگونه یارد از دشمنی گسست طناب
۱۱۹
مجالسند به لفظ اندرون ولیّ وعدوت
۱۲۰
که آن همیشه مُصیب است و این همیشه مُصاب
۱۲۱
در آفرین تو ماند به روی حورالعین
۱۲۲
قصیدههای چو آب من از ملاحت و آب
۱۲۳
چون من به مدح تو مشکین کنم صحیفهٔ سیم
۱۲۴
سبب کند به معانی مُسَبّب الاسباب
۱۲۵
ز بهر روی تو فالی گرفتم از مُصحَف
۱۲۶
برآمد آیت «طوبی لَهُم و حُسن مآب»
۱۲۷
به وقت آن که به حج حاجیان شتاب کنند
۱۲۸
چو حاجیان سوی درگاهت آمدم به شتاب
۱۲۹
اگر قبول کنی خویشتن به موسم حج
۱۳۰
کنم ز بهر تو قربان برین مبارک باب
۱۳۱
اگرچه هست به چشمت مرا ز تو اعزاز
۱۳۲
وگرچه هست به نعمت مرا ز تو اَنجاب
۱۳۳
بدین قصیده سزد گر زیادتی یابم
۱۳۴
که لفظهاش بدیع است و وصفهاش عِجاب
۱۳۵
به وزن وقافیت آن که عَسجُدی گوید:
۱۳۶
«غلاموار میان بسته و گشاده نقاب»
۱۳۷
همیشه تا که به عشق اندرون خبر گویند
۱۳۸
ز حال عُروه و عَفرا و حال دَعد و رُباب
۱۳۹
به شش دلیل طرب مجلس تو خرّم باد
۱۴۰
به نای و بربط و تنبور و طبل و چنگ و رباب
۱۴۱
همیشه تا که به وصف اندرون مجرّه بود
۱۴۲
چو جوی شیر و فلک چون زمردین دولاب
۱۴۳
سر عدوت چو دولاب باد گرداگرد
۱۴۴
دو جوی خون به رخش پر ز درد و حسرت و تاب
۱۴۵
بنان تو گه بخشش مُقَسّمُ الارزاق
۱۴۶
نهان تو گه کوشش مفتح الابواب
۱۴۷
سرای مادح تو چون خزاین مَلِکان
۱۴۸
ز بَدرههای زر سرخ و رزمههای ثیاب