شمارهٔ ۲۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به فال فرّخ و عزم درست و رأی صواب
۲
سفر گزیدم و کردم سوی رحیل شتاب
۳
نماز شام که از شب نقاب بست هوا
۴
رسید نزد من آن آفتاب مشک نقاب
۵
روان او شده بیبند و جَعد او پُربند
۶
میان او شده بیتاب و زلف او پُر تاب
۷
به شاخِ سِدره به رغم شکوفهٔ بادام
۸
همی فشاند ز بادام لؤلؤ خوشاب
۹
همیکشید و همیکند او چو دلشدگان
۱۰
زگل بنفشه و سنبل به فندق از عنّاب
۱۱
به مهرگفت مراکای شکسته بیعت من
۱۲
سفرگزیده به عزم درست ورای صواب
۱۳
اگر دل تو به تحقیق جایگاه وفاست
۱۴
دلم متاب و ازین جایگاه روی متاب
۱۵
هر آنکسی که نباشد بهشهر و خانهٔ خویش
۱۶
بود غریب وکشد نوحه بر غریب غراب
۱۷
مشو ز خانه جدا و مجوی رنج سفر
۱۸
که کس نخواهد و نگریزد از اُولوالالباب
۱۹
جواب دادم و گفتم ز بهر رفتن من
۲۰
تو را بسی سخنان رفت، گوشدار جواب
۲۱
تو تشنهای و منم چون سراب و معلوم است
۲۲
که تشنه را نبود هیچ فایده ز سراب
۲۳
وداع کن که هماکنون که من بخواهم رفت
۲۴
گسسته دل ز نشابور و صحبت احباب
۲۵
مراست شکر و تو را صبر کردگار دهد
۲۶
مرا به شکر جزا و تو را به صبر ثواب
۲۷
بگفتم این سخن و در برش گرفتم تنگ
۲۸
قضا میان من و او ز هجرکرده حجاب
۲۹
بدان قضا چو رضا دادم اندر آن ساعت
۳۰
نشستم از بَرِ دیو جهنده همچو شهاب
۳۱
گه شتاب چو صَرصَر گه درنگ چو کوه
۳۲
گه فراز کبوتر گه نشیب عقاب
۳۳
تکاور شَبه رنگ و به شب زمین پیمای
۳۴
شبی که بود ز قطرانش مَعجَر و جُلباب
۳۵
زمانه توسن هامون گرفته در سنبل
۳۶
هوا حواصِل گردون نهفته در سنجاب
۳۷
زمین چو غالیهای بیخته بر او زنگار
۳۸
فلک چو آینهای ریخته بر او سیماب
۳۹
چو آهنین سپری چرخ درکف برجیس
۴۰
بر آن سپر چو یکی کوکبه ز نقرهٔ ناب
۴۱
بهجای خانه و آواز عود دشت و جبل
۴۲
بهجای نقل و می ناب شوره و شوراب
۴۳
ستارگان چو درم ها زده ز نقرهٔ سیم
۴۴
سپید و روشن گردون چو دکّهٔ ضَرّاب
۴۵
فلک چو آب شمر ایستاده و مریخ
۴۶
چنانکه شعلهٔ آتش بود میانهٔ آب
۴۷
بسیط چرخ چو میدان سبز و زهره چو گوی
۴۸
چگونه گویی کرده به زغفرانش خَضاب
۴۹
سپهر چون کف قلّاب و اندرو کیوان
۵۰
بگونهٔ درمی قلب در کف قَلاّب
۵۱
چو بحر ژرف سپهر و چو لنگری زرین
۵۲
فتاده در بن بحر آفتاب روشن تاب
۵۳
ز اوج خویش عَطارُد چنان نمود همی
۵۴
که از عقیق یکی مهره درکف لعاب
۵۵
مه چهارده جون آسیای سیمین بود
۵۶
سپهر گردان همچون زمرّدین دولاب
۵۷
فلک چو مسجد و ماه دو هفته چون قندیل
۵۸
بَناتِ نَعش چو منبر، مَجَرّه چون محراب
۵۹
سپهر گفتی چون لاژورد تقویم است
۶۰
مَجَّره جدول تقویم و مه چو اُصْطُرلاب
۶۱
مثال پروین گفتی که شاخ طوبی بود
۶۲
مثال جوزا مانند سیمگون اَکواب
۶۳
بهشت بود سپهر و مجرّه جوی بهشت
۶۴
بزرگ و خُرد کواکب کواعبِ اَتراب
۶۵
ستور من بهچنین شب همی سپرد رهی
۶۶
رهی خوش و سبک آهنگ و بیبلا و عِقاب
۶۷
نه بیم ژالهٔ برف و نه ترس باد سموم
۶۸
نه هول دزد کمین و نه سهم غول و ذِئاب
۶۹
ز بسکَلاب و مزارع ز بس شبان و رمه
۷۰
پر از خروش خروس و پر از نفیر کلاب
۷۱
ز لاله گفتی شنگرفگون شده است جَبَل
۷۲
ز سبزهگفتی زنگارگون شدست تراب
۷۳
هزار نافه ز هر بقعهای گشوده صبا
۷۴
هزار عُقده به هر منزلی گسسته سحاب
۷۵
مرا شتاب گرفته به حضرت شرفی
۷۶
چو حاجیان که نمایند سوی کعبه شتاب
۷۷
به گوش دل ز سعادت همی شنیدم من
۷۸
که حضرت شرفالملک هست حُسن مآب
۷۹
امین حضرت ابوسعد کز سعادت او
۸۰
فزوده حشمت اسلاف و دولت اَعقاب
۸۱
بزرگ بار خدایی که رسم و سیرت اوست
۸۲
فَذلک خرد اندر جریدهٔ آداب
۸۳
ستوده خصلت و نیک اخترست در هر فن
۸۴
بلندهمت و نامآورست در هر باب
۸۵
کجا زبان و بنانش بیان کنند سخن
۸۶
سخنور اندر باید شدن سوی کُتّاب
۸۷
حساب دانش او راکرانه پیدا نیست
۸۸
اگرچه ملک زمین را به دست اوست حساب
۸۹
ز نقش خامهٔ او هست استواری ملک
۹۰
چو استواری اعضای مردم از اعصاب
۹۱
ز بهر خیمهٔ بختش به عالم عِلُوی
۹۲
هم از فلک فلکه است و هم از نجوم طناب
۹۳
نشاط خلق جهان از ثیاب و زر باسد
۹۴
نشاط اوست ز خواهندگان زرّ و ثیاب
۹۵
اگر قیاس کنی پیش چشم همت او
۹۶
چه گنج خانهٔ قارون چه نیم پرّ ذباب
۹۷
اَیا کریمی کاندر حریم دولت تو
۹۸
ندیم غُرمْ شود شیر شرزه اندر غاب
۹۹
کسی که با تو به میدان فضل بازد گوی
۱۰۰
همی دَوَد دل او همچو گوی در طَبْطاب
۱۰۱
بسا کسا که همی لاف زد ز درگه خویش
۱۰۲
به درگه تو کنون خَرّ راکعاً وأناب
۱۰۳
در آن وطن که ز ارباب عقل انجمن است
۱۰۴
تویی به حجت تحقیق سَیّدالالباب
۱۰۵
ز توست مَفخرِ احرار و سروران عَجَم
۱۰۶
چنان کجا که رسول است مَفخَرُالاعراب
۱۰۷
ز کافیان جهان هر که یافته است به حق
۱۰۸
هم از خلیفه لقب هم ز شهریار خطاب
۱۰۹
ز تاب خشم تو رگهای دشمن اندر تن
۱۱۰
ز هم گسسته شود همچو توزی از مهتاب
۱۱۱
ثنا و شکر تو دارد همی به بسمالله
۱۱۲
هم افتتاح کلام و هم ابتدای کتاب
۱۱۳
همیشه محتشمان را به رای روشن توست
۱۱۴
به نزد شاه و وزیرش قبول و رونق و آب
۱۱۵
از آن گروه یکی را چو رای تو نبود
۱۱۶
نه از مخاطبهاش رونق است و نز القاب
۱۱۷
که یار علت کین تو دل ضعیف بود
۱۱۸
نه از قَرَنفل سودش بود نه از جلّاب
۱۱۹
مخالفان تو را در مصافگاه اجل
۱۲۰
همیشه هست به شمشیر مرگ ضرب رقاب
۱۲۱
فراق حضرت تو جان من بفرسودست
۱۲۲
گواست بر دل من بنده ایزد وهاب
۱۲۳
بهجان تو که درو هیچگه نبود مرا
۱۲۴
فراغتی ز شراب و کباب و چنگ و رباب
۱۲۵
رباب نالهٔ من بود و چنگ قامت من
۱۲۶
سرشک من چو شراب و دلم به سانکباب
۱۲۷
همه ثنای تو گفتم به وقت بیداری
۱۲۸
همه لقای تو دیدم چو بودم اندر خواب
۱۲۹
سپاس دارم از ایزدْ کنون که شاد شدم
۱۳۰
بدین همایون بیت و بدین مبارک باب
۱۳۱
گذشته رفت و زین پس مرا نخواهد بود
۱۳۲
ز خدمت تو فراق و ز حضرت تو ذِهاب
۱۳۳
همیشه تا که مصیب و مصاب در عالم
۱۳۴
همی بود ز قضای مُسَبّبُ الاسباب
۱۳۵
موافقان تو باشند شادمان و مُصیب
۱۳۶
مخالفان تو باشند مستمند و مصاب
۱۳۷
تو را مباد تهی از چهار چیز دو دست
۱۳۸
ز کِلک و خاتم و زلف نگار و جام شراب