شمارهٔ ۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شادیم و کامکار که شادست و کامکار
۲
میر بزرگوار به عید بزرگوار
۳
پیرایه ی مفاخر میران مملکت
۴
فخری که ملک را ز نظام است یادگار
۵
فتح و ظفر ز کنیت و نامش طلب که هست
۶
بر نام و کنیتش ظفر و فتح را مدار
۷
دادش بزرگوار پدر ملک را نَسَق
۸
بعد از پدر جز او که دهد ملک را قرار
۹
خانه است ملک خسرو و دنیا چو قاعده است
۱۰
الا به قاعده نشود خانه استوار
۱۱
عِقدست نسل خواجه و او همچو واسطه
۱۲
الا به واسطه نشود عِقد پایدار
۱۳
رنجی که گردش فلک آورد پیش او
۱۴
رازی نهفته بود که اکنون شد آشکار
۱۵
ایزد بدو نمود که چون ناخوش است جبر
۱۶
تا چون بدید جبر کند شکر اختیار
۱۷
پیغمبران نگر که چه محنت کشیدهاند
۱۸
هر یک به مسکنی دگر اندر غریبوار
۱۹
یونس به بطن ماهی و یوسف میان چاه
۲۰
موسی میان تیه و محمد میان غار
۲۱
او نیز رنج دید و چو ایشان نجات یافت
۲۲
او را کنون ز جمله پیغمبران شمار!
۲۳
دولت بر انتظار نجاتش نشسته بود
۲۴
دادش خدای هرچه همی داشت انتظار
۲۵
شد آفتاب دولت او خالی از کسوف
۲۶
شد آسمان حشمت او صافی از غبار
۲۷
بادش به هر چه روی کند کردگار پشت
۲۸
بادش به هر چه رای کند شهریار یار
۲۹
پاینده باد عمرش و تابنده دولتش
۳۰
فرخنده روز عیدش و فرخنده روزگار
۳۱
فرخنده فخر ملک و مبارک نظام دین
۳۲
تاج تبار و سید آل قوام دین
۳۳
گر یار من ستمگر و عیار نیستی
۳۴
اندر زمانه یار مرا بار نیستی
۳۵
کر نیستی شکفته رخش چون گل بهار
۳۶
اندر دلم زعشق رخش خار نیستی
۳۷
ای کاش دیده در رخ او ننگریستی
۳۸
تا دل به جرم دیده گرفتار نیستی
۳۹
گر غمزهٔ خلندهٔ او نیستی چو تیر
۴۰
رویم چو پود و پشت کمان وار نیستی
۴۱
باری نداردی دلم از تیر او نشان
۴۲
تا زان نشان نشانهٔ تیمار نیستی
۴۳
گر نیستی ز غالیه پرگار بر گلش
۴۴
از غم دلم چو نقطهٔ پرگار نیستی
۴۵
ور آوری چو چنگ مرا درکنار خویش
۴۶
چون زیر چنگ ناله من زار نیستی
۴۷
گر نیستی به بوسه لب او شکر فروش
۴۸
او را دل ملوک خریدار نیستی
۴۹
ور قبلهٔ بتان چِگل نیستی رخش
۵۰
او را قبول قبلهٔ احرار نیستی
۵۱
فرخنده فخر ملک شهنشاه راستین
۵۲
کاو راست بحر، گاه سخا اندر آستین
۵۳
تاجان به تن بود غم جانان بهجان کشم
۵۴
سر برنهم به خطش و خط بر جهان کشم
۵۵
ور عذر خواهد آن بت ور ناز گر شود
۵۶
عذرش به دل پذیرم و نازش به جان کشم
۵۷
چون زاسمان مرا بهزمین آمدست ماه
۵۸
من بر زمین چرا ستم آسمان کشم
۵۹
گر یار من چو تیرکند دل به مهر من
۶۰
بر آسمان به قوت تیرش کمان کشم
۶۱
گه در سرای و حجره کنم بر رخش نشاط
۶۲
گه رخت سوی باغ و سوی بوستان کشم
۶۳
ور بگذرم به صومعهٔ عابدان کوه
۶۴
ابدال را ز صومعه اندر میان کشم
۶۵
بهرم زعشق رنج و زیان است روز و شب
۶۶
هر روز رنج بینم و هر شب زیانکشم
۶۷
ترسم که رایگان برود دل زدست من
۶۸
زیراکه بار عشق همی رایگان کشم
۶۹
مور ضعیف بارگران چونکشد به جهد
۷۰
من بار عشق دوست به دل همچنان کشم
۷۱
بار گران زمانه کند بر دلم سبک
۷۲
گر من به یاد خواجه شراب گران کشم
۷۳
آموزگار و صدر وزیران روزگار
۷۴
پیرایه مقدّم و پیران روزگار
۷۵
در عشق دوست دست به سر بر همی زنم
۷۶
و آتش به صبر و هوس و خرد درهمی زنم
۷۷
چون بست پایم آن بت دلبر به دام خویش
۷۸
برسر ز عشق آن بت دلبر همی زنم
۷۹
هر بار سهل بود که برتر زدم ز عشق
۸۰
این بار مشکل است که بر سر همی زنم
۸۱
معشوق من چو هست سرایش چو بتکده
۸۲
من سال و ماه بتکده را در همی زنم
۸۳
طوق کبوترست خم زلف آن نگار
۸۴
من همچو باز در طلبش پر همی زنم
۸۵
و آن ماه حلقه زلف نگوید مرا که کیست
۸۶
تا خویشتن چو حلقه به در بر همی زنم
۸۷
نینی که همچو چنگل بازست زلف او
۸۸
من پر ز بیم او چو کبوتر همی زنم
۸۹
بر سیرت قلندریانم ز بیم آنک
۹۰
مستم ز عشق و راه قلندر همی زنم
۹۱
لیکن مرا کسی نشناسد قلندری
۹۲
چون پیش صدر دنیا ساغر همی زنم
۹۳
صدری که همچو بدر بر آفاق تافته است
۹۴
و اندر ازل ز گوهر اسحاق تافته است
۹۵
حورا! مگر ز روضهٔ رضوان گریختی
۹۶
نورا ! مگر ز خرگه خاقان گریختی
۹۷
یازنده گشت باز سلیمان پادشاه
۹۸
یا چون پری ز پیش سلیمان گریختی
۹۹
زلف دراز تو چه گنه کرد در طراز
۱۰۰
کز شرم آن گنه به خراسان گریختی
۱۰۱
بودند مادر و پدرت بر تو مهربان
۱۰۲
آخر چه اوفتاد کز ایشانگریختی
۱۰۳
دیدی مگر که نازش ایشان به کفر بود
۱۰۴
بر تافتی زکفر و در ایمانگریختی
۱۰۵
چشم سیاه تو چه خطا کرد در ختا
۱۰۶
کز بیم آن خطا به ختا خان گریختی
۱۰۷
بگرفتمت به دزدی دل دوش نیمشب
۱۰۸
از دست من به چاره و دستان گریختی
۱۰۹
امشب نیاری آسان از من گریختن
۱۱۰
گر دوش نیمشب ز من آسان گریختی
۱۱۱
ای چون گل شکفته که از بیم ماه دی
۱۱۲
پیش نظام دین ز گلستان گریختی
۱۱۳
دستور کاردان و خردمند راستین
۱۱۴
صدر بزرگوار و خداوند راستین
۱۱۵
ای ماه بر رخم ز بنفشه رقم مکن
۱۱۶
اشکم چو رنگ خویش چو آب بقم مکن
۱۱۷
گر در جهان عشق نخواهی علم مرا
۱۱۸
بر پرنیان ز عنبر سارا علم مکن
۱۱۹
از هجر بر دلم ننهی داغ تافته
۱۲۰
آهنگ تاب دادن زلفت به خم مکن
۱۲۱
داغ دلم متاب چو تاب سر دو زلف
۱۲۲
برهم منه دو دیده و هر دو بههم مکن
۱۲۳
آن را که یار توست عدیل عنا مدار
۱۲۴
و آن را که جفت توست ندیمِ نَدَم مکن
۱۲۵
اندر غم تو سوخته گشتند عاشقان
۱۲۶
بر عاشقان سوخته چندین ستم مکن
۱۲۷
ای بیقلم نگاشته روی تو را خدای
۱۲۸
از عشق روی خویش مرا چون قلم مکن
۱۲۹
گر بایدت که کم نشود عشق از دلم
۱۳۰
بفزای در لطافت و از بوسه کم مکن
۱۳۱
ور بایدت که فخر بتان عجم شوی
۱۳۲
جز خدمت و ستایش فخر عجم مکن
۱۳۳
آن صاحبی که یافت ز اقبال کام خویش
۱۳۴
بر خصم خویش گشت مظفر چو نام خویش
۱۳۵
ایزد چو در جهان به عنایت نگاه کرد
۱۳۶
جاهش جهان و خلق جهان را پناهکرد
۱۳۷
خورشید و ماه را چو به قدرت بیافرید
۱۳۸
قدر بلندش افسر خورشید و ماه کرد
۱۳۹
گردون چو روی ملک به عدلش سفید ساخت
۱۴۰
کیوان گلیم دشمن او را سیاه کرد
۱۴۱
گیتی گشاد راه فنا بر مخالفان
۱۴۲
هرکس که شد مخالفش آهنگ راه کرد
۱۴۳
جایی که شد به کینه و جایی که شد به مهر
۱۴۴
از وهم و حزم خویش سلاح و سپاه کرد
۱۴۵
حَزْمش گهِ موافقت از کاه کوه ساخت
۱۴۶
وَهمَش گهِ مخالفت از کوه کاه کرد
۱۴۷
سوگند خورد چرخ که با او وفا کند
۱۴۸
بر خویشتن فریشتگان بر گواه کرد
۱۴۹
اسباب خرمی همه در بزمگاه اوست
۱۵۰
خرم کسی که روی در آن بزمگاه کرد
۱۵۱
هر پادشه که ملک به تدبیر او گرفت
۱۵۲
مجلس سزای تاج و سزاوار گاه کرد
۱۵۳
هم روزگار فخر بشر داندش همی
۱۵۴
هم شاه روزگار پدر خواندش همی
۱۵۵
گر رای شاه چون فلک چنبریستی
۱۵۶
رایش بر آن فلک چو مه و مشتری ستی
۱۵۷
ور دین بشد چو حلقهٔ انگشتری به شکل
۱۵۸
عقلش نگین حلقهٔ انگشتریستی
۱۵۹
پیغمبری اگر نشدی منقطع ز خلق
۱۶۰
اخلاق او علامت پیغمبری ستی
۱۶۱
او را زمانه مهتر و بهتر نخواندی
۱۶۲
گرنه سزای مهتری و بهتریستی
۱۶۳
گر داوری استی به هنر خلق را چو او
۱۶۴
آفاق بیخصومت و بیداوریستی
۱۶۵
بدبختی و بداختری از شرق تا به غرب
۱۶۶
یک روز نیکبختی و نیکاختریستی
۱۶۷
گر آفتاب چون دل او تابدی به چین
۱۶۸
در جین نه بتپرستی و نه بتگریستی
۱۶۹
از نور زهره را شرف استی بر آفتاب
۱۷۰
گر پیش او نشسته به خنیاگریستی
۱۷۱
گر شعرهای من همه در مدح اوستی
۱۷۲
دیوان من خزانهٔ درّ دریستی
۱۷۳
ور صد هزار عقد به پیوند می به هم
۱۷۴
هر عقد را سخاوت او مشتری ستی
۱۷۵
از مدح اوست رونق بازار شعر من
۱۷۶
همتای او کجاست خریدار شعر من
۱۷۷
ای یادگار خواجهٔ ماضی زمانه را
۱۷۸
وی رسم تو سببْ شرف جاودانه را
۱۷۹
راضی است جان ز رسم تو در روضهٔ جنان
۱۸۰
آن خواجهٔ مبارک و صدر یگانه را
۱۸۱
هرچند فارغی و به شادی نشستهای
۱۸۲
رای تو آرزوست ملوک زمانه را
۱۸۳
رای از دل و ضمیر تو شاید ملوک را
۱۸۴
تیر ازکمان مردان زیبد نشانه را
۱۸۵
آزادگان دهر ببوسند درگهت
۱۸۶
چون بندگان نماز برند آستانه را
۱۸۷
وربر زمین بهکاخ و سرای توبنگرند
۱۸۸
با آسمان قیاس کنند آسمانه را
۱۸۹
تابنده از لقای تو شد خانهٔ نظام
۱۹۰
زیراکه قاعده است بقای تو خانه را
۱۹۱
در باغ نسل او همه فرخندگی زتوست
۱۹۲
این شاخههای تازهٔ سرو جوانه را
۱۹۳
کار جهان فسون و فسانه است سر بهسر
۱۹۴
اصلی نه محکم است فسون و فسانه را
۱۹۵
می خواه و بزم سازکه رونق زبزم توست
۱۹۶
جام می مغانه و چنگ و چغانه را
۱۹۷
جاوید همچنان می روشن به چنگ باش
۱۹۸
با ناله چغانه و آواز چنگ باش
۱۹۹
دولت موافقان تورا جاه و مال داد
۲۰۰
گردون مخالفان تو را گوشمال داد
۲۰۱
اخترشناس طالع مسعود تو بدید
۲۰۲
ما را نشان ز فرّخی ماه و سال داد
۲۰۳
بازی است دولت تو که او را خدای عرش
۲۰۴
برگونهٔ فریشتگان پرّ و بال داد
۲۰۵
دست فلک به چشم عنایت زمانه را
۲۰۶
از چشمههای عدل تو آب زلال داد
۲۰۷
تیغت ز بدسگال برانگیختْ رستخیز
۲۰۸
تا نامهٔ گنه به کف بدسگال داد
۲۰۹
کاری محال کرد که کین جست خصم تو
۲۱۰
بر باد داد او سر و اندر محال کرد
۲۱۱
ای صدر شرق عزّ و جلال تو سرمدی است
۲۱۲
کاین عزّ و این جلال تو را ذوالجلال داد
۲۱۳
می خواه از آن نگار که او را ز بهر تو
۲۱۴
بخت بلند خلقت حسن و جمال داد
۲۱۵
زلف دو تاه و خال سیاهش بدید ماه
۲۱۶
آمد ز چرخ و بوسه بر آن زلف و خال داد
۲۱۷
آنی که آسمان خَدَم روزگار توست
۲۱۸
یزدان غیب دان به شب و روز یار توست
۲۱۹
آنی که خلق بر تو همه آفرین کنند
۲۲۰
نامت ز مرتبه همه نقش نگین کنند
۲۲۱
هستی به پایهای که همه زیر پای تو
۲۲۲
کَرّوبیان عرشْ فلک را زمین کنند
۲۲۳
زانجا که جاه توست بود دونِ قدر تو
۲۲۴
گر بارگاه تو فلک هشتمین کنند
۲۲۵
آیند روز و شب ز پس یکدگر مُدام
۲۲۶
تا بر در تو موکبِ اقبال زین کنند
۲۲۷
پوشند هر دو پیرهن از نور و از ظَلَم
۲۲۸
تا رسمهای تو عَلَم آستین کنند
۲۲۹
چون اختران به مجلس بزم تو بنگرند
۲۳۰
دی مه ز بهر تو چو مه فرودینکنند
۲۳۱
از سیب و نار پیش تو وز آتش و شراب
۲۳۲
نسرین و ارغوان و گل و یاسمین کنند
۲۳۳
نشکفت اگر چو خلد شود بزمگاه تو
۲۳۴
زیرا که خدمت تو همه حور عین کنند
۲۳۵
نعمت تو را سزد که به شادی همه خوری
۲۳۶
زان قوم نیستی تو که نعمت دفین کنند
۲۳۷
لختی بنه ز نعمت و لختی بده به خلق
۲۳۸
لختی بخور که بار خدایان چنین کنند
۲۳۹
در مدحت تو کار رهی با جَلال شد
۲۴۰
ابیات شعر او همه سِحْر حَلال شد
۲۴۱
ای فخر ملک ملک به تو سرفراز باد
۲۴۲
بختت جوان و تازه و عشرت دراز باد
۲۴۳
از چرخ قسم تو همه تأیید و سعد بود
۲۴۴
از دهر بهر تو همه شادی و ناز باد
۲۴۵
باغی است این سرای و درو رسته گلبنان
۲۴۶
هر گلبنی به حشمت تو سرفراز باد
۲۴۷
از بهر رامش و طرب تو در این سرای
۲۴۸
حور غزلسرای و بت چنگ باز باد
۲۴۹
جام شراب و ساقی تو ماه و مشتری
۲۵۰
با ماه و مشتریت شب و روز راز باد
۲۵۱
بر ما به دولت تو دَرِِ غم فراز شد
۲۵۲
بر دشمنان تو در شادی فراز باد
۲۵۳
بر خلق عالم است در خانهٔ تو باز
۲۵۴
بر روزگار تو در اقبال باز باد
۲۵۵
تا باز صید گیر کند کبک را شکار
۲۵۶
خصم تو همچو کبک و اجل همچو باز باد
۲۵۷
تا خلق را به رحمت ایزد بود نیاز
۲۵۸
از خلق روزگار دلت بینیاز باد
۲۵۹
تا جامه را کنند طرازی بر آستین
۲۶۰
نامت بر آستین سعادت طراز باد