شمارهٔ ۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گر چون تو به ترکستان ای بت پسرستی
۲
هر روز به ترکستان عید دگرستی
۳
ور در خُتن وکاشغرستی چو تو یک بت
۴
محراب همه کس ختن و کاشغرستی
۵
چون دو رخ تو گر قمرستی به فلک بر
۶
خورشید یکی ذره ز نور قمرستی
۷
چون دو لب تو گر شکرستی به جهان در
۸
صد بدرهٔ زر قیمت یک من شکرستی
۹
هرچند بکوشم دل تو رام نگردد
۱۰
آه از دل سخت تو که گویی حجرستی
۱۱
گر یک شب تا روزمرا بیغم و غمّاز
۱۲
آن شخص لطیف تو در آغوش و برستی
۱۳
در گردن تو هستی دستیم حمایل
۱۴
دست دگرم گرد میان و کمرستی
۱۵
گر نیستی از جور دلت چون حجرای دوست
۱۶
با عارض سیمین تو کارم چو زرستی
۱۷
گر دل تو ربودی و مرا زآن خبری نیست
۱۸
ایکاش تو را زانچه ربودی خبرستی
۱۹
از دل خبری یافتمی از سر زلفت
۲۰
گرنه چو دلم زلف تو آسیمه سرستی
۲۱
بد گشت مرا حال ز بیداری چشمت
۲۲
گر داد لبت نیستی آن بد بترستی
۲۳
بد نیستی از وسوسهٔ چشم تو کارم
۲۴
گر چون دل شمس الامرا دادگرستی
۲۵
شمسیکه ازو در همه آفاق شعاع است
۲۶
در دولت او هرکه نصیرست شجاع است
۲۷
گر عارض تو چون گل پربار نبودی
۲۸
از عشق گُلت در دل من خار نبودی
۲۹
ور نیمهٔ دینار نبودی دهن تو
۳۰
بر چهرهٔ منگونهٔ دینار نبودی
۳۱
گر مایل بیداد نبودی دل تو یار
۳۲
بر روی زمین جز تو مرا یار نبودی
۳۳
ور غمزهٔ تو خواب نبردی به شب از من
۳۴
تا وقت سحر نالهٔ من زار نبودی
۳۵
بیچاره دل من نشدی خسته و غمخوار
۳۶
گر بستهٔ آن نرگس خونخوار نبودی
۳۷
چشمم نشدی بر سمن زرد گهربار
۳۸
گر فتنهٔ آن لعل شکربار نبودی
۳۹
عالم همه تاریک شدی از شب زلفت
۴۰
گر چون قمرت عارض و رخسار نبودی
۴۱
نور قمر تو بگرفتی همه عالم
۴۲
گر در شب زلف تو گرفتار نبودی
۴۳
از چشم جفاکار تو بگریختمی من
۴۴
گر دو لب شیرینت وفادار نبودی
۴۵
شیرین لب تو هست همه ساله وفادار
۴۶
چشم تو چه بودی که جفاکار نبودی
۴۷
گر قامت تو تیر نبودی مژه پیکان
۴۸
شخصم چو زره پشت کمانوار نبودی
۴۹
جانم چو دلم خستهٔ پیکان تو گشتی
۵۰
گر در کنف سید احرار نبودی
۵۱
آن میر که تاج نسب گیلکیان است
۵۲
از جود و کرم بر صفت برمکیان است
۵۳
بی وصل تو دل در برم آرام نگیرد
۵۴
بی صحبت تو کار من اندام نگیرد
۵۵
تو دولت پدرامی و خرم دل آن کس
۵۶
کو فال جز از دولت پدرام نگیرد
۵۷
زلفین تو دامی است که صیدش دل خاص است
۵۸
دامی عجب است آنکه دل عام نگیرد
۵۹
خورشید به شبگیر جهان را نفروزد
۶۰
تا روشنی از عالم تو وام نگیرد
۶۱
گل وقت بهاران نشود درخور گلشن
۶۲
تا گونهٔ آن چهرهٔ گل فام نگیرد
۶۳
شیرینی گفتار تو دانه است و دل من
۶۴
مرغی است که بی دانه ره دام نگیرد
۶۵
هرچند مراد تو چنان است که یک چند
۶۶
دستم قدح و جام غم انجام نگیرد
۶۷
دستی که سر زلف تو گیرد همهوقتی
۶۸
نیکو نبود گر قدح و جام نگیرد
۶۹
درکار هوای تو هر آن کس که بود خام
۷۰
پخته نشود تا که می خام نگیرد
۷۱
وان کس که ز عشق تو بود در طلب نام
۷۲
تا نام تو از بر نکند نام نگیرد
۷۳
اندر شکن زلف تو پیدا نشود دل
۷۴
تا زلف تو بر عارضت آرام نگیرد
۷۵
زان گونه که در معرکه پیدا نشود فتح
۷۶
تا میر به کف نیزه و صمصام نگیرد
۷۷
میری که حُسام او در دین محمد
۷۸
اخلاق علی دارد و آیین محمد
۷۹
زلفین تو پرحلقه و پربند و شکن شد
۸۰
بند و شکن و حلقهٔ او توبه شکن شد
۸۱
کارش همه فراشی و نقاشی بینم
۸۲
فرّاش گل و لاله و نقاش سمن شد
۸۳
آنکس که خبر یافت که مشک از ختن آرند
۸۴
چون بوی خطت دید چو آهوی ختن شد
۸۵
وان کس که همیگفت عقیق از یمن آید
۸۶
چون رنگ لبت دید چرا سوی یمن شد!؟
۸۷
تا عشق تو ره یافت به جان و تن من در
۸۸
سوزندهٔ جان گشت و گدازندهٔ تن شد
۸۹
من عشق تو را چون تن و جان دوست گزینم
۹۰
عشق تو چرا دشمن جان و تن من شد
۹۱
افتاد به چاه ذقنت خسته دل من
۹۲
زان روی تو را نام بت چاه ذقن شد
۹۳
از چاه برآرم دل خویش از قبل آنک
۹۴
زلف سیهت بر سرآن چاه رسن شد
۹۵
امروز بتان با تو به عید آمده بودند
۹۶
هر بت که به روی تو نگه کرد شمن شد
۹۷
بالای تو چون سرو چمن بود به میدان
۹۸
بس کس که چو من عاشق آن سرو چمن شد
۹۹
بس عاشق بیچاره که اندر صف عشاق
۱۰۰
از حسرت تو خسته دل و بسته دهن شد
۱۰۱
بس شاعر وصّاف که بگشاد دهان را
۱۰۲
هم چاکر و مداح سرافراز زَمَن شد
۱۰۳
پیریکه به تدبیر سرافراز جهان شد
۱۰۴
وز بیم سنانش به جهان خصم جهان شد
۱۰۵
صدری که از او دولت فرخنده بها یافت
۱۰۶
بدری که از او ملت پاینده ضیا یافت
۱۰۷
خورشید سما یافت ز روشن دل او نور
۱۰۸
چونانکه قمر نور زخورشید سما یافت
۱۰۹
در ملک شه عالم و در دین پیمبر
۱۱۰
کاری به سزا کرد و محلی به سزا یافت
۱۱۱
بر خلق چو بگشاد دل و دست و در خویش
۱۱۲
رغبت به دعا کرد و بزرگی به دعا یافت
۱۱۳
فردا بودش خُلد جزا از مَلَک العرش
۱۱۴
کامروز قبول از ملکالعرش جزا یافت
۱۱۵
جز مهتری وجود و سخا پیشه ندارد
۱۱۶
وین منزلت از مهتری و جود و سخا یافت
۱۱۷
هر شخص که بر چشمهٔ جودش گذری کرد
۱۱۸
جون خضر به دهر اندر جاوید بقا یافت
۱۱۹
تا عالم را همت او گشت معالج
۱۲۰
از همت او عالم بیمار شفا یافت
۱۲۱
لطفی است مگر باد صبا را ز ضمیرش
۱۲۲
زیرا که جهان تازگی از باد صبا یافت
۱۲۳
کهسار نیابد مطر ابر بهاری
۱۲۴
چندان که از او مرد ثناگوی عطا یافت
۱۲۵
چون آینهٔ روشن و چون آب مروق
۱۲۶
اندر صفتش خاطر مداح صفا یافت
۱۲۷
بیهمت او بود چو مرغی به قفس در
۱۲۸
چون همت او دید بپرید و هوا یافت
۱۲۹
تا فضل و کرم سیرت و عادت بود او را
۱۳۰
همواره بزرگی و سعادت بود او را
۱۳۱
ایزد چو مر او را به وجود از عدم آورد
۱۳۲
گویی ز عدم صورت جود و کرم آورد
۱۳۳
بر درگه او چرخ میان بست رهیوار
۱۳۴
در خدمت او چون رهیان سر به خم آورد
۱۳۵
هرجند که سیاره بلندست به مقدار
۱۳۶
بختش سر سیاره به زیر قدم آورد
۱۳۷
در ملک هر آن وقت که کاری به هم افتاد
۱۳۸
دلهای پراکنده به همت به هم آورد
۱۳۹
هشیاری و بیداری او کرد کفایت
۱۴۰
کاریکه قضا پیش سپاه و حشم آورد
۱۴۱
بِفْراشت به میدان شجاعت عَلَم فتح
۱۴۲
تا ملک قهستان همه زیر علم آورد
۱۴۳
برداشت به دیوان سخاوت قلم جود
۱۴۴
تا نام کریمان همه زیر قلم آورد
۱۴۵
هرکس به سوی مجلس او برد مدیحی
۱۴۶
از مجلس او قافلههای نِعَم آورد
۱۴۷
نه ذوالیزن آورد و نه حاتم به عرب در
۱۴۸
آن رسم پسندیده که او در عجم آورد
۱۴۹
هرکس به جهان محتشمی بافت ز یسری
۱۵۰
ایام چو او داور با محتشم آورد
۱۵۱
او در شرف و مرتبه بیش از دگران است
۱۵۲
زیرا که چو او گردش ایام کم آورد
۱۵۳
در مرتبهٔ جاه ز عیّوق گذشته است
۱۵۴
وز قدر ز اندیشهٔ مخلوق گذشته است
۱۵۵
ای آنکه جهان را همه فخر از حسب توست
۱۵۶
وی آنکه شهان را همه فخر از نسب توست
۱۵۷
رخشنده چو خورشیدی و برنده چو شمشیر
۱۵۸
تا شمس و حُسام از همه میران لقب توست
۱۵۹
در دولت اگر مکتسب توست بزرگی
۱۶۰
موروث بزرگان تبع مکتسب توست
۱۶۱
گر خلق جهان در طلب دولت باشند
۱۶۲
دولت ز همه خلق جهان در طلب توست
۱۶۳
سوزندهتر از آتش تیزی به گه خشم
۱۶۴
کز قعری ثَری تا به ثریا لهب توست
۱۶۵
جان شاد شود چون تو نهی سوی طرب روی
۱۶۶
گویی که همه شادی جان در طرب توست
۱۶۷
آموخته داری ادب از مجلس شاهان
۱۶۸
تعلیم گرِ مجلس شاهان ادب توست
۱۶۹
مختار کریمان تویی از جمع خلایق
۱۷۰
کز دفتر اخلاق کرم منتخب توست
۱۷۱
در ملک سلاطین سلب توست زاقبال
۱۷۲
وز دولت پیروز طراز سلب توست
۱۷۳
خواهی تو که قانون عجایب بشناسی
۱۷۴
قانون عجایب قلم بوالعجب توست
۱۷۵
بر روز همی تا به قلم نقش کنی شب
۱۷۶
روز همه خصمان چون شب از روز و شب توست
۱۷۷
تقدیر مگر بر قلمت راز گشادست
۱۷۸
تا چرخ در غیب به او بازگشادست
۱۷۹
ای بار خدای همه اعیان زمانه
۱۸۰
ای نادره و معجز دوران زمانه
۱۸۱
آراسته از سیرت ورای و هنر توست
۱۸۲
ملک ملک مشرق و سلطان زمانه
۱۸۳
جاه و خطر و قدر زمانه ز تو بینم
۱۸۴
گویی که تویی چشم و دل و جان زمانه
۱۸۵
هست از قبل تاختن و باختن تو
۱۸۶
گوی ظفر اندر خم چوگان زمانه
۱۸۷
همواره زمان است به فرمان تو چونانک
۱۸۸
هستند همه خلق به فرمان زمانه
۱۸۹
اَرْجو که شکسته نشود تا به قیامت
۱۹۰
سوگند فلک با تو و پیمان زمانه
۱۹۱
ای نایب پیغمبر در نصرت اسلام
۱۹۲
من گشته زاحسان تو حَسّان زمانه
۱۹۳
احسان تورا من به غنیمت شمرم زانک
۱۹۴
یابم پس از احسان تو احسان زمانه
۱۹۵
هرچندکه جز طبع و دل و خاطر من نیست
۱۹۶
در نظم سخن حجت و برهان زمانه
۱۹۷
برهان من و حجت من نیست که نظمم
۱۹۸
جز مدح تو در مجلس اعیان زمانه
۱۹۹
گر من سر و سامان زمانه نشناسم
۲۰۰
رای تو شناسد سروسامان زمانه
۲۰۱
داند ملکالعرش که مشتاق توام من
۲۰۲
مداح تو و شاکر اخلاق توام من
۲۰۳
تا دهر بود کار تو پروردن دین باد
۲۰۴
و ایزد به همه کار تو را یار و معین باد
۲۰۵
تا جوهر تو هست ز اقبال مرکب
۲۰۶
بر درگه تو مرکب اقبال به زین باد
۲۰۷
تا هست در انگشت تو انگشتری ملک
۲۰۸
رای تو در انگشتری ملک نگین باد
۲۰۹
هر حصن که تقدیر به تأیید برآرد
۲۱۰
آن حصن به تدبیر صواب تو حصین باد
۲۱۱
بر ناصح تو چرخ فزایندهٔ مهر است
۲۱۲
از حاسد تو دهر ستایندهٔ کین باد
۲۱۳
در رزم چو از عزم تو گسترده شود دام
۲۱۴
صید تو در آن دام همه شیر عرین باد
۲۱۵
چون تو علم فتح برآری به فلک بر
۲۱۶
زیر قدمت دیدهٔ بدخواه دفین باد
۲۱۷
تا نعمت و راحت صفت خلد برین است
۲۱۸
هر مجلس تو بر صفت خلد برین باد
۲۱۹
تا ماء معین پاک و گوارنده و صاف است
۲۲۰
می در قدح و جام تو چون ماء معین باد
۲۲۱
در مجلس تو مطرب و در بزم تو ساقی
۲۲۲
سرو سمن اندام و بت سیم سرین باد
۲۲۳
هر دم ز در خالق و ذریهٔ آدم
۲۲۴
پروانهٔ رحمت سوی تو روحالامین باد
۲۲۵
شادست به تو دولت و شادی تو بهدولت
۲۲۶
همواره چنین خواهم و همواره چنین باد