امیر معزی · ترجیعات

شمارهٔ ۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
عاشق شدم به ان بت عیار چون کنم
۲
صَعب‌ است کار چارهٔ این کار چون کنم
۳
در عمر خویش باخته‌ام عشق چند بار
۴
هر بار صبر داشتم این بار چون‌ کنم
۵
دل را به بند عشق گرفتار کرده‌ام
۶
جان را به دست هجر گرفتار چون‌ کنم
۷
گوید مرا که در غم و تیمار صبر کن
۸
بیهوده صبر در غم و تیمار چون‌ کنم
۹
گر گیرم آن دو زلف و بگیرم مُکابره
۱۰
تدبیر آن عقیق شَکّربار چون کنم
۱۱
جان است و دیده ان بت خورشید رخ مرا
۱۲
با جان دیده وحشت و آزار چون‌ کنم
۱۳
چون آسمان فکند مرا در بلای او
۱۴
با آسمان خصومت و پیکار چون‌ کنم
۱۵
گیرم کنم ز غمزهٔ غمّار او حذر
۱۶
با آن بریده طرهٔ طرار چون کنم
۱۷
شرح بلای آن بت ز اندازه درگذشت
۱۸
این شرح پیش سید احرار چون کنم
۱۹
فرخنده مَجد ملک و پسندیده شمس دین
۲۰
دارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین
۲۱
از عشق روی دوست مرا خواب و خور نماند
۲۲
بی‌ او قرار و صبرم از این بیشتر نماند
۲۳
روشن همی نبینم بی روی او جهان
۲۴
گویی به دیدگان من اندر بصر نماند
۲۵
خونِ جگر ز دیده بپالود آنچه بود
۲۶
پرخون بماند دیده و خون جگر نماند
۲۷
در روزگار وصل مرا بود سیم و زر
۲۸
چون هر دو خرج‌ کردم چیز دگر نماند
۲۹
هجر آمد و ز اشک رخم کرد سیم و زر
۳۰
آگاه شد مگر که مرا سیم و زر نماند
۳۱
از عشق آن دهان که سخن هست از او اثر
۳۲
گشتم چنان که جز سخن از من اثر نماند
۳۳
زرّین یکی خیالم و اندر دو چشم من
۳۴
الا خیال آن صنمِ سیم بر نماند
۳۵
فریاد از آن نگار که از عشق او مرا
۳۶
جز رنجِ دل ذخیره و جز دردِ سر نماند
۳۷
گر بی‌هنر بماند دلم در فراق او
۳۸
اندر مدیح صدر اجل بی‌هنر نماند
۳۹
فرخنده مَجْد ملک و پسندیده شمس دین
۴۰
دارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین
۴۱
آن بت که بر دلم در شادی فرازکرد
۴۲
یک باره ابر دلم دری ازا مهر باز کرد
۴۳
زلف جو سام بر دل مسکین من فکند
۴۴
تا بر دلم جهان در خورشید باز کرد
۴۵
بی‌خواب کرد چشم دلم در فراق خویش
۴۶
تا از خیال خویش مرا بی‌نیاز کرد
۴۷
رفتم به مسجد از پی او تا دعا کنم
۴۸
مؤذّن ز چشم من در مسجد فراز کرد
۴۹
گفتی همی خراب‌ کند او به چشم خویش
۵۰
هر مسجدی که خلق درو در نماز کرد
۵۱
آن شب چه بود یا رب کان ماهروی من
۵۲
با من به خلوت اندر تا روز راز کرد
۵۳
عذرش به جان شنیدم هر گه که عذر خواست
۵۴
نازش به جان خریدم هرگه ‌که ناز کرد
۵۵
پنداشتم که دوستی او حقیقت است
۵۶
چون صبح بردمید حقیقت مجاز کرد
۵۷
کوتاه‌ کرد دست مرا از دو زلف خویش
۵۸
تا چون دو زلف خویش مرا شب دراز کرد
۵۹
زان ماه دلنواز چو نومید شد دلم
۶۰
آهنگ مدح مِهتر کِهتر نواز کرد
۶۱
فرخنده مجد ملک و پسندیده شمس دین
۶۲
دارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین
۶۳
جانا امید من ز دل و جان بریده‌ گیر
۶۴
هرچ آن بتر مرا ز فراق تو دیده گیر
۶۵
پنهان زخلق جامهٔ صبرم دریده شد
۶۶
در پیش خلق پردهٔ رازم دریده گیر
۶۷
شخصم ز فُرقت تو چو زر کشیده شد
۶۸
مویم ز حسرت تو چو سیم‌ کشیده گیر
۶۹
بی‌چشم تو چو چشم تو بختم غنوده شد
۷۰
بی‌زلف تو چو زلف تو قدم خمیده‌ گیر
۷۱
از آتش دلم به ثریا رسید تف
۷۲
از آب چشم من به ثَری نم رسیده‌ گیر
۷۳
ای آهوی لطیف رمیده ز دام من
۷۴
بی‌روی تو روان ز تن من رمیده گیر
۷۵
گر وصل تو چو برق است از من‌ گذشته دان
۷۶
ور هجر تو چو با دست آخر وزیده‌ گیر
۷۷
برخاسته است فتنهٔ عشق تو از جهان
۷۸
فتنه نشسته‌گیر و جهان آرمیده‌گیر
۷۹
تا بس نه دیر قصهٔ ما داستان شود
۸۰
صدر زمانه قصّهٔ ما را شنیده گیر
۸۱
فرخنده مجد ملک و پسندیده شمس دین
۸۲
دارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین
۸۳
ملکِ زمین مُسَخَّر فرمان او شدست
۸۴
دور فلک متابع پیمان او شدست
۸۵
تارای او شدست نگهبان ملک شاه
۸۶
حفظ خدای عرش نگهبان او شدست
۸۷
حق روشن از طریقت و آیین او شدست
۸۸
دین نافذ از عقیدت و ایمان او شدست
۸۹
رای بشر به نقطهٔ اقبال شهریار
۹۰
بر دایره است و دایره دوران او شدست
۹۱
جان نبی و حیدر و زهرا و سِیِّدین
۹۲
اندر بهشت شاکر احسانِ او شدست
۹۳
چون جان او موافق آل پیمبرست
۹۴
جان موافقان همه در جان او شدست
۹۵
آن‌کس‌که دست او گهر افشاند در سَخا
۹۶
محتاجِ خامهٔ گهر افشان او شدست
۹۷
بی‌ وحی هست در دل او وهم انبیا
۹۸
تدبیر و رای معجز بُرهان او شدست
۹۹
وانکس که اهل عقل گزارند خدمتش
۱۰۰
خدمتگزارِ حاجب و دربان او شدست
۱۰۱
وان‌کس‌که گفته‌اند مر او را ثنا و مدح
۱۰۲
امروز مدح‌ گوی و ثناخوان او شدست
۱۰۳
او هست نایب نبی اندر شعار شرع
۱۰۴
وین شاعر قدیمی حَسّان او شدست
۱۰۵
فرخنده مجد ملک و پسندیده شمس دین
۱۰۶
دارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین
۱۰۷
بوالفضل کز فضایل او ملک نام یافت
۱۰۸
اسعد که از سعادت او بخت‌ کام یافت
۱۰۹
آن صاحبی که پیش خدای و خدایگان
۱۱۰
از اعتقاد پاک قبولی تمام یافت
۱۱۱
تا او به کار دولت و ملت بایستاد
۱۱۲
ملت گرفت رونق و دولت نظام یافت
۱۱۳
دهری چو اسب توسن بی‌زین و بی‌لگام
۱۱۴
آهسته شد به عدلش وزین و لگام یافت
۱۱۵
چون بر دوام بود به هر شهر خیر او
۱۱۶
از شهریار منزلت او بر دوام یافت
۱۱۷
گر مهتران به دنیا یابند احتشام
۱۱۸
دنیا به دین و دانش او احتشام یافت
۱۱۹
بس کس که او به جهد همی نام و نان نیافت
۱۲۰
بی‌جهد در برستش او نان و نام یافت
۱۲۱
یابد سلامت از حَدَثان هرکه بامداد
۱۲۲
بر وی سلام کرد و جواب سلام یافت
۱۲۳
در عالم ار امام اُ‌مَم خوانمش رواست
۱۲۴
کاو را زمانه در همه عالم امام یافت
۱۲۵
در وصف روزگارش و در نَعت دولتش
۱۲۶
دست و زبان و خاطر مداح کام یافت
۱۲۷
فرخنده مجد ملک و پسندید شمس دین
۱۲۸
دارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین
۱۲۹
ای مهتری که هم حَسَب و هم نَسَب تو راست
۱۳۰
روشن دوگوهر از نسب و از حسب توراست
۱۳۱
موروث یافتی شرف از گوهر نسب
۱۳۲
وز گوهر حسب شرف مکتسب تو راست
۱۳۳
در ملک خسرو عرب و خسرو عجم
۱۳۴
رسم عجم تو داری و لفظ عرب توراست
۱۳۵
فتنه است بر جمال وکمال فریشته
۱۳۶
تا با جمال عقال کمال ادب توراست
۱۳۷
تا شب به هیچ وقت موافق به روز نیست
۱۳۸
زیر قلم‌ موافقت روز و شب توراست
۱۳۹
بر روی روز بوالعجبی‌ها کند ز شب
۱۴۰
در کار روز و شب قلم بُوالعَجَب توراست
۱۴۱
در روزگار اگر دل دنیا طلب بسی است
۱۴۲
از خلق روزگار دل دین‌طلب توراست
۱۴۳
چونانکه هست خیر تو بی‌ روی و بی‌ریا
۱۴۴
جود و سخای بی‌سبب و بی‌سلب توراست
۱۴۵
بر دهر واقفی تو به اندیشه و ضمیر
۱۴۶
اندیشهٔ شگفت و ضمیر عجب توراست
۱۴۷
دین از تو هست خرم و ملک از تو هست شاد
۱۴۸
زیرا که از خلیفه و سلطان لقب تو راست
۱۴۹
فرخنده مَجدْ مُلْک و پسندیده شمس دین
۱۵۰
دارنده زمان و فروزندهٔ زمین
۱۵۱
اقبال تو به عالم عِلوی عَلَم کشید
۱۵۲
وز فخر بر صحیفهٔ دولت رقم کشید
۱۵۳
تا برگرفت زیر قلم ملک شهریار
۱۵۴
بر نام بدسگالَش گردون قلم کشید
۱۵۵
وقتی‌ که بحر فتنه برآشفت وموج زد
۱۵۶
دستت نهنگ‌وار عدو را به دم ‌کشید
۱۵۷
چون از وجود خصمان تشویش ملک بود
۱۵۸
تقدیر بر سر همه خط عدم‌ کشید
۱۵۹
هرکس به جهد و عجز ز خصمت‌کشید رنج
۱۶۰
او از خَدَم‌کشید و به فضل و کرم‌کشید
۱۶۱
دل‌ها ز رنج و فتنه پراکنده گشته بود
۱۶۲
تدبیر و رای تو همه دل‌ها به‌ هم کشید
۱۶۳
درگاه شاه بیت حرم‌کرد و خلق را
۱۶۴
از هر وطن به خدمت بیت‌الحَرم ‌کشید
۱۶۵
بنمود مردی عرب و رادی عجم
۱۶۶
بگشاد دست و شغل عرب در عجم ‌کشید
۱۶۷
از دولت و سعادت او شادمانه شد
۱۶۸
آن‌ کس که او نُحوست ایّامِ غم‌ کشید
۱۶۹
آسوده شد عراق و خراسان به عدل او
۱۷۰
وان‌کس که در عراق و خراسان ستم کشید
۱۷۱
فرخنده مَجد مُلک و پسندیده شمس دین
۱۷۲
دارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین
۱۷۳
ای مجد ملک سلطان روزت خجسته باد
۱۷۴
دست اجل ز من دامن عمرت ‌گسسته باد
۱۷۵
شخصی‌ که یُمن و یسر ز تأیید او بود
۱۷۶
همواره بر یَمین و یَسارت نشسته باد
۱۷۷
بادی که از رضای خدایش بود نصیب
۱۷۸
آن باد بر درخت بقای تو جسته باد
۱۷۹
آبی ‌که مشتری کشد از چشمهٔ حیات
۱۸۰
روی موافق توبرآن آب شسته باد
۱۸۱
تیری ‌که برکشد زُحَل از جعبهٔ اجل
۱۸۲
چشم منافق تو بدان تیر خسته باد
۱۸۳
هر کس‌ که در وفای تو سوگند بشکند
۱۸۴
پشت و دلش به زخم حوادث شکسته باد
۱۸۵
بر ما در سعادت و شادی گشاده‌ای
۱۸۶
بر تو در نحوست و اندوه بسته باد
۱۸۷
تا شاخ سرو رسته بُوَد در میان باغ
۱۸۸
سرو هنر ز باغ معالیت رسته باد
۱۸۹
تا زلف دوست را به بنفشه صفت‌ کنند
۱۹۰
همواره زان بنفشه به دست تو دسته باد
۱۹۱
تا در جهان بهار و خزان را کنند وصف
۱۹۲
جشن بهار و جشن خزانت خجسته باد
۱۹۳
فرخنده مَجد مُلک و پسندیده شمس دین
۱۹۴
دارندهٔ زمان و فروزندهٔ زمین

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.