امیر معزی · ترجیعات

شمارهٔ ۳

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ترک من برگل نقاب از سنبل پرُتاب‌ کرد
۲
لالهٔ نعمان حجاب لولو خوشاب کرد
۳
رنگ لعل شکرین او مرا بی‌رنگ‌کرد
۴
تاب‌زلف عنبرین او مرا در تاب‌کرد
۵
دید در سنجاب و مشک ناب نرمی و خوشی
۶
سینه چون سنجاب‌ و زلفین همچو مشک‌ ناب کرد
۷
فتنه را پیش گل خود روی و پیش سنگ و روی
۸
سایبان از مشک ناب و پردهٔ سنجاب‌کرد
۹
تا به لشکرگه نمود آن شَکَّر عناب رنگ
۱۰
شَکَّر و عناب در بازار لشکر غاب‌کرد
۱۱
خون دل صافی‌کند عناب و شکر پس چرا
۱۲
سوخته خون دل من شکر و عناب‌کرد
۱۳
تاکه از من‌کرد پنهان آن رخ چون آفتاب
۱۴
درد هجر او رخ من زرد چون مهتاب‌کرد
۱۵
تا چو آتش‌ کرد رخسار و چو آب از من‌ گریخت
۱۶
بستر و بالین من پرآتش و پرآب ‌کرد
۱۷
چون خیال چشم پرخوابش به چشم من رسید
۱۸
چشم پرخوابش همه‌شب چشم‌من بی‌خواب‌کرد
۱۹
صورت او پیش دل محراب کردم همچنانک
۲۰
بخت فرخ درگه صدر اجل محراب‌کرد
۲۱
آفرین باد از فلک خورشید عدل وجود را
۲۲
صدر دنیا احمدبن فضل بن محمود را
۲۳
چون نگارم خال مشکین بر رخ رنگین زند
۲۴
نقطه‌ها گویی ز عنبر بر گل و نسرین زند
۲۵
چون ز شرم و خویشتن‌داری نهد بر هم دو لب
۲۶
از عقیق و لعل‌ گویی قفل بر پروین زند
۲۷
گر ببیند روی چون دیبای او بازارگان
۲۸
طَعنه اندر شُشتر و بغداد و قسطنطین زند
۲۹
ور به هند و چین فرستد نسختی از روی خویش
۳۰
آتش اندر جان نقاشان هند و چین زند
۳۱
بامداد آن لعبت خوش لب ز بهر بوی خوش
۳۲
چون گلاب پارسی بر زلف مشک‌آگین زند
۳۳
راست پنداری به‌ دست خویش رضوان در بهشت
۳۴
آب کوثر برکشد بر روی حورالعین زند
۳۵
از لب شیرین او هرگه ‌که خواهم بوسه‌ای
۳۶
برفروزد روی و دندان بر لب شیرین زند
۳۷
گر ملک بر آسمان و عرش یابد بوی او
۳۸
آسمان را کِلّه بندد عرش را آذین زند
۳۹
بر امید دیدن او همچو مرغان پر و بال
۴۰
گرد لشکرگاه و درگاه معین‌الدین زند
۴۱
تا همی بیند محل حسن خویش و عشق من
۴۲
عار دارد زآنکه لاف از خسرو شیرین زند
۴۳
آفرین باد از فلک خورشید عدل و جود را
۴۴
صدر دنیا احمدبن فضل بن محمود را
۴۵
دوش وقت نیم‌شب پیغام یار آمد مرا
۴۶
یا به باغ دل گل شادی به بار آمد مرا
۴۷
وز پس پیغام نزدیک من آمد یار من
۴۸
یا ز گردون ماه تابان در کنار آمد مرا
۴۹
راست‌گفتی از هوا در دام من صیدی فتاد
۵۰
یا به کف ناگاه در شاهوار آمد مرا
۵۱
موی و روی و اشک من سیم و زر و یاقوت بود
۵۲
هر سه از بهر وصال او به کار آمد مرا
۵۳
رنگ رخسار و لب او چون‌گل و چون لاله بود
۵۴
فصل تابستان همی فصل بهار آمد مرا
۵۵
ازگل و از لالهٔ او اندر آن ساعت به‌چشم
۵۶
خانه همچون‌ گلستان و لاله‌زار آمد مرا
۵۷
بی لب او چون مزاحم سرد بود از باد سرد
۵۸
از لب او شهد و شکّر سازگار آمد مرا
۵۹
آفرین بر یار باد و آفرین بر وصل یار
۶۰
کاین همه شادی زیار و وصل یار آمد مرا
۶۱
گرچه وصل او مرا هنگام صبح آمد بسر
۶۲
از دو یاقوتش سه شکّر یادگار آمد مرا
۶۳
چون جهان را بوی خلد آمد ز باد صبحدم
۶۴
بوی اقبال وزیر شهریار آمد مرا
۶۵
آفرین باد از فلک خورشید عدل وجود را
۶۶
صدر دنیا احمدبن فضل بن محمود را
۶۷
آن که بخت او علم بر گنبد گردون کشید
۶۸
آن ‌که رای او رقم بر طارم میمون ‌کشید
۶۹
گنج‌هایی کز سعادت ساخت هر شب آسمان
۷۰
رای او هر روز پیش شاه روزافزون کشید
۷۱
بر لب دریای اقبالش‌ گهر جوید همی
۷۲
پهلوانی کاو سپاه از ساحل جیحون کشید
۷۳
گر کشید اسکندر از ظلمت همی یاقوت سرخ
۷۴
کلک او بس لولو مکنون زظلمت چون‌ کشید
۷۵
آب حیوان‌ گشت ظلمت در دوات او مگر
۷۶
کلک او از آب حیوان لولو مکنون‌ کشید
۷۷
آن‌که در مهرش قدم زد نعمت قارون نهاد
۷۸
وان‌که درکینش نفس زد محنت قارون‌کشید
۷۹
در حسود او کشید اخترکمان دشمنی
۸۰
همچو لیلی‌ کاو کمان قهر در مجنون کشید
۸۱
او کشید آخر به مردی‌ کینِِ خال از بدسگال
۸۲
کین جمشید آخر از ضحاک اَفریدون‌ کشید
۸۳
خلق‌ چون‌ یعقوب و عدلش‌ چون لباس‌ یوسف‌ است
۸۴
بوی او از بیت اخزان جمله را بیرون‌کشید
۸۵
پیش یزدان در قیامت بر دهد روز جزا
۸۶
رنجهایی‌کاو ز بهر ملک و دین اکنون کشید
۸۷
آفرین باد از فلک خورشید عدل و جود را
۸۸
صدر دنیا احمد بن فضل بن محمود را
۸۹
تا معین‌الدین وزیر خسرو عالم بود
۹۰
عالم از عدلش بهشتی تازه و خرم بود
۹۱
در پناه دولت او بنده و آزاد را
۹۲
ناز و نعمت بیش باشد رنج و محنت کم بود
۹۳
تا سر او سبز باشد رویها گلگون بود
۹۴
تا دل او شاد باشد جانها بی‌غم بود
۹۵
رسم خوب او نظام ملت احمد بود
۹۶
نفس پاک او جمال‌ گوهر آدم بود
۹۷
خاتم نصرت بود دست محامد را سزا
۹۸
تا که نام و کنیت او نقش آن خاتم بود
۹۹
چون عدو را خیره بایدکرد موسی کف بود
۱۰۰
چون ولی‌ را زنده باید کرد عیسی دم بود
۱۰۱
تا که باشد مجلس او کعبه ی عز و شرف
۱۰۲
پا و دست او مقام و چشمه ی زمزم بود
۱۰۳
تا سرای ملک را معمار باشد عدل او
۱۰۴
فرع آن باشد بلند و اصل آن محکم بود
۱۰۵
هر دلی را کاو جراحت کرد تیغ نائبات
۱۰۶
آن جراحت را ز توقیعات او مرهم بود
۱۰۷
کلک او را چون صدف خوان و یمینش را چویم
۱۰۸
زان که لؤلؤ در صدف باشد صدف در یم بود
۱۰۹
آفرین باد از فلک خورشید عدل و جود را
۱۱۰
صدر دنیا احمدبن فضل بن محمود را
۱۱۱
هست چشم حاضران در شرق بر آثار او
۱۱۲
هست گوش غایبان در غرب بر اخبار او
۱۱۳
خواب امن از دولت بیدار او باشد که هست
۱۱۴
عالم اندر خواب امن از دولت بیدار او
۱۱۵
همچنان کز ابر نیسان تازه گردد بوستان
۱۱۶
تازه گردد جان ز لفظ و کلک گوهربار او
۱۱۷
نعمت قارون شود پالوده با انعام او
۱۱۸
پیکر گردون شود فرسوده با پیکار او
۱۱۹
گر فساد و خَمر خوردن بود کار دیگران
۱۲۰
نیست اکنون جز صلاح و ختم‌ کردن‌ کار او
۱۲۱
سیرت و رفتار ایشان بود کسر دین و داد
۱۲۲
جبر آن‌ کسر آمد اکنون سیرت و رفتار او
۱۲۳
پشت دین ‌است ار به فضل و هست دولت پشت او
۱۲۴
یار خلق است او به عدل و هست خالق ‌یار او
۱۲۵
مصلحت باشد سپاهی را ز یک تدبیر او
۱۲۶
منفعت باشد جهانی را ز یک‌ گفتار او
۱۲۷
تا که او را بخت برنا باشد و فرهنگ پیر
۱۲۸
پیر و برنا را سعادت باشد از دیدار او
۱۲۹
هر که بر دل کینه و آزار او صورت ‌کند
۱۳۰
بشکند بازار خویش از کینه و آزار او
۱۳۱
آفر‌ین باد از فلک خورشید عدل وجود را
۱۳۲
صدر دنیا احمد بن فضل بن محمود را
۱۳۳
سیرت او بر سر آزادگی افسر نهاد
۱۳۴
نامهٔ او از شرف هر سروری بر سر نهاد
۱۳۵
وز مبارک رای ملک آثار او هر خسروی
۱۳۶
روی سوی درگه شاه جهان سنجر نهاد
۱۳۷
دست همت در جوانمردی به عالم برگشاد
۱۳۸
پای دولت در خداوندی به ‌گردون بر نهاد
۱۳۹
عاملان را در ممالک خلعت و منشور داد
۱۴۰
عالمان را در مساجد کرسی و منبر نهاد
۱۴۱
جان پیغمبر بدو شادست کاو از داد و دین
۱۴۲
در شریعت سنت و آیین پیغمبر نهاد
۱۴۳
کوه را هست از گران سنگی به حلمش نسبتی
۱۴۴
زین سبب درکوه یزدان معدن گوهر نهاد
۱۴۵
وز وقارش عاریت دارد زمین آهستگی
۱۴۶
در زمین از بهر آن خورشید کان زر نهاد
۱۴۷
فال مدح او رهی از دفتر قرآن‌ گرفت
۱۴۸
آیه ی رحمت برآمد روی بر دفتر نهاد
۱۴۹
مدح او حق است و گردون از پس عهدی دراز
۱۵۰
نیک‌عهدی کرد تا حقور کف حق‌ور نهاد
۱۵۱
در ضمیرم‌ گاه مدح او همه‌ گوهر نشاند
۱۵۲
در دهانم‌ گاه شُکر او همه شَکّر نهاد
۱۵۳
آفرین باد از فلک خورشید عدل و جود را
۱۵۴
صدر دنیا احمد بن فضل بن محمود را
۱۵۵
از معانی لفظ او پیرایهٔ ایام باد
۱۵۶
وز معالی‌ رای او همسایه ی اجرام باد
۱۵۷
قاسم الارزاق کرد اقلام او را کردگار
۱۵۸
خلق هفت اقلیم را ارزاق از آن اقلام باد
۱۵۹
صید صیاد اجل بودند بدخواهان او
۱۶۰
پوست بر اندام ایشان بر مثال دام باد
۱۶۱
کلک او را از نوشتن یک زمان آرام نیست
۱۶۲
ملک را از کلک بی‌آرام او آرام باد
۱۶۳
دولتِ پیروز او را دهر سرکش نرم باد
۱۶۴
همتِ میمون او را چرخ توسن رام باد
۱۶۵
نقش‌ کلک مشک‌بارش زیور ناهید باد
۱۶۶
نعل اسب بادپایش افسر بهرام باد
۱۶۷
تا بود ناکام و کام دشمنی و دوستی
۱۶۸
دوستان او به‌کام و دشمنش ناکام باد
۱۶۹
تا که باشد نطق و اوهام ازهمه چیزی فزون
۱۷۰
عز و جاه او فزون از نطق و از اوهام باد
۱۷۱
تا که باشد قبلهٔ اسلامیان بیت‌الحرام
۱۷۲
بارگاه فرخ او قبلهٔ اسلام باد
۱۷۳
تا که باشد فرخ و پدرام ایام بهار
۱۷۴
روزگار او سراسر فرخ و پدرام باد
۱۷۵
آفرین باد از فلک خورشید عدل و جود را
۱۷۶
صدر دنیا احمد بن فضل بن محمود را

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.