امیر معزی · غزلیات

شمارهٔ ۲۴

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
آن شب که مرا بودی وصل تو به‌ کف بر
۲
با دوست نشستم به سرکوی لَطَف بر
۳
ابروش کمان بود و هدف ساختم از دل
۴
تا غمزهٔ او تیر همی زد به هدف بر
۵
پر دُر صدفی داشت عقیقین و همان شب
۶
غواص صدف یافته بودم به صدف بر
۷
گفتی خط مشکینش بر عارض سیمین
۸
طغرای جمال است به منشور شرف بر
۹
در خلد به نظارهٔ طغرای جمالش
۱۰
گرد آمده حوران بهشتی به غُرَف بر
۱۱
گفتی‌که مگر هست زییراهن‌کُحلی
۱۲
پیدا شده دستی‌که زند نقره به دف بر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.