حکیم نزاری · غزلیات

شمارهٔ ۴۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چه شود گر بپذیری من تر دامن را
۲
خشک مغزی ، خرفی ، ساده دلی چون من را
۳
جان دریغ از تو ندارم اگرم راه دهی
۴
چه محل در صف عشاق نهد دل تن را
۵
هم دل ماست که بر ما به ستم می گرید
۶
مثل این است که هم آهن شکند آهن را
۷
با من ای یار اگر یار منی یاری کن
۸
نه چو یاری که همه زخم زند هاون را
۹
مردمان در حق من هر چه بتر می گویند
۱۰
چه کنم پیش گرفتم به قفا گردن را
۱۱
دوست داند که مرا با که سر و کار افتاد
۱۲
سرِّ روح الله بس مریم آبستن را
۱۳
من که ام کز تو سخن گویم و از قصّه ی خویش
۱۴
راستی لافِ فصاحت نرسد الکن را
۱۵
با رقیبان شده بر بوی توام هم خانه
۱۶
هیچ کس دوست نبوده ست چنین دشمن را
۱۷
کو نسیمی ز عرق چین تو تا بنماید
۱۸
یوسف باد صبا مژده ی پیراهن را
۱۹
ساقیا دیر مکن زود بده ساغرِ می
۲۰
گر گرفته ست سرش خشت بر افکن دَن را
۲۱
تازه رو باش و مینداز گره بر ابرو
۲۲
به کدورت نتوان خورد می روشن را
۲۳
از مجاریِ دماغم نرود دود بخور
۲۴
مگر از آتش می بر فکنی روزن را
۲۵
خویش را از نفس سوخته دل دار نگاه
۲۶
که به یک آه بسوزند دو صد خرمن را
۲۷
آیه ی خلّصه الله به که آمد دانی
۲۸
به تهمتن که برآورد ز چه بیژن را
۲۹
شد نزاری ز خیال تو چو سوزن باریک
۳۰
چه خیال است که بگداخت چنین سوزن را

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.