شمارهٔ ۲۰۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گر تو نامحرمی ای یار بدار از ما دست
۲
کار ما با نفس محرم عشق افتاده ست
۳
یار باید که حجاب من بی دل نشود
۴
دایم از صحبت نامحرمم این فریادست
۵
بر سر از مبداء فطرت رقمی زد عشقم
۶
اگر انصاف ز من می طلبی بی دادست
۷
یک نفس بیش ندارد چه کند صاحب وقت
۸
هر چه دیگر همه حشوست و خیال آبادست
۹
جهد کن تا نفسی می رود اندر حلقت
۱۰
مگر آری دلِ دلسوخته یی را با دست
۱۱
شادی آن که در مرحمت و رافت و فضل
۱۲
بر جماهیر گدایان غنی بگشاده ست
۱۳
دنیی و عقبی اگر باز شناسی در وقت
۱۴
همه در وقت حریفی ست که این دم شادست
۱۵
ساکن وصل و امین باش سنایی گفته ست
۱۶
آخر ای یار دل اهل دل از پولادست
۱۷
نوعروسی ست جهان گر چه قدیم است و لیک
۱۸
سهل باشد که چو تو ناخلفی دامادست
۱۹
غایت رفق نزاری سخن شیرین است
۲۰
شیوه ی سنگ پرستی روش فرهادست
۲۱
مسکرات است نه ترتیب سخن پیرایی
۲۲
زاده ی فطرت وقت است همین دم زاده ست