شمارهٔ ۳۳۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دریغ عمر که بی روی دوستان بگذشت
۲
چو باد صبح که بر طرف بوستان بگذشت
۳
دریغ سود ندارد چو اختیار از دست
۴
برفت هم چو خدنگی که از کمان بگذشت
۵
بهار عمر جوانی و بی غمی افسوس
۶
که هم چو قافله ی باد مهرگان بگذشت
۷
تو خود قیاس کن ای بی خبر که در دل ما
۸
چه آتش است که دودش ز آسمان بگذشت
۹
بسوخت حلق من از بس که برق آه دلم
۱۰
ز سینه هم چو براق سبک عنان بگذشت
۱۱
هنوز دیده به هم می نهم تعالی الله
۱۲
ز هر چه بر سرم از گردش زمان بگذشت
۱۳
چه حاصل از سفر بی مراد هیچ همین
۱۴
فسانه ای که فلان آمد و فلان بگذشت
۱۵
نزاریا چه کنی چاره نیست تن درده
۱۶
به جور چرخ که کار تو زین و آن بگذشت