شمارهٔ ۴۴۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
وداع یار گرامی نمی توانم کرد
۲
که بیش زَهرِ جدایی نمی توانم خورد
۳
چه طالع است مرا بر سفر چنین همه سال
۴
که روزگار سفر کار ما به جان آورد
۵
چو حاصل دگرم نیست جز عذاب فراق
۶
زمانه بی هده چندین مرا چه می پرورد
۷
طبیب جهد بسی کرد بهرِ علت هِجر
۸
ولی چه سود که درمان نمی پذیرد درد
۹
چو باد می برد آبشخورم ز خاک به خاک
۱۰
زمانه می کند این ، با زمانه چِتوان کرد
۱۱
مرا مگوی که دل را نصیحتی می کن
۱۲
به دم نمی شود این کوره ی پر آتش سرد
۱۳
وصال دوست چنان مطلق العنان رفته ست
۱۴
که مسرعان نیازش نمی رسند به گرد
۱۵
نزاریا چو همه سال فارغی ز وطن
۱۶
به قول عقل تو البته گِرد عشق مگرد
۱۷
ز رنج محنت غربت هر آنکه خواست خلاص
۱۸
چو گنج کنج سلامت گرفت فارغ و فرد