شمارهٔ ۴۶۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مرا دلی ست که بر خویشتن بمیسوزد
۲
چنان که جانم از آن سوختن بمیسوزد
۳
درون سینه عجب نیست گر بسوزد دل
۴
چو از برون تنم پیرهن بمیسوزد
۵
به نامه شرح فراقش نمی توانم داد
۶
که نوک خامه ز دود سخن بمیسوزد
۷
چنان بسوخته ام در غم جدایی دوست
۸
که چرخ را دل بر جان من بمیسوزد
۹
بسوخت جانم از این پس نفس نخواهم زد
۱۰
ز سوزناکیِ آهم دهن بمیسوزد
۱۱
ز آتشِ غم ، نفتِ فراق نزدیک است
۱۲
که هر کجا که نشینم وطن بمیسوزد
۱۳
عجب مدار از این سان که گشته ام بر من
۱۴
دلِ نزاریَ کِ ممتحن بمیسوزد
