شمارهٔ ۵۶۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
قضای عشق چو نازل شد احتراز چه سود
۲
چو دل برفت مراعات دلنواز چه سود
۳
به پای آبله نتوان ره دراز برید
۴
چو قاصر است معانی سخن دراز چه سود
۵
چو ترک جان نتوان گفت عشق نتوان باخت
۶
نگفته اند که با روی دوست ناز چه سود
۷
چو عشق مملکت جان و دل به هم برزد
۸
به هرزه تعبیه عقل چاره ساز چه سود
۹
نه دیده بان وجود است دیده غماز
۱۰
ولی چو یاور دزدست دیده باز چه سود
۱۱
مراد حج تو ای دل نیازمندی توست
۱۲
چو قبله بازندانی ز بت نماز چه سود
۱۳
نزاری از بگدازد مرا ز یار چو زر
۱۴
خلاص روی ندارد ز بس گداز چه سود
