بیدل دهلوی · بیدل دهلوی

ترجیع بند

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ما حریفانِ بزمِ اسراریم
۲
مستِ جامِ شهود دیداریم
۳
جوشِ بحرِ محیطِ لاهوتیم
۴
فیضِ صبحِ جهانِ انواریم
۵
اثر و فعلِ حق، ز ما پیداست
۶
بى‌گمان عرضِ سرِّ اظهاریم
۷
جلوه‌فرماست حق به کسوتِ ما
۸
لاجرم طرفه رنگ‌ها داریم
۹
گاه جامیم و گاه باده‌ی ناب
۱۰
گاه ساقى و گاه خمّاریم
۱۱
گاه مجنون و گاه جوهرِ هوش
۱۲
گاه مستیم و گاه هشیاریم
۱۳
گاه، مجنونِ کارهاى خودیم
۱۴
گاه، از فعلِ خویش بیزاریم
۱۵
گاه، از خویش رفته چون سیلاب
۱۶
گاه، تمکین‌بنا چو کُهساریم
۱۷
گاه، معموره‌ی وجودى را
۱۸
به غذا و شراب معماریم
۱۹
گاه، در عالمِ تغافلِ شوق
۲۰
بى‌نیاز از خیالِ تیماریم
۲۱
گاه، در دل ز خالِ لاله‌رخان
۲۲
تخمِ سوداىِ عشق مى‌کاریم
۲۳
گاه، از زلفِ عنبرین‌مویان
۲۴
به شکنجِ هوس گرفتاریم
۲۵
حاصلِ کار و بارِ عشق و هوس
۲۶
همه از ماست تا چه برداریم؟
۲۷
در چمنزارِ عالمِ امکان
۲۸
از رهِ جسم و جان، گل و خاریم
۲۹
گاه لطفیم، موجِ آبِ حیات
۳۰
دمِ سرگرمىِ غضب، ناریم
۳۱
برقِ عشقیم، شعله مى‌خندیم
۳۲
ابرِ شوقیم، ناله مى‌باریم
۳۳
گرچه بالذّات واحدیم به حق
۳۴
لیک با اسم و فعل، بسیاریم
۳۵
شوقِ ما با وجودِ بى‌رنگى
۳۶
تا به رنگ آشناست، گلزاریم
۳۷
کفر و دین است گفت‌وگو، ورنه
۳۸
عینِ تسبیح و عینِ زنّاریم
۳۹
به فضولان ز درسگاهِ یقین
۴۰
این دو مصرع گواه مى‌آریم
۴۱
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۴۲
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۴۳
روزگارى‌ست از محیطِ بقا
۴۴
همچو موج اوفتاده‌ایم جدا
۴۵
یعنى از درسِ معنىِ اطلاق
۴۶
حرفِ تقیید کرده‌ایم انشا
۴۷
در تماشاگهِ قِدَم بودیم
۴۸
فارغ از عرضِ چند و چون و چرا
۴۹
جوش زد ناگهان محیطِ وجود
۵۰
موجِ تمییزِ عِلم شد پیدا
۵۱
موج چون بر کنارِ بحر رسید
۵۲
کرد ظاهر مظاهرِ اسما
۵۳
اسم صورت‌پذیرشى گردید
۵۴
گشت حادث حقیقتِ اشیا
۵۵
آسمان‌ها پدید شد زان موج
۵۶
چون حباب از تلاطمِ دریا
۵۷
دورِ افلاک شد کثافت‌ریز
۵۸
تا عناصر پدید شد زین‌ها
۵۹
نور و ظلمت مقابلِ هم شد
۶۰
داد آرایشِ صباح و مَسا
۶۱
گشت اضداد، ظاهر از اعداد
۶۲
ضدِّ نار، آب و، ضدِّ خاک، هوا
۶۳
از عناصر، جماد صورت بست
۶۴
شوق ننشست ساعتى از پا
۶۵
پس طبیعت در اهتزاز آمد
۶۶
از جمادى نبات یافت نما
۶۷
باز حیوان شد و ازو انسان
۶۸
شد مسمّى به آدم و حوّا
۶۹
کرد پیدا ز نوعِ انسانى
۷۰
کافر و گبر و مؤمن و ترسا
۷۱
وحدتِ صِرف، جوشِ کثرت زد
۷۲
خامشى شد بدل به رنگِ صدا
۷۳
جلوه بر جلوه رنگ و بو جوشید
۷۴
حسن، بى‌پرده شد ز جیبِ خفا
۷۵
ممکن آمد برون ز سازِ وجوب
۷۶
از چه؟ از نغمه‌ی تأمّلِ ما
۷۷
جز ز حادث، قدیم رخ ننمود
۷۸
کرد از بس خِرَد معاینه‌ها
۷۹
عقل هرگز نداشت آگاهى
۸۰
کز چه محبوسِ لفظ شد معنا
۸۱
چون به دریاىِ حیرت افتادیم
۸۲
باطنِ ما ز عشق یافت ندا:
۸۳
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۸۴
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۸۵
عشق تا مایلِ بیان گردید
۸۶
دو جهان شوخىِ زبان گردید
۸۷
آمد و بر درِ شنیدن زد
۸۸
خامشى رفت و داستان گردید
۸۹
آفتابِ ازل نقاب گشود
۹۰
ذرّه ناچار پَرفِشان گردید
۹۱
ظاهر و باطنى به حرف آمد
۹۲
اعتبارات جسم و جان گردید
۹۳
مژه‌ی شوق، باز کرد آغوش
۹۴
وسعت‌آیینه‌ی جهان گردید
۹۵
سَرِ سوداییئی به گردش رفت
۹۶
عرضِ دورانِ آسمان گردید
۹۷
حرص در طبعِ آب و خاک افسرد
۹۸
گوهر و لعلِ بحر و کان گردید
۹۹
اعتباراتِ پوچ توفان کرد
۱۰۰
محملِ موج و کف روان گردید
۱۰۱
تخم بشکست و ریشه صورت بست
۱۰۲
ریشه بالید و گلسِتان گردید
۱۰۳
دشتِ امکان نداشت دَیّارى
۱۰۴
گَردِ اوهام، کاروان گردید
۱۰۵
ریشه برعکس مى‌دود اینجا
۱۰۶
نفس از عاجزى فغان گردید
۱۰۷
تا نواى فنا عیان گردد
۱۰۸
زندگى سازِ امتحان گردید
۱۰۹
عمر گل کرد و داغِ فرصت برد
۱۱۰
شررى پَر زد و نهان گردید
۱۱۱
بى‌قرارانِ شوق را چون صبح
۱۱۲
بالِ پرواز، آشیان گردید
۱۱۳
خونِ شوقى بر آستانِ نیاز
۱۱۴
خاک گشت و چمن عیان گردید
۱۱۵
شوقِ دیدار شد دلیلِ طلب
۱۱۶
اشک پیش از نگه روان گردید
۱۱۷
ناله بالید در هواى قدى
۱۱۸
سروِ گلزار بى‌نشان گردید
۱۱۹
اشک هم در قفاى بیتابى
۱۲۰
رفت جایى که دل توان گردید
۱۲۱
نه خزان جلوه‌گر شد و نه بهار
۱۲۲
این‌قدَر رنگ بلبلان گردید
۱۲۳
غیرِ این معنى آشکار نشد:
۱۲۴
- تا یقین فارغ از گمان گردید –
۱۲۵
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۱۲۶
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۱۲۷
موج پوشید روىِ دریا را
۱۲۸
پرده از اسم شد مسمّا را
۱۲۹
نیست جز اسم، بالِ پروازش
۱۳۰
فهم کن آشیانِ عنقا را
۱۳۱
جلوه‌هاى جمالِ بى‌رنگى
۱۳۲
تک و پو داد جانِ اشیا را
۱۳۳
عصمتِ حسنِ یوسفى زده چاک
۱۳۴
جیبِ ناموسِ صد زلیخا را
۱۳۵
ذات فارغ ز اعتبارِ ظهور
۱۳۶
معتبر جلوه ساخت، اسما را
۱۳۷
ذره اینجا به هر زمینگیرى
۱۳۸
چشمکى مى‌زند ثریا را
۱۳۹
مى‌کند دودى از نفس ظاهر
۱۴۰
تا دهد عرضه داغِ دل‌ها را
۱۴۱
مى‌کشد طرفى از نقاب سحر
۱۴۲
تا کند سینه‌چاک، دنیا را
۱۴۳
از نسیمِ بهار کرد عیان
۱۴۴
نفسِ معجزِ مسیحا را
۱۴۵
مى‌نماید ز شاخِ هر گلبن
۱۴۶
شمع اسرار دست موسا را
۱۴۷
شوق، حیران که با چنین اظهار
۱۴۸
چه نهانى‌ست آشکارا را؟
۱۴۹
در دلِ لاله‌ی چمن آخر
۱۵۰
که نهاده است داغ سودا را؟
۱۵۱
سرِّ حیرت به گوشِ کوه که گفت؟
۱۵۲
کز جگر خون چکید خارا را؟
۱۵۳
جاده هرسو گشوده است آغوش
۱۵۴
که دریده‌ست جِیبِ صحرا را؟
۱۵۵
زین همه جلوه‌ی جنون‌پیما
۱۵۶
سوخت حیرت، نگاهِ بینا را
۱۵۷
شعله‌ی دل ز چشمِ تر ننشست
۱۵۸
ابر، ننشاند جوشِ دریا را
۱۵۹
غُلغُلِ باده‌ی قیامت‌جوش
۱۶۰
همه تن ناله کرد مینا را
۱۶۱
آگهى مى‌زند چو آیینه
۱۶۲
مُهر بر لب، زبانِ گویا را
۱۶۳
قفلِ گنجِ دل است خاموشى
۱۶۴
از صدف پرس این معمّا را
۱۶۵
بیدل ار واقفى ز رمزِ یقین
۱۶۶
ترک کن قصّه‌ی من و ما را
۱۶۷
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۱۶۸
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۱۶۹
مگذر از سیرِ عالم اسرار
۱۷۰
تا شوى محرمِ حقیقتِ کار
۱۷۱
چند اندیشه‌ی زن و فرزند؟
۱۷۲
مایه هیچ است و راهزن بسیار!
۱۷۳
گر ندارى ز دهر پاىِ گریز
۱۷۴
دستى از دامنِ جهان بردار
۱۷۵
اى حباب! این‌قدَر چه مى‌بالى؟
۱۷۶
شرمى از گیر و دارِ خویش بدار
۱۷۷
که به یک دَم‌ زدن، حریفِ اجل
۱۷۸
از سرت برکشیده است دمار
۱۷۹
گر همه بر فلک روى چو سحاب
۱۸۰
قطره اشکى شو و به خاک ببار
۱۸۱
منعِ جولانِ عجز، نتوان کرد
۱۸۲
سایه بر کوه مى‌رود هموار
۱۸۳
تا نگردى خجل ز روىِ عدم
۱۸۴
زندگى را به‌جز فنا مشمار
۱۸۵
مى‌رود صبح و مى‌دهد آواز
۱۸۶
که: به راهِ تو زندگى‌ست غبار
۱۸۷
تا به کى مستعار باید زیست؟
۱۸۸
هرچه دارى برو به حق بسپار
۱۸۹
جهد کن تا به خود زنى آتش
۱۹۰
نیست شمعى دگر در این شبِ تار
۱۹۱
مدعا زین فسونِ یأس آن است
۱۹۲
که تو از خویش بگذرى ناچار
۱۹۳
چیست از خویشتن گذشتنِ تو؟
۱۹۴
یعنى از وهمِ هستى و پندار
۱۹۵
رفع ظلمت، حضورِ خورشید است
۱۹۶
نور باقى است چون نمانَد نار
۱۹۷
نفىِ باطل، ثبوتِ حق دارد
۱۹۸
همه عیش است چون روَد آزار
۱۹۹
تا نِیى واصلِ بهارِ یقین
۲۰۰
عیشِ رنج است گلشنت، همه خار
۲۰۱
چون رسیدى به نشئه‌ی توحید
۲۰۲
خواه مستى گزین و خواه خمار
۲۰۳
عجز شو تا رسى به علمِ غرور
۲۰۴
باش مجبور تا شوى مختار
۲۰۵
اى خوش آن دم که بى‌نیاز شود
۲۰۶
درسِ آگاهىِ تو از تکرار
۲۰۷
تا به چشمِ شهود دریابى:
۲۰۸
- بى‌غبارِ تکلّف اظهار -
۲۰۹
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۲۱۰
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۲۱۱
هوش اگر نشئه‌اى به سر دارد
۲۱۲
با فلک دست در کمر دارد
۲۱۳
آن‌که چاکى به دل رساند از عشق
۲۱۴
چمنِ فیضِ صد سحر دارد
۲۱۵
هرکه را داغِ حیرتى دریافت
۲۱۶
بهرِ دفعِ بلا سپر دارد
۲۱۷
نیست جز دردسر نتیجه‌ی عقل
۲۱۸
بیخودى راحتِ دگر دارد
۲۱۹
اى خوش آن کس که سرمه‌ی بینش
۲۲۰
از خطِ یار، در نظر دارد
۲۲۱
همچو گرداب مى‌تند بر خویش
۲۲۲
هرکه از قعرِ دل گهر دارد
۲۲۳
گر عمل نیست، علم، بارِ دل است
۲۲۴
کى پَرَد ماهى؟ ار چه پر دارد!
۲۲۵
نفسِ انسان، در این چمن نخلى‌ست
۲۲۶
کز نفَس ارّه‌ها به سر دارد
۲۲۷
خرمنِ اعتبارِ هستىِ ما
۲۲۸
دانه گر دارد از شرر دارد
۲۲۹
چه تماشا کند کسى؟ که حباب
۲۳۰
حاصلِ عمر، یک نظر دارد
۲۳۱
حرفِ خونین‌دلان مگوى و مپرس
۲۳۲
لاله صد داغ و یک جگر دارد
۲۳۳
محو تسلیم باش و راحت کن
۲۳۴
سایه، جمعیتِ دگر دارد
۲۳۵
به تردد محیط نتوان شد
۲۳۶
موج، بیهوده دردسر دارد
۲۳۷
آبروىِ محیطِ عافیت است
۲۳۸
هرکه آیینه‌ی گهر دارد
۲۳۹
اهلِ معنى تواضعِ محضند
۲۴۰
سرکشى شاخِ بى‌ثمر دارد
۲۴۱
قیدِ هستى، دلیلِ خامی‌هاست
۲۴۲
چوبِ تر، ثقلِ بیشتر دارد
۲۴۳
چرخ بر نقشِ عیب، بینا نیست
۲۴۴
حلقه چشمى برونِ در دارد
۲۴۵
رازداران، خموشى آهنگند
۲۴۶
خاک، مشکل که ناله بر دارد
۲۴۷
مایه‌ی راحت است لب ‌بستن
۲۴۸
که نِى از خامُشى شکر دارد
۲۴۹
سخن و خامُشى‌ست یکسانش
۲۵۰
هرکه زین گفت‌وگو خبر دارد
۲۵۱
که: جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۲۵۲
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۲۵۳
دیده عمرى‌ست، داغِ حیرانى‌ست
۲۵۴
دل همان نسخه‌ی جنون‌خوانى‌ست
۲۵۵
گر به هرسو نظر کنى چمن است
۲۵۶
هر طرف پر زنى گل‌افشانى‌ست
۲۵۷
بى‌نیازى بهارها دارد
۲۵۸
گفت‌وگو محوِ باقى و فانى‌ست
۲۵۹
خلوت آرایى انجمن سازى
۲۶۰
اعتبار وجوب و امکانى‌ست
۲۶۱
آن یکى عالمِ تغافل شوق
۲۶۲
این دگر باغِ رنگ‌گردانى‌ست
۲۶۳
از بد و نیک آنچه دید نظر
۲۶۴
جلوه‌گر شد که غیر بهتانى‌ست
۲۶۵
همه را سرنوشت فکر خود است
۲۶۶
زانو آیینه‌دارِ پیشانى‌ست
۲۶۷
خاک آسوده پا به دامنِ ناز
۲۶۸
که: «همین‌جا بهارِ رحمانى‌ست»
۲۶۹
آب خندان که: «بحر را زاینجا
۲۷۰
عرق‌آلود گرم جولانى‌ست»
۲۷۱
باد مطلق‌عنان که: «عنقا را
۲۷۲
در همین آشیان پرافشانى‌ست»
۲۷۳
شعله بى‌پرده: «کاى نظربازان!
۲۷۴
کسوتى نیست، جلوه عریانى‌ست»
۲۷۵
چرخ گردان که: «چاره نتوان یافت
۲۷۶
زورقِ کائنات، توفانى‌ست»
۲۷۷
صبح اجزاى خویش داد به باد
۲۷۸
که: «نفس مایه‌ی پریشانى‌ست»
۲۷۹
ابر دامن‌کشان که: «حاصلِ دهر
۲۸۰
خرمن‌آراى اشک سامانى‌ست»
۲۸۱
گلسِتان جامه‌در ز شوخىِ رنگ
۲۸۲
که: «دو عالم شکست پیمانى‌ست»
۲۸۳
شهر و غوغا که: «جلوه‌آبادى‌ست»
۲۸۴
دشت و تسکین که: «جمله ویرانى‌ست»
۲۸۵
بحر سرخوش که: «مدعا گهر است»
۲۸۶
کوه نازان که: «لعلِ رُمّانى‌ست»
۲۸۷
هر یک از نسخه‌ی حقیقتِ خویش
۲۸۸
سرخط اظهارِ راز پنهانى‌ست
۲۸۹
این‌قدر واشکافتن عبث است
۲۹۰
گر نه فکرِ یقین گریبانى‌ست
۲۹۱
با همه هوش معنىِ این راز
۲۹۲
تا نفهمیده‌اند نادانى‌ست
۲۹۳
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۲۹۴
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۲۹۵
هیچ‌کس رمزِ این گره نگشود
۲۹۶
که چه رنگ است گلشنِ مقصود؟
۲۹۷
گل نکرد از بهارِ آگاهى
۲۹۸
جز همین سرخ و زرد و سبز و کبود
۲۹۹
لیک تا چشم برهم آمده است
۳۰۰
چون خیالند، از نظر مفقود
۳۰۱
گرمى از مجمرِ سپهر مخواه
۳۰۲
شعله‌ها رفته‌اند پیش از دود
۳۰۳
اعتبارات، محوِ یکدگرند
۳۰۴
آنچه کم شد ز شب به روز افزود
۳۰۵
در ظهور است مختفى مظهر
۳۰۶
باوجود است بى‌نشان موجود
۳۰۷
همه بى‌پرده لیک در پرده
۳۰۸
جمله پیدا ولى برون ز نمود
۳۰۹
این‌قدر عالمِ تهى از خویش
۳۱۰
مطلقى را نموده پر ز قیود
۳۱۱
یک طرف شورِ مسلم و مؤمن
۳۱۲
طرفى گفت‌وگوىِ گبر و یهود
۳۱۳
این یکى دیرى، آن دگر حرَمى
۳۱۴
هر یکى را تسلّىِ معبود
۳۱۵
آخِرِ کار از این همه سودا
۳۱۶
نه زیان آشکار گشت نه سود
۳۱۷
لازمِ مایه‌اى‌ست سود و زیان
۳۱۸
خلقِ بى‌مایه را چه هست و چه بود؟
۳۱۹
همه چیدند رخت و ماند همان
۳۲۰
چارسوى ظهور نامسدود
۳۲۱
گردشى بود و رفتنى از خویش
۳۲۲
همه آفاق، رنگ مى‌پیمود
۳۲۳
عشق باقى و مابقى فانى
۳۲۴
این زمان کو ایاز و کو محمود؟
۳۲۵
آفتابِ قِدَم همان قدم است
۳۲۶
نه هبوطى است در میان نه صعود
۳۲۷
همچو موج و حباب از این دریا
۳۲۸
عالمى جلوه کرد و هیچ نبود
۳۲۹
سازِ دیوانگى‌ست هوش اینجا
۳۳۰
خاموشى و کرى‌ست گفت و شنود
۳۳۱
چیست دیدن؟ غبارِ دیده‌فریب
۳۳۲
چه شنیدن؟ خیالِ وهم‌آلود
۳۳۳
زین همه پرفشانىِ اوهام
۳۳۴
به همین حیله مى‌توان آسود _
۳۳۵
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۳۳۶
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۳۳۷
بیخودى باز گرمِ جولان شد
۳۳۸
آهِ افسرده شعله‌سامان شد:
۳۳۹
کاین جهان خود نداشت عیبِ حدوث
۳۴۰
قابلِ تهمت از چه عنوان شد؟
۳۴۱
گفتم از سازِ بى‌نقابىِ ما
۳۴۲
آنچه پوشیده بود عریان شد
۳۴۳
گشت محدود، بیکرانىِ دل
۳۴۴
دستگاهِ جهات و ارکان شد
۳۴۵
گَردِ ما را نفَس پریشان کرد
۳۴۶
گیر و دار بساط امکان شد
۳۴۷
خاک از عجز ما به جلوه رسید
۳۴۸
آتش از آهِ ما نمایان شد
۳۴۹
سخت بى‌آب بود دشتِ ظهور
۳۵۰
اشکِ ما ریختند، عَمان شد
۳۵۱
رنگ ما دید خاک، گلشن گشت
۳۵۲
بوى ما یافت نیستى، جان شد
۳۵۳
قطره‌اى ریخت چشمِ حیرانى
۳۵۴
هفت سیاره سبحه‌گردان شد
۳۵۵
یادى از پیچ و تابِ ما کردند
۳۵۶
زلف پیدا شد و پریشان شد
۳۵۷
نقشِ رنگِ بناىِ ما بستند
۳۵۸
نقضِ عهد و شکستِ پیمان شد
۳۵۹
دهر، کسبِ کمالِ ما مى‌کرد
۳۶۰
تا به جایى رسید، انسان شد
۳۶۱
از جنابِ سجودِ عزّتِ ما
۳۶۲
آنکه مردود گشت شیطان شد
۳۶۳
از یقین و گمانِ فطرتِ ماست
۳۶۴
گر کسى گبر یا مسلمان شد
۳۶۵
اى بسا دعویئى که آخرِ کار
۳۶۶
آب گشت و به خاک پنهان شد
۳۶۷
این دم از گفت‌وگو پشیمانى‌ست
۳۶۸
که نگه محرمِ گریبان شد
۳۶۹
لافِ ما شورِ ناامیدىِ ماست
۳۷۰
بسکه هیچیم، هیچ نتوان شد
۳۷۱
شرم، آبى به روى جرأت ریخت
۳۷۲
مشکلى از خجالت آسان شد
۳۷۳
سِحر مى‌جوشد از فسانه‌ی ما
۳۷۴
گوش بشنید و چشم حیران شد
۳۷۵
آخر کار مژده‌اش دادند
۳۷۶
تا دل از فعل خود پشیمان شد
۳۷۷
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۳۷۸
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۳۷۹
گرچه کونین، مستِ جانان است
۳۸۰
مىِ عرفان به جامِ انسان است
۳۸۱
نبوَد همترازِ وى یاقوت
۳۸۲
سنگ و آهن اگرچه از کان است
۳۸۳
موج و کف جلوه مى‌کند، اما
۳۸۴
از گهر آبروىِ عَمّان است
۳۸۵
خار و خس مصلحت‌فروشی‌هاست
۳۸۶
ورنه گل رونقِ گلستان است
۳۸۷
از عقیق است اعتبارِ یمن
۳۸۸
لعل، سرمایه‌ی بدخشان است
۳۸۹
بهرِ این شمع، چرخ، فانوس است
۳۹۰
بهرِ این گنج، دهر، ویران است
۳۹۱
در شبستانِ غفلتِ آفاق
۳۹۲
آدمى آفتابِ تابان است
۳۹۳
شأن زنبور چرخ راست عسل
۳۹۴
جسم معذور و دهر را جان است
۳۹۵
مخزنِ عدل و معدنِ انصاف
۳۹۶
منبعِ فیض و بحرِ احسان است
۳۹۷
به جلال است معنى قهّار
۳۹۸
در صفات جمال رحمان است
۳۹۹
از لبى خنده، صبحِ عالمِ فیض
۴۰۰
وز نَمى اشک، ابرِ نیسان است
۴۰۱
دلِ صافش چه نقش‌ها که نبست
۴۰۲
بس‌که آیینه است، حیران است
۴۰۳
در لباسِ تجددِ امثال
۴۰۴
همچو حق جلوه‌گر به هر شأن است
۴۰۵
صد چمن جلوه مى‌کند به خیال
۴۰۶
جوشِ بى‌رنگى‌اش گل‌افشان است
۴۰۷
گاه از قهر، چشمه‌ی الَم است
۴۰۸
گاه از لطف، عینِ درمان است
۴۰۹
گاه، کهل است و گاه، پیر زمان
۴۱۰
گه جوان، گاه طفل نادان است
۴۱۱
گرچه معموره‌ی خِرَد کارى‌ست
۴۱۲
تا جنون مى‌کند بیابان است
۴۱۳
زیر چرخ از جهان نشسته برون
۴۱۴
صاحب خانه است و مهمان است
۴۱۵
گر به صورت رود گداصفت است
۴۱۶
ور به معنى رسید سلطان است
۴۱۷
تا از این رمز گشته‌ایم آگاه
۴۱۸
نزدِ ما خوب و زشت یکسان است
۴۱۹
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۴۲۰
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۴۲۱
اعتبارِ حقیقتِ ازلیم
۴۲۲
آب و رنگِ بهارِ لَم‌یزلیم
۴۲۳
عشق، هرجا به خون تپَد، بالیم
۴۲۴
حسن، هرجا چمن شود، حللیم
۴۲۵
شوقِ ما داشت جلوه‌ها در کار
۴۲۶
عِلم بودیم، این زمان عَمَلیم
۴۲۷
بهرِ ترتیبِ نظمِ امکانى
۴۲۸
چون ردیف و قوافىِ غزلیم
۴۲۹
عمر، سررشته‌ی توجهِ ماست
۴۳۰
گر تغافل ز خود کنیم اجلیم
۴۳۱
چشم یک چند دامِ جلوه‌گرى‌ست
۴۳۲
شیشه گر بشکند پرى مثلیم
۴۳۳
مستى از پهلوىِ دل است اینجا
۴۳۴
صد خرابات شیشه در بغلیم
۴۳۵
چون سحر از غبارِ وهمِ نفس
۴۳۶
بس‌که بر خویش چیده‌ایم، تلیم
۴۳۷
تا دِماغِ هوس رسا گردد
۴۳۸
گوهرآراى رشته‌ی املیم
۴۳۹
کارِ ما زین بساط مفت‌برى‌ست
۴۴۰
بازى رنگ وهم را شتلیم
۴۴۱
صلح، درس کتاب وحدت بود
۴۴۲
تا طرف آشکار شد جدلیم
۴۴۳
زهر مى‌پرورد تمیزِ صفات
۴۴۴
ورنه بالذّات چشمه‌ی عسلیم
۴۴۵
مدعا هیچ و این همه نیرنگ
۴۴۶
عرضِ اوهام و این‌قدَر حیلیم
۴۴۷
وهم کثرت نماى یکتایى‌ست
۴۴۸
معنىِ واحدیم و مبتذلیم
۴۴۹
سازِ ما قابلِ اقامت نیست
۴۵۰
ناله‌اى در توهّمِ جبلیم
۴۵۱
هستى اکنون به جاى نیستى است
۴۵۲
عدمى رفته است و ما بدلیم
۴۵۳
خجلت اعتبار اگر این است
۴۵۴
هرقدر ظاهریم، بى‌محلیم
۴۵۵
خواه افسانه گیر و خواه خیال
۴۵۶
هرچه هستیم از همین قبلیم
۴۵۷
گر کنى فهم گیر و دار ظهور
۴۵۸
چون نفس جهد هیچ ماحصلیم
۴۵۹
با همه اعتبار ساز شکست
۴۶۰
به همین نکته ایمن از خللیم
۴۶۱
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۴۶۲
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۴۶۳
اى خطت آیه‌ی وفادارى
۴۶۴
نرگست نسخه‌ی ستمکارى
۴۶۵
طرّه‌ی کافرِ تو از کفِ دل
۴۶۶
نقدِ ایمان برَد به طرّارى
۴۶۷
علم حاصل نما، ز جهل گریز
۴۶۸
جهل خواب است و علم بیدارى
۴۶۹
غافل از حال خود مشو کز دل
۴۷۰
لوحِ محفوظ در بغل داری
۴۷۱
چون صدف جا کنی به سینه‌ی بحر
۴۷۲
گوهر دل اگر به دست آرى
۴۷۳
رشته‌ی سبحه‌ی دل است نفس
۴۷۴
مکش از بیدلى به زنّارى
۴۷۵
غنچه‌سان عقده‌ی تو حل گردد
۴۷۶
گر شبى وارسى به خونخوارى
۴۷۷
تا طبیب تو نیست درد طلب
۴۷۸
گر مسیحا شوى که بیمارى!
۴۷۹
در خرابى بود عمارت دل
۴۸۰
سر کن از سیل اشک، معمارى
۴۸۱
نقطه‌ی صفر گرد و پیشى کن
۴۸۲
در کمى خفته است بسیارى
۴۸۳
هرکه سر در رهِ طلب دارد
۴۸۴
بودش فکرِ غیر، سربارى
۴۸۵
التفاتت به ماسِوا زان روست
۴۸۶
که در اندیشه‌ی خودى عارى
۴۸۷
هیچ‌کس مانعِ خرامِ تو نیست
۴۸۸
هم تو در پاىِ خویشتن خارى
۴۸۹
رنگ و بو، جمله سازِ پرواز است
۴۹۰
اینت آزادى و گرفتارى
۴۹۱
خواه جنّت گزین و خواه سقَر
۴۹۲
که تو در اختیار، مختارى
۴۹۳
گر به عرفان رسى، همان نورى
۴۹۴
ور به غفلت روى، همان نارى
۴۹۵
پرتوِ آفتابِ هستىِ ذات
۴۹۶
هست در جمله‌ی جهان سارى
۴۹۷
یک محیط است آبِ رحمت او
۴۹۸
گشته در جوىِ «کن فکان» جارى
۴۹۹
گر صداقت دلیلِ دانشِ توست
۵۰۰
لفظ را عینِ معنى انگارى
۵۰۱
چون قدح جمله چشمِ حیران باش
۵۰۲
گر از این باده نشئه‌اى دارى
۵۰۳
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۵۰۴
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۵۰۵
چون صفاى تو رنگ مى‌گیرد
۵۰۶
عالمى را پرنگ مى‌گیرد
۵۰۷
امتیازِ تو بس‌که مى‌بالد
۵۰۸
صورتِ فخر و ننگ مى‌گیرد
۵۰۹
فطرتت از تخیلِ اضداد
۵۱۰
طرفِ صلح و جنگ مى‌گیرد
۵۱۱
شش جهت از توهّمِ نظرت
۵۱۲
گردِ اوهام بنگ مى‌گیرد
۵۱۳
نُه فلک را به یک تأمّلِ تو
۵۱۴
مژه‌ی بسته تنگ مى‌گیرد
۵۱۵
نفسِ صبح بى‌توجهِ تو
۵۱۶
چون دمِ تیغ، زنگ مى‌گیرد
۵۱۷
عطسه‌ی غنچه گر همه طرب است
۵۱۸
احتزازت تفنگ مى‌گیرد
۵۱۹
فرصتى کز شتاب دارد بال
۵۲۰
التفاتت درنگ مى‌گیرد
۵۲۱
چون تو را میلِ آرمیدن‌هاست
۵۲۲
ناله تمکینِ سنگ مى‌گیرد
۵۲۳
هرکجا وحشتت قدم ساید
۵۲۴
برق را عذر لنگ مى‌گیرد
۵۲۵
چشمت آنجا که از هوس ترسد
۵۲۶
هر نگه صد خدنگ مى‌گیرد
۵۲۷
گاه پرداز کلک نیرنگت
۵۲۸
حرف چین بر فرنگ مى‌گیرد
۵۲۹
گاه گفتارت از گران‌سنجى
۵۳۰
بوى گل را به سنگ مى‌گیرد
۵۳۱
گاه شوقت به عالم الفت
۵۳۲
شعله را گل به چنگ مى‌گیرد
۵۳۳
گاه از افسونِ شوخىِ وحشت
۵۳۴
چمنى را پلنگ مى‌گیرد
۵۳۵
گرچه گَردِ خیالِ جولانت
۵۳۶
سرِ صد کوچه تنگ مى‌گیرد
۵۳۷
لیک زنهار مگذر از رهِ عجز
۵۳۸
پشّه اینجا کلنگ مى‌گیرد
۵۳۹
آخر این شمع از گریبانش
۵۴۰
راهِ کامِ نهنگ مى‌گیرد
۵۴۱
عکس چون سوى شخص برگردد
۵۴۲
ملک آیینه زنگ مى‌گیرد
۵۴۳
خواه من گوى و خواه ما مى‌خوان
۵۴۴
از همین نغمه رنگ مى‌گیرد
۵۴۵
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۵۴۶
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۵۴۷
اى به خود غرّه‌ی کمالِ قصور
۵۴۸
با همه قرب، از حقیقت دور
۵۴۹
غیر، جوشیده‌اى ز عالمِ عین
۵۵۰
نار گل کرده‌اى ز گلشن نور
۵۵۱
دل در آغوش و این همه بیدل؟
۵۵۲
شیشه در دست و این‌قدر مخمور؟
۵۵۳
پیر گشتى به فکرِ آب و علف
۵۵۴
اى دلت مرغزارِ عیش و سرور
۵۵۵
زندگى بر سرت چه بار گذاشت
۵۵۶
که خمیدى چو پیکرِ مزدور؟
۵۵۷
آسمانى به ذرّگى مغلوب
۵۵۸
آفتابى به سایگى مجبور
۵۵۹
جمله عیشى و مى‌کشى کلفت
۵۶۰
همه وصلى و مى‌تپى مهجور
۵۶۱
خلق توضیح و بینشت اغماض
۵۶۲
دهر تحقیق و غفلتت منظور
۵۶۳
چند پوشى لباسِ رنگ فریب
۵۶۴
چند باشى ز چشمِ خود مستور
۵۶۵
اى بهشتِ حقیقتِ ازلى
۵۶۶
خوش فسردى به فکرِ حور و قصور
۵۶۷
مى‌کند شوق، معنیئى انشا
۵۶۸
تا شود فطرتت مصون ز فتور
۵۶۹
با حقیقت شبى دچار شدم
۵۷۰
در فضاى طرب‌سراى حضور
۵۷۱
حیرتِ دل، درِ سؤالى زد
۵۷۲
که مَجازت چه فتنه است و چه شور؟
۵۷۳
گفت: ما را به حکمِ یکتایى
۵۷۴
خودنمایى فتاده است ضرور
۵۷۵
لیک ازبس به خود نظر کردیم
۵۷۶
شرم شد پرده‌دارِ عرضِ ظهور
۵۷۷
گفتمش: شرمت این‌قدر از کیست؟
۵۷۸
گفت: از چشمِ اعتبارِ شعور
۵۷۹
معنى این است اگر توان فهمید
۵۸۰
عشرت این است اگر شوى مسرور
۵۸۱
زین مَجازى که در نظر دارى
۵۸۲
جز حقیقت مدان چه نار و چه نور
۵۸۳
برگ‌برگِ بهارِ امکان را
۵۸۴
توام افتاده با لبِ منصور
۵۸۵
به همین نغمه الفت‌آهنگ است
۵۸۶
تپش کائنات تا دلِ مور
۵۸۷
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۵۸۸
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۵۸۹
ملکِ دل را عمارتى دگر است
۵۹۰
لفظِ جان را عبارتى دگر است
۵۹۱
عاشقان را به خونِ خویش _ چو خُم _
۵۹۲
بى‌تکلّف طهارتى دگر است
۵۹۳
همچو آیینه چشمِ عارفِ را
۵۹۴
سازِ حیرت بصارتى دگر است
۵۹۵
در قضاىِ نمازِ ظاهرِ ما
۵۹۶
فکرِ باطن کفارتى دگر است
۵۹۷
گر خداوندى است سلطانى
۵۹۸
بندگى هم وزارتى دگر است
۵۹۹
طور این است تاب آتش عشق
۶۰۰
این شرر را حرارتى دگر است
۶۰۱
در مقامى که نیستى‌ است ادب
۶۰۲
عاجزى هم جسارتى دگر است
۶۰۳
از سپاهِ عدم به کشورِ ما
۶۰۴
این نفس، گَردِ غارتى دگر است
۶۰۵
بوالهوس! لافِ درد و غم تا چند؟
۶۰۶
این متاع از تجارتى دگر است
۶۰۷
رو به تفهیمِ انفس و آفاق
۶۰۸
جهد کن، کاین مهارتى دگر است
۶۰۹
یک نفس بى‌جهادِ نفس مباش
۶۱۰
صلح با خود شرارتى دگر است
۶۱۱
چه اداها که گل نکرد اینجا
۶۱۲
زندگى استعارتى دگر است
۶۱۳
آنکه پاسِ نفس نمى‌دارد
۶۱۴
چون حبابش جسارتى دگر است
۶۱۵
هرزه‌گو را گشودنِ لبها
۶۱۶
التذاذِ بکارتى دگر است
۶۱۷
کى بَرى لذّت از شهودِ یقین
۶۱۸
این نگه را نظارتى دگر است
۶۱۹
عارفان را ز جلوه‌هاى مَجاز
۶۲۰
به حقیقت اشارتى دگر است
۶۲۱
چون نفس در حریمِ کعبه‌ی دل
۶۲۲
هر تپیدن زیارتى دگر است
۶۲۳
زحمتِ پا اگر نمى‌خواهیم
۶۲۴
رفتن از خود سفارتى دگر است
۶۲۵
ذره‌ها را به چشمِ کم منگر
۶۲۶
کاین حقارت، حقارتى دگر است
۶۲۷
در نواىِ مخالفِ من و تو
۶۲۸
این ترنّم بشارتى دگر است
۶۲۹
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۶۳۰
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۶۳۱
نىِ این بزم مى‌کند فریاد
۶۳۲
که: صداییم و رفته‌ایم به باد!
۶۳۳
شمع مى‌گوید: اى هوس‌رقمان!
۶۳۴
روشن از سوختن کنید سواد
۶۳۵
غلغل اینجا چکیدنِ خون است
۶۳۶
این‌قدر شیشه مى‌کند ارشاد
۶۳۷
نسخه‌ی دل تأملى دارد
۶۳۸
ورنه یکسر چو ناله‌ایم آزاد
۶۳۹
از عروج و نزولِ وهم مپرس
۶۴۰
کز نفَس ناله کرده‌اند ایجاد
۶۴۱
دیده‌ی ما به خویش باز نشد
۶۴۲
این گره ماند بى‌خبر ز گشاد
۶۴۳
هستى از غفلتِ حقیقتِ خویش
۶۴۴
داد افسون بى‌نیازى داد
۶۴۵
چه فراموشخانه است اینجا
۶۴۶
که کسى از کسى ندارد یاد؟
۶۴۷
شیشه در شغلِ مِى‌کشى کامل
۶۴۸
شمع در کارِ سوختن استاد
۶۴۹
نه دل آگاهِ دیده‌ی پرخون
۶۵۰
نه نگه محرمِ دلِ ناشاد
۶۵۱
محو اندیشه است و فرش نظر
۶۵۲
دیده تا دل حقیقت اضداد
۶۵۳
عالم از ما پر است و ما همه هیچ
۶۵۴
آیِنه خانه‌اى‌ست عکس‌آباد
۶۵۵
به هوس شغل جانکنى داریم
۶۵۶
بیستون است دهر و ما فرهاد
۶۵۷
دشت خالى و هرطرف نگرى
۶۵۸
دانه، اشک است و آرزو صیاد
۶۵۹
احول افتاده است چشم شعور
۶۶۰
که از او این‌قدر دو بینى زاد
۶۶۱
دیده، صفر است و کارِ صفر است این
۶۶۲
که یکى ده کند؛ صَلاح و فساد
۶۶۳
از عدم مى‌رویم سوى عدم
۶۶۴
پس کدام آرزو، کجاست مراد؟
۶۶۵
کاروان وهم بود و ناقه گمان
۶۶۶
بارِ ما هم به دوشِ ما افتاد
۶۶۷
غیر، گل کرده‌ایم و مى‌سوزیم
۶۶۸
هیچ‌کس داغِ امتیاز مباد
۶۶۹
خلقى از وهم مى‌تپد، اما
۶۷۰
عشق بى‌رنگ مى‌کند فریاد
۶۷۱
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۶۷۲
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۶۷۳
عالم از وهم، فهمِ راز نکرد
۶۷۴
مُرد در خواب و چشم باز نکرد
۶۷۵
سرکشى ماند در طبیعتِ خلق
۶۷۶
سجده آرایش نیاز نکرد
۶۷۷
طبع از هر شِی انفعال گزید
۶۷۸
لیک از وهم احتراز نکرد
۶۷۹
کرد هرکس وداعِ خویش اما
۶۸۰
ترکِ اسبابِ حرص و آز نکرد
۶۸۱
به کشاکش گسیخت ربطِ نفس
۶۸۲
امل این رشته را دراز نکرد
۶۸۳
نقدِ ما را خجالتِ قلبى
۶۸۴
کرد آبی که صد گداز نکرد
۶۸۵
نوحه دارد جهان بر آن کفِ خاک
۶۸۶
که هواییش سرفراز نکرد
۶۸۷
بس‌که در خون نشست، دل گردید
۶۸۸
عقده‌اى را که عشق باز نکرد
۶۸۹
در محیطِ تجددِ امثال
۶۹۰
موج تکرار جلوه‌ ساز نکرد
۶۹۱
گر تپش بود و گر شکیبایى
۶۹۲
هرکسى هرچه کرد، باز نکرد
۶۹۳
سجده‌ی ماست بى‌قیام و قعود
۶۹۴
خاک هم این‌چنین نماز نکرد
۶۹۵
از تعلّق نمى‌توان رَستن
۶۹۶
قطعِ الفت کسى به گاز نکرد
۶۹۷
حسن بى‌رنگ و شوخى این همه رنگ
۶۹۸
آنچه دل کرد، حقّه باز نکرد
۶۹۹
هیچ رنگى نداد عرضِ ظهور
۷۰۰
که نگه را جنون‌طراز نکرد
۷۰۱
بى‌تکلّف همین حقیقت بود
۷۰۲
غفلت اندیشه‌ی مَجاز نکرد
۷۰۳
معنىِ ما به لفظ کم پرداخت
۷۰۴
نغمه‌اى بود یاد ساز نکرد
۷۰۵
داغم از وضعِ بى‌نیازىِ دل
۷۰۶
که به خود او رسید و ناز نکرد
۷۰۷
رفت خلقى به یادِ جلوه ز خویش
۷۰۸
آیِنه دید و احتراز نکرد
۷۰۹
درِ آیینه خانه‌‌ی ما را
۷۱۰
جز تحیر کسى فراز نکرد
۷۱۱
بس‌که از ما و من به حیرت ساخت
۷۱۲
این‌قدر نیز امتیاز نکرد
۷۱۳
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۷۱۴
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۷۱۵
اى کمالِ تو خاک، زر کردن
۷۱۶
یعنى از حق به خود نظر کردن
۷۱۷
هرچه آید ز دست غیر از عشق
۷۱۸
صرفه‌ات نیست جز حذر کردن
۷۱۹
کمرِ جهدِ اختیار مبند
۷۲۰
نیست کارى از این بتر کردن
۷۲۱
اعتبارى دلیلِ خجلتِ توست
۷۲۲
دخل در کار معتبر کردن
۷۲۳
شرم باید ز جزر و مدّ‌ِ محیط
۷۲۴
موج را فکرِ خیر و شر کردن
۷۲۵
چند باید ز خجلتِ هستى
۷۲۶
به جبین کارِ چشمِ تر کردن؟
۷۲۷
بگذر اى ناله! از رَسایىِ خویش
۷۲۸
تا کى اندیشه‌ی اثر کردن؟
۷۲۹
راهِ عشق است، کوچه‌ی نِى نیست
۷۳۰
بى‌نفس بایدت گذر کردن
۷۳۱
عالمى را ز خویش غافل کرد
۷۳۲
فکرِ تقلیدِ یکدگر کردن
۷۳۳
خجلت آراست شیوه‌ی تقلید
۷۳۴
نتَوان ژاله را گهر کردن
۷۳۵
زین همه کار و بار نومیدى
۷۳۶
ناله بایست بیشتر کردن
۷۳۷
آسمان را به حالتِ شبِ ما
۷۳۸
خنده مى‌آید از سحر کردن
۷۳۹
فهمِ اسرارِ هستىِ موهوم
۷۴۰
راهِ نارَفته‌اى‌ست سر کردن
۷۴۱
هردو عالم غبارِ خانه‌ی توست
۷۴۲
مشکل است از خودت سفر کردن
۷۴۳
جذبه‌ی شوق اگر شود پر و بال
۷۴۴
سنگ را مى‌توان شرر کردن
۷۴۵
ره به گلزارِ معنیئى دارد
۷۴۶
سِیرِ هنگامه‌ی صُوَر کردن
۷۴۷
بس‌که جوشید چشمه‌، دریا شد
۷۴۸
گریه مى‌باید این‌قدَر کردن
۷۴۹
لذّتِ خون شدن اگر این است
۷۵۰
عالمى را توان جگر کردن
۷۵۱
سازِ آفاق نغمه‌اى دارد
۷۵۲
چند سامانِ گوشِ کر کردن؟
۷۵۳
اى همه هوش! سخت بى‌خبرى
۷۵۴
بعد از این بایدت خبر کردن
۷۵۵
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۷۵۶
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۷۵۷
هرکه زادِ رهِ فنا برداشت
۷۵۸
پىِ مقصد ز گردِ ما برداشت
۷۵۹
نتوان گفت با همه تنزیه
۷۶۰
حرفِ بى‌رنگ خط چرا برداشت
۷۶۱
بس‌که اظهار کسوت‌آرایى‌ست
۷۶۲
دوشِ ما هم همین ردا برداشت
۷۶۳
آن یکى درسِ خاکسارى خواند
۷۶۴
نسخه‌وارى ز نقشِ پا برداشت
۷۶۵
دیگرى بر درِ رعونت زد
۷۶۶
منت از سایه‌ی هما برداشت
۷۶۷
در مقامى که ره بر آتش بود
۷۶۸
زاهدِ کوردل عصا برداشت
۷۶۹
کثرت از خلق دید و وحدت برد
۷۷۰
عکس از آیینه‌ها صفا برداشت
۷۷۱
با وجودِ غبارِ کلفتِ دهر
۷۷۲
که دل آن را به صد جفا برداشت
۷۷۳
سرگرانى علاوه‌ی دگر است
۷۷۴
باید این بار را جدا برداشت
۷۷۵
خُنُک آن چشمِ پیش‌بین کامروز
۷۷۶
خاک‌ناگشته توتیا برداشت
۷۷۷
دل ز هستى به داغِ کلفت سوخت
۷۷۸
آیِنه از نفس چه‌ها برداشت
۷۷۹
چه توان کرد؟ خفتِ هستى
۷۸۰
آرمیدن ز طبعِ ما برداشت
۷۸۱
یعنى از بس‌ که سست‌بنیادیم
۷۸۲
خاکِ ما را نفس ز جا برداشت
۷۸۳
کیست زین سجده‌گاه امکانى
۷۸۴
که تواند سر از رضا برداشت
۷۸۵
همه‌کس بارِ نسبتِ تسلیم
۷۸۶
از فکندن گذاشت تا برداشت
۷۸۷
بارِ دنیا کشیدن آسان نیست
۷۸۸
آسمان هم قدِ دوتا برداشت
۷۸۹
خطِ پرگارِ ما تمام خط است
۷۹۰
کِانتها بارِ ابتدا برداشت
۷۹۱
بگذر از لافِ ما و من که سپند
۷۹۲
سرمه گردید تا صدا برداشت
۷۹۳
عمرها شوق معرفت آهنگ
۷۹۴
پى آواز آشنا برداشت
۷۹۵
مدتى محو ما و من بودیم
۷۹۶
ناگهان سازِ دل نوا برداشت
۷۹۷
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۷۹۸
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۷۹۹
بى‌قرار است کِلکِ شوقِ حریر
۸۰۰
تا کند سطرِ معنیئى تحریر
۸۰۱
قسمتِ دیده زین چمن بِستان
۸۰۲
بهره‌ی گوش از این نوا برگیر
۸۰۳
طالبى کرد طوفِ استادى
۸۰۴
کاى دلت دشتِ معرفت نخجیر!
۸۰۵
چه کنم تا در این تماشاگاه
۸۰۶
دیده از آگهى بَرَد توفیر؟
۸۰۷
با چه سازَم کزین تحیر ساز
۸۰۸
گوش یابد سعادتِ بم و زیر؟
۸۰۹
نفَسِ چنگِ شوق، رشته گسیخت
۸۱۰
پىِ آهنگِ مدعا تعبیر
۸۱۱
که: در این محفلِ جنون آهنگ
۸۱۲
حیرت آیینه مى‌کند زنجیر
۸۱۳
خلقى اینجا ز نارسایىِ فهم
۸۱۴
غوطه در دوغ خورده است ز شیر
۸۱۵
آن یک از بى‌دِماغى تمئیز
۸۱۶
خاک مى‌پرورَد به جیبِ عبیر
۸۱۷
دیگرى هم‌چنان ز کاوشِ وهم
۸۱۸
نقبِ کافور برده است به قیر
۸۱۹
در مقامى که رمز بى‌عددى است
۸۲۰
مى‌شمارد هوس قلیل و کثیر
۸۲۱
از شعورِ بهارِ آگاهى
۸۲۲
نه غنى صرفه مى‌برد نه فقیر
۸۲۳
تو ز دید و شنیدِ غیب و شهود
۸۲۴
نکنى کورى و کرى تعمیر
۸۲۵
از تماشاىِ حسن اگر خواهى
۸۲۶
بى‌نگه نیست دیده‌ی تصویر
۸۲۷
و گر از درس عشق مى‌پرسى
۸۲۸
شمع هم نیست خامشى تقریر
۸۲۹
پس در این عشرت‌انجمن، دور است
۸۳۰
پنبه در گوش مردن از تدبیر
۸۳۱
حیف باشد در این طرب محفل
۸۳۲
چشم بینا بود رمد تأثیر
۸۳۳
لیک تا امتیاز پردازى
۸۳۴
فرصت شوق مى‌کند شبگیر
۸۳۵
از عیان تا غبار هفت نگاه
۸۳۶
وز بیان تا نفس به هشت صفیر
۸۳۷
آنچه در جلوه است، پوچ مبین
۸۳۸
هرچه در گفت‌وگوست، سهل مگیر
۸۳۹
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۸۴۰
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۸۴۱
فقر بگزین که عز و شان بینى
۸۴۲
خاک شو تا بهارِ جان بینى
۸۴۳
غنچه‌سان چاک زن گریبانى
۸۴۴
خویش را چند سرگران بینى؟
۸۴۵
از فنا، معنىِ بقا دریاب
۸۴۶
نوبهارى اگر خزان بینى
۸۴۷
کف چه داند حقیقتِ دریا؟
۸۴۸
پرده بردار تا عیان بینى
۸۴۹
چون حباب ار ز خود برون آیى
۸۵۰
بحر در قطره‌ات نهان بینى
۸۵۱
غرّه منشین به وعده‌ی فردا
۸۵۲
زین چه فهمیده‌اى که آن بینى؟
۸۵۳
در طلب دست و پا بزن چون موج
۸۵۴
شاید این بحر را کران بینى
۸۵۵
آیِنه شو که صفحه‌ی خود را
۸۵۶
پُر ز نقشِ پَری‌رخان بینى
۸۵۷
گر نگاهِ تو با یقین جوشد
۸۵۸
هرچه خواهد دلت همان بینى
۸۵۹
چند محبوسِ الفت جسمى؟
۸۶۰
سر برون آر تا جهان بینى
۸۶۱
بالِ اوهام اگر به هم شکنى
۸۶۲
از قفس فیضِ آشیان بینى
۸۶۳
جهدِ آن کن که در ظهورِ صفات
۸۶۴
جلوه‌ی ذاتِ بى‌نشان بینى
۸۶۵
سرمه‌ی بینش ار کنى حاصل
۸۶۶
نقشِ آن‌سوى آسمان بینى
۸۶۷
سوى اقلیمِ قدس از انفاس
۸۶۸
کاروان‌هاى دل روان بینى
۸۶۹
قوّتِ شوکتِ سلیمانى
۸۷۰
در دلِ مورِ ناتوان بینى
۸۷۱
وارسى بر نزاکتِ اسرار
۸۷۲
یعنى از ریشه، گلسِتان بینى
۸۷۳
خاک را مغزِ راز پندارى
۸۷۴
چرخ را مُشتِ استخوان بینى
۸۷۵
صفتِ التفاتِ رحمانى
۸۷۶
در ملاقاتِ دوستان بینى
۸۷۷
پرتوِ حسنِ دوست جلوه کند
۸۷۸
گر همه روىِ دشمنان بینى
۸۷۹
سخت در خوابِ غفلتى بیدل
۸۸۰
دیده بگشاى تا عیان بینى
۸۸۱
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۸۸۲
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۸۸۳
آه از دامِ عشق رَم کردیم
۸۸۴
خویش را غافل از عدم کردیم
۸۸۵
دل که شمعِ حریمِ وحدت بود
۸۸۶
داغِ بتخانه و حرم کردیم
۸۸۷
خطِ زخمى نشد نصیبِ جگر
۸۸۸
نسخه‌هاى هوس رقم کردیم
۸۸۹
داغِ عشقى به سینه مى‌بایست
۸۹۰
بى‌خبر کیسه پر دِرَم کردیم
۸۹۱
زینتِ ما به اشکِ گلگون بود
۸۹۲
سرخىِ طلعت از بَقَم کردیم
۸۹۳
ننوشتیم نقطه‌ی اشکى
۸۹۴
مژه‌ها را عبث قلم کردیم
۸۹۵
طلب از خویش رفتنى مى‌خواست
۸۹۶
تکیه بر طاقتِ قَدَم کردیم
۸۹۷
خامشى داشت نغمه‌ی تحقیق
۸۹۸
تا نفس وقفِ زیر و بم کردیم
۸۹۹
مدعا بود آهِ دردآلود
۹۰۰
خواهشِ پرچم و علم کردیم
۹۰۱
مدتِ وصل، در فراغ گذشت
۹۰۲
شهد، در کامِ خویش، سم کردیم
۹۰۳
نغمه بى‌پرده بود و جلوه عیان
۹۰۴
چشم بستیم و گوش اصم کردیم
۹۰۵
مطلق از جهلِ ما مقید شد
۹۰۶
بر صمد، تهمتِ صنم کردیم
۹۰۷
عمر گردید صرفِ بى‌دردى
۹۰۸
غم فزودیم و ناله کم کردیم
۹۰۹
پیر گشتیم و طاقت از کف رفت
۹۱۰
پیکرى بى‌سجود، خم کردیم
۹۱۱
نکته‌اى گفت دوش دانایى
۹۱۲
که: شنیدن به ناله ضم کردیم
۹۱۳
یعنى آیینه شد یقین کز جهل
۹۱۴
هرچه کردیم ما ستم کردیم
۹۱۵
فرصتِ گریه رفته بود از دست
۹۱۶
دیده دریا و اشک، یم کردیم
۹۱۷
داغِ عمرِ گذشته در غفلت
۹۱۸
تازه از شعله‌هاى غم کردیم
۹۱۹
بارى از دردِ یأس و شوق امید
۹۲۰
شاد گشتیم و گریه هم کردیم
۹۲۱
آخر آن لفظ معنى حیرت
۹۲۲
تا تو باور کنى رقم کردیم
۹۲۳
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۹۲۴
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۹۲۵
برو اى شمع! با گداز بساز
۹۲۶
که در این بزم، چشم کردى باز
۹۲۷
آخرِ کار، جز درودن نیست
۹۲۸
دانه را گر دمیدن است آغاز
۹۲۹
گر همه چشم حیرت است اینجا
۹۳۰
هرچه شد باز کردن است فراز
۹۳۱
خانه آخر به رُفت و روب رَوَد
۹۳۲
همچو مرآتِ کهنه از پرداز
۹۳۳
تو هم اى شوق! تا رَوى از خویش
۹۳۴
یک دو میدان چو اشک و آه بتاز
۹۳۵
تا برآیى نیاز یعنى خاک
۹۳۶
اى غرورت دلیلِ عجزِ نیاز
۹۳۷
بد و نیک جهانِ عجز و غرور
۹۳۸
شد ز پهلوى یکدگر ممتاز
۹۳۹
قدرتِ این ز عجزِ آن ظاهر
۹۴۰
خس بود شعله را پرِ پرواز
۹۴۱
غالب افتاد باد بر کف خاک
۹۴۲
سرکشی‌هاش شد غبار طراز
۹۴۳
خیره گردید غالب از مغلوب
۹۴۴
از کبوتر دمید جرأت باز
۹۴۵
لیک پیشِ حقیقتِ غالب
۹۴۶
یک شکست است جمله رنگ مجاز
۹۴۷
این زمان کیست تا دهد تفریق
۹۴۸
گِلِ محمود را ز خاکِ ایاز؟
۹۴۹
سیل را تا به بحر پیوندد
۹۵۰
چاره‌اى نیست از نشیب و فراز
۹۵۱
منزل‌انشاکُن است جاده‌ی ما
۹۵۲
عمر کوشش چه کوته و چه دراز
۹۵۳
نیستى سخت غالب است اینجا
۹۵۴
نمک از آب مى‌رود به گداز
۹۵۵
چه غرور و چه عجز هموارى‌ست
۹۵۶
در حقیقت کجاست راز و نیاز؟
۹۵۷
گر به تحقیقِ موج پردازى
۹۵۸
شوقِ دریاست پیچ و تاب انداز
۹۵۹
بس‌که دارد حباب، شرمِ ظهور
۹۶۰
آب مى‌گردد از نهفتنِ راز
۹۶۱
چون شرر تا عبث خجل نشوى
۹۶۲
به که چشمت به خود نگردد باز
۹۶۳
بى‌ظهورِ خزان، گلِ این باغ
۹۶۴
مى‌دهد از شکستِ رنگ آواز
۹۶۵
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۹۶۶
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۹۶۷
چون خُمِ مِى، دلى که در جوش است
۹۶۸
مُهر بر لب نهاده خاموش است
۹۶۹
سینه‌اش مخزنِ گهر باشد
۹۷۰
چون صدف هرکه سر به سر گوش است
۹۷۱
دیر و ناقوس، کعبه و لبیک
۹۷۲
سازِ عالم، بنال و بخروش است
۹۷۳
چرخ از آهِ ناامیدىِ ما
۹۷۴
همه شب تا سحر سیه‌پوش است
۹۷۵
بى‌غمى نیست هرکه دل دارد
۹۷۶
جرس اینجا به ناله همدوش است
۹۷۷
پیشِ روباه‌بازىِ ایام
۹۷۸
فکرِ ما جمله خوابِ خرگوش است
۹۷۹
زین طلسمِ خیالِ عجز و غرور
۹۸۰
نه امیر آگه و نه چاووش است
۹۸۱
مقصدِ هیچ‌کس نشد معلوم
۹۸۲
نقشِ این صفحه سخت مغشوش است
۹۸۳
لیک در پختنِ خیال و هوس
۹۸۴
خلق چون دیگِ لاله در جوش است
۹۸۵
شبنم از چشمِ بى‌نگه همه شب
۹۸۶
با عروسانِ گل هم‌آغوش است
۹۸۷
در بساطِ چمن ز مخملِ وهم
۹۸۸
سبزه را فرشِ خواب بر دوش است
۹۸۹
شاخِ گل در هواى عالمِ رنگ
۹۹۰
از مىِ رقصِ وهم مدهوش است
۹۹۱
غنچه جامِ هوس چرا نکشد؟
۹۹۲
شیشه‌وارى دلش در آغوش است!!
۹۹۳
آن یکى در خروش، چون کهسار
۹۹۴
دیگرى همچو دشت، خاموش است
۹۹۵
وان دگر همچو بوىِ پرده‌ی گل
۹۹۶
با همه بال و پر ادب‌کوش است
۹۹۷
تشنگانِ مىِ شهادت را
۹۹۸
در دمِ تیغ، چشمه‌ی نوش است
۹۹۹
دهر، خُم‌خانه‌ا‌ی‌ست کاندر وى
۱٬۰۰۰
هرکس از نشئه‌اى قدح‌نوش است
۱٬۰۰۱
غم و شادى، گذشتنى دارد
۱٬۰۰۲
امشبِ هرکه بنگرى دوش است
۱٬۰۰۳
عاشقان را به بزمِ مَحویَّت
۱٬۰۰۴
جلوه‌ی نیک و بد، فراموش است
۱٬۰۰۵
جز بر این نکته گوش نگذارد
۱٬۰۰۶
هرکه امروز، صاحبِ هوش است
۱٬۰۰۷
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۱٬۰۰۸
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۱٬۰۰۹
بیدلانى که محرمِ اویند
۱٬۰۱۰
شش جهت ناظرند و یک‌سویند
۱٬۰۱۱
گر بهارند در همان چمنند
۱٬۰۱۲
ور غبارند، هم در آن کویند
۱٬۰۱۳
بى‌غم و شادىِ وجود و عدم
۱٬۰۱۴
از جنون‌زارِ شوق مى‌رویند
۱٬۰۱۵
کَرَم از ذاتشان به خود بالد
۱٬۰۱۶
بس‌که دریادلانِ حق‌جویند
۱٬۰۱۷
عدل نازَد به سازِ طینتشان
۱٬۰۱۸
بس‌که سنجیدگى ترازویند
۱٬۰۱۹
بى‌نفس چون خیال مى‌بالند
۱٬۰۲۰
بى‌قدم چون غبار مى‌پویند
۱٬۰۲۱
در زمین‌گیرىِ طریق سجود
۱٬۰۲۲
همچو تسلیم، سخت‌بازویند
۱٬۰۲۳
دوست دارند چشمِ گریان را
۱٬۰۲۴
بیشتر سروِ این لبِ جویند
۱٬۰۲۵
عجزشان بس‌که توأمِ ناز است
۱٬۰۲۶
عرش‌خوانانِ لوح زانویند
۱٬۰۲۷
هرچه هرجا به جلوه مى‌آید
۱٬۰۲۸
عرضِ سامانِ شوخىِ اویند
۱٬۰۲۹
یعنى آثارِ آفرینش را
۱٬۰۳۰
یک قلم پشت و روى و پهلویند
۱٬۰۳۱
زین تماشاگهِ ظهور فریب
۱٬۰۳۲
چون تغافل کنند ابرویند
۱٬۰۳۳
دلبرى تا به یادشان گذرد
۱٬۰۳۴
هر سرِ مو کمندِ گیسویند
۱٬۰۳۵
گردشِ رنگشان جهان‌آراست
۱٬۰۳۶
در کفِ صنع، خامه‌ی مویند
۱٬۰۳۷
زین بقا جز فنا نمى‌خواهند
۱٬۰۳۸
زین چمن جز خزان نمى‌جویند
۱٬۰۳۹
از عرق‌ریزىِ حیاىِ ظهور
۱٬۰۴۰
روزکى چند، رنگ مى‌شویند
۱٬۰۴۱
چشم تا باز کرده‌اى رنگند
۱٬۰۴۲
مژه تا برهم آورى بویند
۱٬۰۴۳
به ادایى رمیده‌اند از خویش
۱٬۰۴۴
که برون از خیالِ آهویند
۱٬۰۴۵
از کجایند این پرى‌صفتان؟
۱٬۰۴۶
از جهانِ حقیقتِ هویند!
۱٬۰۴۷
همه را دیده‌اند و مى‌بینند
۱٬۰۴۸
همه را گفته‌اند و مى‌گویند
۱٬۰۴۹
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۱٬۰۵۰
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۱٬۰۵۱
گر حدوث است ور قِدَم ماییم
۱٬۰۵۲
بى‌کم و کیف، کیف و کم ماییم
۱٬۰۵۳
فرصتِ عشرتیم و نعمتِ وصل
۱٬۰۵۴
آنچه گویند مغتنم، ماییم
۱٬۰۵۵
محفلِ اعتبارِ امکان را
۱٬۰۵۶
گر نشاط است و گر الم ماییم
۱٬۰۵۷
گر دل آسود، راحت از ما داشت
۱٬۰۵۸
ور طبیعت رَمید، رم ماییم
۱٬۰۵۹
خاک، پهن است لیک ما فرشیم
۱٬۰۶۰
چرخ دارد خمى و خم ماییم
۱٬۰۶۱
سازِ آفاق، جمله خاموشی‌ست
۱٬۰۶۲
این‌قدَر شورِ زیر و بم ماییم
۱٬۰۶۳
غیب عرضِ شهادت است اینجا
۱٬۰۶۴
هستىِ ظاهر از عدم ماییم
۱٬۰۶۵
گردشِ رنگ، پُر به سامان است
۱٬۰۶۶
هرکه از خود رَوَد، قَدَم ماییم
۱٬۰۶۷
گر نفس پر زنَد، تپش از ماست
۱٬۰۶۸
ور دلى خون شود، ستم ماییم
۱٬۰۶۹
بحرِ امکانِ انفعال ظهور
۱٬۰۷۰
عرقى کرده است و نم ماییم
۱٬۰۷۱
سرنوشتِ رموزِ هردو جهان
۱٬۰۷۲
گر کسى مى‌کند رقم ماییم
۱٬۰۷۳
لوحِ دل را که ما و من رقم است
۱٬۰۷۴
اى ز ما بى‌خبر! قلم ماییم
۱٬۰۷۵
به خمارِ خیالِ دور مرو
۱٬۰۷۶
جامِ معنى، دل است و جم ماییم
۱٬۰۷۷
مدعا عیش و، عیش، غیرى نیست
۱٬۰۷۸
احتراز از غم است و غم ماییم
۱٬۰۷۹
صلح کرده است زندگى به فنا
۱٬۰۸۰
تا به حکم یقین، حکم ماییم
۱٬۰۸۱
ابر تحقیق فیض مى‌بارد
۱٬۰۸۲
عالمى سایل و، کرم ماییم
۱٬۰۸۳
عشق اگر پایى و سرى دارد
۱٬۰۸۴
به سراپاى خود قسم ماییم
۱٬۰۸۵
عقل و حس، چشم و گوش، جان و جسد
۱٬۰۸۶
همه عشق است، متّهم ماییم
۱٬۰۸۷
جمعِ ما فرد و فردِ ما جمع است
۱٬۰۸۸
هرکجا بشنوى منم، ماییم
۱٬۰۸۹
گرچه وهم و گمان بیانى ماست
۱٬۰۹۰
صاحب این کلام هم ماییم
۱٬۰۹۱
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۱٬۰۹۲
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۱٬۰۹۳
کس چه گوید در این طلسمِ خیال
۱٬۰۹۴
که تحیر گرفته راهِ مقال
۱٬۰۹۵
راز، بى‌پرده و بیان، معذور
۱٬۰۹۶
حسن، شوخ و زبانِ آیِنه لال
۱٬۰۹۷
اى تراشیده نسبتِ مظهر
۱٬۰۹۸
دورِ عینیتت نماند، بنال!
۱٬۰۹۹
آینه گر همه حضور شود
۱٬۱۰۰
ننماید ز شخص، جز تمثال
۱٬۱۰۱
اعتبارات، سخت راهزن است
۱٬۱۰۲
نخل را دانه گشتن است محال
۱٬۱۰۳
محوِ پروازى و نمى‌دانى
۱٬۱۰۴
کآشیان نیست جز شکستنِ بال
۱٬۱۰۵
در طریقى که خضر، تسلیم است
۱٬۱۰۶
فکرِ کوشش خطاست، جهد، وبال
۱٬۱۰۷
تا خیالِ تو دامِ صیادى‌ست
۱٬۱۰۸
هم در اندیشه جسته است غزال
۱٬۱۰۹
تا تو بر علمِ خود گمان دارى
۱٬۱۱۰
خامشى نیز هرزه است چو فال
۱٬۱۱۱
گفت‌وگو نیست، شرح خجلت توست
۱٬۱۱۲
خواه تفصیل گیر و خواه اجمال
۱٬۱۱۳
گر بگویى ز خود، چه خواهى گفت؟
۱٬۱۱۴
ور ز حق، فهمِ حق که‌راست مجال؟
۱٬۱۱۵
پس سخن، غیرِ هرزه‌نالى نیست
۱٬۱۱۶
لب فروبند از این جواب و سؤال
۱٬۱۱۷
شعله‌سان کاروانِ دعوى را
۱٬۱۱۸
آتش افتاده است در دنبال
۱٬۱۱۹
اول اثباتِ هستىِ خود کن
۱٬۱۲۰
بعد از آن بر خیالِ خویش ببال
۱٬۱۲۱
آنکه نَفیَش دلیلِ اثبات است
۱٬۱۲۲
چه نماید توهّمِ افعال
۱٬۱۲۳
ابلهى در تصوّرِ آتش
۱٬۱۲۴
مى‌زد از بیخودى پُفى به زگال
۱٬۱۲۵
عاقلى گفت: اگر شعور این است
۱٬۱۲۶
مى‌توان سوخت عالمى به خیال!
۱٬۱۲۷
مقصد آن است کز اراده‌ی پوچ
۱٬۱۲۸
نبرى زحمتِ حصولِ کمال
۱٬۱۲۹
معرفت، جاهلى‌ست، عبرت گیر!
۱٬۱۳۰
آگهى، غفلت است، چشم بمال!
۱٬۱۳۱
با همه خامشى و گویایى
۱٬۱۳۲
به از این فکر نیست در همه حال
۱٬۱۳۳
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۱٬۱۳۴
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۱٬۱۳۵
شب ز ما و منِ خواص و عوام
۱٬۱۳۶
گرمی‌ئى داشت مجلسِ اوهام
۱٬۱۳۷
شمع، یکسر دماغ‌سوزی‌ها
۱٬۱۳۸
بادها، یک قلم تصوّرِ خام
۱٬۱۳۹
زاهد از گفت‌وگوى باغِ بهشت
۱٬۱۴۰
داغِ گل‌چینىِ خلود و دوام
۱٬۱۴۱
واعظ از ذکر توبه‌کاری‌ها
۱٬۱۴۲
به بد و نیک انفعال پیام
۱٬۱۴۳
قاضى و مبحث طلاق و نکاح
۱٬۱۴۴
مفتى و دقّت حلال و حرام
۱٬۱۴۵
حرف شاهان: «کلاه و تخت و حشم»
۱٬۱۴۶
ذکر درویش: «دلق و آب و طعام»
۱٬۱۴۷
شغلِ عالِم به روى هم جستن
۱٬۱۴۸
درس فاضل به یکدگر الزام
۱٬۱۴۹
آن یکى قائلِ عقول و نفوس
۱٬۱۵۰
و آن دگر محوِ عنصر و اجرام
۱٬۱۵۱
کافر و غلغلِ بت و ناقوس
۱٬۱۵۲
مؤمن و شهرتِ صلات و صیام
۱٬۱۵۳
شیخ و عمّامه و محاسن و بس
۱٬۱۵۴
که: «بزرگى‌ست در همین اندام»
۱٬۱۵۵
هوشیار و خروشِ صد تدبیر
۱٬۱۵۶
مست و خمیازه‌اى و حسرتِ جام
۱٬۱۵۷
طفل و عشرت‌نوایىِ آغاز
۱٬۱۵۸
پیر و کلفت بیانىِ انجام
۱٬۱۵۹
شیشه‌ی حسن و غلغلِ مىِ ناز
۱٬۱۶۰
جامِ عشق و، شکستِ دل، پیغام
۱٬۱۶۱
هریک القصه در جهانِ خیال
۱٬۱۶۲
رفته بود از خود و نبودش کام
۱٬۱۶۳
همه مغرورِ خویش و غافل از این
۱٬۱۶۴
که ندارد از این و آن جز نام
۱٬۱۶۵
مشتِ خاکى‌ست پرفشان به هوا
۱٬۱۶۶
خواه پرواز گوى و خواه خرام
۱٬۱۶۷
آن هوا چیست؟ پیچ و تابِ نفس
۱٬۱۶۸
که جهان را کشیده است به دام
۱٬۱۶۹
چون نفس قطع شد، غبار نشست
۱٬۱۷۰
رقصِ وهم و خیال، گشت تمام
۱٬۱۷۱
همه اشکند بر سرِ مژگان
۱٬۱۷۲
جمله طشتند، لیک بر لبِ بام
۱٬۱۷۳
زین همه گفت‌وگوىِ هوش گداز
۱٬۱۷۴
حیرت آخر نمود ختم کلام
۱٬۱۷۵
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۱٬۱۷۶
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۱٬۱۷۷
اى همه جسم، اندکى جان باش
۱٬۱۷۸
سخت افسرده‌اى پَرافشان باش
۱٬۱۷۹
حرفِ درد، آشیانِ موزونى‌ست
۱٬۱۸۰
ناله شو، ذکرِ عندلیبان باش
۱٬۱۸۱
گو به فریادِ ما کسى نرسد
۱٬۱۸۲
زندگى بى‌کسى‌ست، نالان باش
۱٬۱۸۳
دعوىِ عشق کرده‌اى! خون شو
۱٬۱۸۴
گنج، بى‌رنج نیست، ویران باش
۱٬۱۸۵
بى‌فنا، سیرِ عیش نتوان کرد
۱٬۱۸۶
در خود آتش زن و چراغان باش
۱٬۱۸۷
نیستى، ختمِ نشئه‌ی هستى‌ست
۱٬۱۸۸
هرچه باشى، به خاک، یکسان باش
۱٬۱۸۹
هرزه‌تازِ نگاه، نتوان زیست
۱٬۱۹۰
گر توان چشم گشت، حیران باش
۱٬۱۹۱
شهرتت بادِ آفتى دارد
۱٬۱۹۲
گر چراغى، به زیرِ دامان باش
۱٬۱۹۳
هردوعالم تویى چو نیست شوى؛
۱٬۱۹۴
اى همه آشکار! پنهان باش
۱٬۱۹۵
نوبهارت حضورِ بى‌رنگى‌ست
۱٬۱۹۶
رنگ‌ها بشکن و گلستان باش
۱٬۱۹۷
معنىِ مشربِ فنا دریاب
۱٬۱۹۸
حیرتِ کافر و مسلمان باش
۱٬۱۹۹
رشته‌ی سازِ شوق، بى‌گره است
۱٬۲۰۰
ناله‌اى فارغ از نیستان باش
۱٬۲۰۱
عجزِ ظاهر، شکوهِ باطنِ توست
۱٬۲۰۲
در دلِ مور، خود سلیمان باش
۱٬۲۰۳
تو دلى جمع کن به ضبطِ نفس
۱٬۲۰۴
گو غبارِ جهان پریشان باش
۱٬۲۰۵
غنچه‌ها جامه مى‌درند امروز
۱٬۲۰۶
کاى ز دل بى‌خبر! گریبان باش
۱٬۲۰۷
کسوتِ شرم، غیرِ هستى نیست
۱٬۲۰۸
چشمى از خود بپوش، عریان باش
۱٬۲۰۹
همه تحصیل حاصل است اینجا
۱٬۲۱۰
طالب آنچه یافت نتوان باش
۱٬۲۱۱
شرم ‌دار از گران‌بهایىِ خویش
۱٬۲۱۲
هرقَدَر مى‌خرند، ارزان باش
۱٬۲۱۳
ذاتى اى بى‌خبر! صفات کجاست؟
۱٬۲۱۴
موج و کف گفت‌وگوست، عَمان باش
۱٬۲۱۵
تا بهارت غمِ خزان نکشد
۱٬۲۱۶
این‌قدَر یادگیر و نازان باش
۱٬۲۱۷
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۱٬۲۱۸
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۱٬۲۱۹
غیب، چشمِ تأملى وا کرد
۱٬۲۲۰
اعتبارِ شهود، انشا کرد
۱٬۲۲۱
یعنى از بهرِ عرصه‌ی اسرار
۱٬۲۲۲
جنبشى در خیال پیدا کرد
۱٬۲۲۳
بس‌که بى‌تاب شد تپیدنِ شوق
۱٬۲۲۴
قطره خونى به دل مهیا کرد
۱٬۲۲۵
خون ز بى‌طاقتى به جوش آمد
۱٬۲۲۶
تا به حدّى که سازِ اعضا کرد
۱٬۲۲۷
دست و پا و زبان و دیده و گوش
۱٬۲۲۸
دستگاهِ ظهور اسما کرد
۱٬۲۲۹
آب و رنگِ مراتبِ قدرت
۱٬۲۳۰
آنچه در کار داشت یکجا کرد
۱٬۲۳۱
تا کمالِ قِدَم عیان گردد
۱٬۲۳۲
این‌قدَر جلوه هم در اخفا کرد
۱٬۲۳۳
صورتى بست در مشیمه‌ی راز
۱٬۲۳۴
ناگهانش به ظاهر ایما کرد
۱٬۲۳۵
لفظ گل کرد معنىِ نیرنگ
۱٬۲۳۶
شوخىِ جلوه این تقاضا کرد
۱٬۲۳۷
گلى آمد برون به نیرنگى
۱٬۲۳۸
که جهانش چمن تماشا کرد
۱٬۲۳۹
آن گلِ نازِ عندلیب‌آهنگ
۱٬۲۴۰
طرفه منقارِ حیرتى وا کرد _
۱٬۲۴۱
کز نزاکت به عاجزى پرداخت
۱٬۲۴۲
آدمى نام این معمّا کرد
۱٬۲۴۳
شخصِ خاموشِ بى‌من و ما را
۱٬۲۴۴
به زبانى که خواست، گویا کرد
۱٬۲۴۵
روزگارى به ناتوانى ساخت
۱٬۲۴۶
مدتى با غرور سودا کرد
۱٬۲۴۷
طفلى و پیرى و شباب، نمود
۱٬۲۴۸
شخصِ موهوم را مسمّا کرد
۱٬۲۴۹
هرکجا از مجاز خواند سبق
۱٬۲۵۰
نام احساس جلوه اشیا کرد
۱٬۲۵۱
از حقیقت اگر بیان فرمود
۱٬۲۵۲
حرفِ سیمرغ و ذکرِ عنقا کرد
۱٬۲۵۳
گاه از ناز یعنى از خود گفت
۱٬۲۵۴
گاه با عجز نسبتِ ما کرد
۱٬۲۵۵
عجز، کیفیتِ صفات آمد
۱٬۲۵۶
ناز، اسرارِ ذات، املا کرد
۱٬۲۵۷
ما و من خواند و رنگ‌ها گرداند
۱٬۲۵۸
رفت و این معنى آشکارا کرد
۱٬۲۵۹
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۱٬۲۶۰
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۱٬۲۶۱
ای غبارت گذشته از پروین!
۱٬۲۶۲
چند باشى غبار روى زمین؟
۱٬۲۶۳
آفتابى! به رفعِ ظلمت کوش
۱٬۲۶۴
آسمانى! به زیرِ پا منشین
۱٬۲۶۵
نقدِ عشقى! مرو به بیعِ هوس
۱٬۲۶۶
نورِ هوشى! بساطِ وهم مچین
۱٬۲۶۷
پاى‌بندِ طلسمِ خاک مباش
۱٬۲۶۸
که نفس نیست آن‌قدَر سنگین
۱٬۲۶۹
دشتِ امکان ز پرتواَت ایمن
۱٬۲۷۰
باغِ دهر از گلِ تو خلدِ برین
۱٬۲۷۱
چشمِ عشق از تجلی‌ات روشن
۱٬۲۷۲
کامِ حسن از تبسّمت شکرین
۱٬۲۷۳
تابعِ عشرتِ تو شام و سحر
۱٬۲۷۴
مدّتِ جلوه‌ات شهور و سنین
۱٬۲۷۵
روز و شب آسمانِ عالی‌قدر
۱٬۲۷۶
به هواى تو در طوافِ زمین
۱٬۲۷۷
پرتوِ آفتابِ عالم‌تاب
۱٬۲۷۸
سوده در پاىِ سایه‌ی تو جبین
۱٬۲۷۹
زندگى با توجّه‌ات توأم
۱٬۲۸۰
نیستى از تغافلت گلچین
۱٬۲۸۱
شرحِ افکارِ تو نقوشِ کمال
۱٬۲۸۲
متنِ اِقرارِ تو علومِ یقین
۱٬۲۸۳
لطفِ تو مایه‌ی بهارِ کَرَم
۱٬۲۸۴
خلقت‌آیینه‌ی حقیقتِ دین!
۱٬۲۸۵
بهرِ تحقیقِ مصحفِ قَدرَت
۱٬۲۸۶
هم وجودِ تو آیتى‌ست مبین
۱٬۲۸۷
هرچه دارد زمانه از کج و راست
۱٬۲۸۸
هست از بازی‌ات رخ و فرزین
۱٬۲۸۹
حاصلِ مدعاىِ راز تویى
۱٬۲۹۰
اى دعاهاىِ خلق را آمین
۱٬۲۹۱
حرفى از درسِ عشق مى‌گویم
۱٬۲۹۲
نتوان یافت معنیئى به از این
۱٬۲۹۳
تک و پو داشت کاف و نون که هنوز
۱٬۲۹۴
نگرفته تَرَنگِ او تسکین
۱٬۲۹۵
چون شدى محرم این حقیقت را
۱٬۲۹۶
پس چه ما و چه من چه آن و چه این
۱٬۲۹۷
بى‌سخن هرچه هست مکشوف است
۱٬۲۹۸
نکشد هوش، منّتِ تلقین
۱٬۲۹۹
گوش اگر ساز کرده‌اى بشنو
۱٬۳۰۰
چشم اگر باز گشته است ببین
۱٬۳۰۱
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۱٬۳۰۲
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۱٬۳۰۳
سِیرِ جیبى! که انجمن این است
۱٬۳۰۴
غنچه باید شدن! چمن این است
۱٬۳۰۵
حیرت، آیینه‌دارِ جلوه‌ی توست
۱٬۳۰۶
شمعِ تحقیقى و لگن این است
۱٬۳۰۷
جسم شد جانِ پاک، در نظرت
۱٬۳۰۸
اثرِ سِحرِ وهم و ظن این است
۱٬۳۰۹
نیست یک مویَت از تمیز، تُهى
۱٬۳۱۰
جان کدام است اگر بدن این است؟
۱٬۳۱۱
مى‌خَلَد شوخی‌ات به دیده‌ی خویش
۱٬۳۱۲
رنگِ تحقیق را شکن این است
۱٬۳۱۳
در لطافت، حریرکاری‌هاست
۱٬۳۱۴
به کثافت مَتَن، خشن این است
۱٬۳۱۵
اى نفس‌مایه! بى‌حساب ممتاز
۱٬۳۱۶
ریسمان‌بازى و رسن این است
۱٬۳۱۷
بایدت رفت چون سَحَر بر باد
۱٬۳۱۸
ختمِ کارِ نفس‌زدن این است
۱٬۳۱۹
زندگانى و ذوقِ آسودن
۱٬۳۲۰
باعثِ کلفت و محن این است
۱٬۳۲۱
کاروان ناله دارد از منزل
۱٬۳۲۲
که: «به راهیم» و راهزن این است!!!
۱٬۳۲۳
غنچه دارد زبانِ اسرارى
۱٬۳۲۴
گر سخن واکشى دهن این است
۱٬۳۲۵
خاک مى‌گوید اى غریب خیال!
۱٬۳۲۶
به کجا مى‌روى؟ وطن این است
۱٬۳۲۷
خطِ پرگار، جاده است اینجا
۱٬۳۲۸
رفته مى‌گوید آمدن این است
۱٬۳۲۹
انجمن سخت غافل است از خویش
۱٬۳۳۰
شمع را داغِ سوختن این است
۱٬۳۳۱
خاک گرد و بهارِ جان دریاب
۱٬۳۳۲
سِیرِ نسرین و نسترن این است
۱٬۳۳۳
چشمى از خویش بایدت پوشید
۱٬۳۳۴
کشته‌ی وهمى و کفن این است
۱٬۳۳۵
باده شد تاک و نشئه‌ها دریافت
۱٬۳۳۶
رنگِ میناى خون شدن این است
۱٬۳۳۷
سایه را فکرِ آفتاب خطاست
۱٬۳۳۸
گم شو از خویش، یافتن این است
۱٬۳۳۹
عالمى داغِ خامشى گردید
۱٬۳۴۰
گلِ نیرنگِ ما و من این است
۱٬۳۴۱
بى‌نفس بایدت نفس پرداخت
۱٬۳۴۲
اى خموشى سخن! سخن این است
۱٬۳۴۳
که: «جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۱٬۳۴۴
این من و ما، همان اضافَتِ اوست»
۱٬۳۴۵
اى دلت منظرِ تجلّىِ شاه
۱٬۳۴۶
دیده‌ات مرکزِ عروجِ نگاه
۱٬۳۴۷
ذرّه‌ى مهرِ معنی‌ات خورشید
۱٬۳۴۸
پرتویی از جبینِ رازِ تو ماه
۱٬۳۴۹
در تماشایِ جلوه‌ات شب و روز
۱٬۳۵۰
چرخ یک چشم از این سفید و سیاه
۱٬۳۵۱
باطنت، عشق را هجوم‌آباد
۱٬۳۵۲
ظاهرت، حسن را تماشاگاه
۱٬۳۵۳
از تو جوشید معنىِ کونین
۱٬۳۵۴
همچو تحقیق، از دلِ آگاه
۱٬۳۵۵
اهتزازِ دلت کند اقرار
۱٬۳۵۶
که کشد خنده از لبت دو گواه
۱٬۳۵۷
درد در پرده مى‌کند انشا
۱٬۳۵۸
ذوقِ گل‌ کردنت به کسوتِ آه
۱٬۳۵۹
عرقى کز جبینت آرَد شرم
۱٬۳۶۰
هم تو دارى در انفعال شناه
۱٬۳۶۱
گه خطایت غبارِ کلفتِ دل
۱٬۳۶۲
گه صوابت دلیلِ شکراللّه‌
۱٬۳۶۳
جرم آن معنیئى که نپسندى
۱٬۳۶۴
نیکی‌ات آن حقیقتِ دلخواه
۱٬۳۶۵
اى معمّاىِ هردو عالم نام
۱٬۳۶۶
همه رازى ولى به این افواه
۱٬۳۶۷
کثرتى را که در نظر دارى
۱٬۳۶۸
نیست جز شوخىِ غبارِ نگاه
۱٬۳۶۹
قدم از خویش نانهاده برون
۱٬۳۷۰
هست در خانه عالمى گمراه
۱٬۳۷۱
عجز مَشمُر شکستِ کارِ جهان
۱٬۳۷۲
بى‌نیازى شکسته است کلاه
۱٬۳۷۳
غیر، موجود نیست، غفلتِ توست
۱٬۳۷۴
گر تو غافل شوى که‌راست گناه؟
۱٬۳۷۵
اى همه جست‌وجو! به منزلِ خویش
۱٬۳۷۶
نرسیدى و روز شد بیگاه
۱٬۳۷۷
من هم از گفت‌وگوىِ امکانى
۱٬۳۷۸
مدتى چون تو داشتم اکراه
۱٬۳۷۹
ناله، یک ‌عقده خامشى مى‌خواست
۱٬۳۸۰
تا شود رشته‌ی تپش کوتاه
۱٬۳۸۱
از دبستانِ غلغلِ آفاق
۱٬۳۸۲
برده بودم به جِیبِ خویش پناه
۱٬۳۸۳
آخر از صفحه‌ی یقین خواندم
۱٬۳۸۴
معنىِ لااله الّااللّه‌:
۱٬۳۸۵
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۱٬۳۸۶
این من و ما، همان اضافَتِ اوست
۱٬۳۸۷
بیدلا! گر تو صاحبِ رایى
۱٬۳۸۸
فهم کن تا چه رنگ پیدایى
۱٬۳۸۹
از عناصر بناىِ ظاهرِ توست
۱٬۳۹۰
گرچه تو پاک‌تر از این‌هایى
۱٬۳۹۱
لیک، هست اختلاط را اثرى
۱٬۳۹۲
که محال است از آن شکیبایى
۱٬۳۹۳
گاه چون خاکِ تیره‌اى مجهول
۱٬۳۹۴
گاه چون شعله فطرت‌آرایى
۱٬۳۹۵
گاه چون آب در کمندِ خودى
۱٬۳۹۶
گاه چون باد بى‌سر و پایى
۱٬۳۹۷
گاه مکروهى و گهى مطبوع
۱٬۳۹۸
مصدرِ کارِ زشت و زیبایى
۱٬۳۹۹
گاه محکومِ طبعِ خویشتنى
۱٬۴۰۰
گاه برعکس کارفرمایى
۱٬۴۰۱
گاه مظروف و گاه ظرفِ خیال
۱٬۴۰۲
گاه صهبا و گاه مینایى
۱٬۴۰۳
گاه از امروز نیز بى‌خبرى
۱٬۴۰۴
گاه حیرانِ فکرِ فردایى
۱٬۴۰۵
بى‌نیازى‌ست این، نه صورتِ عجز
۱٬۴۰۶
که به صد رنگ جلوه پیرایى
۱٬۴۰۷
گر سمیع است و گر بصیر تویى
۱٬۴۰۸
هم تو دانا و هم تو بینایى
۱٬۴۰۹
از تو سر زد صنایعِ آفاق
۱٬۴۱۰
فى‌الحقیقت اگرچه تنهایى
۱٬۴۱۱
صنعتت بى‌نهایت افتاده‌ست
۱٬۴۱۲
تا چه عالم ز خود بیارایى
۱٬۴۱۳
چشمى از خود بپوش همچو حباب
۱٬۴۱۴
تا شود جلوه‌گر که دریایى
۱٬۴۱۵
یعنى از وهم این و آن بگذر
۱٬۴۱۶
اى سزاوارِ آن‌چه مى‌شایى
۱٬۴۱۷
«مَن عَرَف نفسهُ» دلیلت بس
۱٬۴۱۸
تا بدانى که ذاتِ یکتایى
۱٬۴۱۹
خویش را گر شناختى یک چند
۱٬۴۲۰
سر برآور ز جیبِ شیدایى
۱٬۴۲۱
که محال است جز به سعىِ جنون
۱٬۴۲۲
رفعِ وهمِ صفات و اسمایى
۱٬۴۲۳
پس خموشى گزین و فارغ باش
۱٬۴۲۴
که همین است حدِّ دانایى
۱٬۴۲۵
شوخىِ ما و من ز غفلت توست
۱٬۴۲۶
با که مى‌سنجى این من و مایى؟
۱٬۴۲۷
که جهان نیست جز تجلّىِ دوست
۱٬۴۲۸
این من و ما، همان اضافَتِ اوست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.