شمارهٔ ۸۵۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
فغان از مردمِ چشمم که بیرون می دهد رازم
۲
نمی یارم به کس دیدن چو این دیده ست غمّازم
۳
به خاطر یاوه می رانم سخن با هر که می گویم
۴
به باطن دوست می بینم نظر با هر که اندازم
۵
چنان مستغرقِ شوقم که بی خود می کند ذوقم
۶
ز بس مشغولیِ خاطر از آن با کس نپردازم
۷
رقیبم گوش می دارد که پیشِ دوست نگذارد
۸
به شمشیر از سرِ کویش ندارد هیچکس بازم
۹
پدر گفت ای نزاری چند بر آتش توان بودن
۱۰
به وسع و طاقتم چندان که می سوزند می سازم
