شمارهٔ ۹۳۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به غم بنشسته ام سر در گریبان
۲
ز اندوه عزیزان و حبیبان
۳
مزاج دوستان رفتم بدیدم
۴
گرفتم نبض هر یک چون طبیبان
۵
ملالت شان مرامی داشت گفتی
۶
چو مهمانی به بُن گاه غریبان
۷
به خود گفتم عجب نبود که نفرت
۸
کنند از صحبت لنبان لبیبان
۹
چو دیدم سرگران¬شان گفتم آری
۱۰
ز بخت افتند چون من بی نصیبان
۱۱
ندیدم خویش را جرم و گناهی
۱۲
ندانستم به جز مکر رقیبان
۱۳
تعالی الله زهی دوری که در وی
۱۴
بدان نیک آید و غُمران نقیبان
۱۵
اگر بهتان روا باشد در اسلام
۱۶
چه انکارست بر صاحب صلیبان
۱۷
نزاری هم چنین تکرار می کن
۱۸
به غم بنشسته ام سر در گریبان
