شمارهٔ ۶۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
شب نیست کم ز هجر تو صد غم نمی رسد
۲
اشکم بچار گوشۀ عالم نمی رسد
۳
اندر تو کی رسم؟ که نسیم سحرگهی
۴
در گرد آن کلالۀ پر خم نمی رسد
۵
در چشم من برست قد سرو پیکرت
۶
زان پلک چشمهام فراهم نمی رسد
۷
از بس که خاک کوی تو دردیده ها کشند
۸
جز گرد از او بدین دل پر غم نمی رسد
۹
فریاد من نمی رسی و این دل غمین
۱۰
از خشک ریش هجر بمرهم نمی رسد
۱۱
شکرست اگر نمی رسدم مژدۀ وصال
۱۲
باری بلا و محنت و غم کم نمی رسد
۱۳
گویم کزین سپس ندهم دامنت ز دست
۱۴
گفتن کنون چه سود که دستم نمی رسد؟
۱۵
دشوار امید وصل توان داشت کز فراق
۱۶
ماهی بر آمد و خبری هم نمی رسد