کمال‌الدین اسماعیل · قصاید

شمارهٔ ۱۹ - و قال ایضآ یمدحه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای آنکه لاف میزنی از دل که عاشقست
۲
طوبی لک ار زبان تو با دل موافقست
۳
بگذار ساز و آلت حس و خیال ووهم
۴
تنها جریده رو که گذر برمضایقست
۵
از عقل پرس راه که پیری موحدّست
۶
مسپر پی خیال که دزدی منافقست
۷
ز افلاک برگذر اگرت عزم نزهتست
۸
کین گرد خیمه نیز محلّ طوارقست
۹
خود را ز پس گذار و برو تا بدو رسی
۱۰
کآنکس مقرّبست که بر خویش سابقست
۱۱
بگشای چشم باطن و آن چشم گوش دار
۱۲
کآن نیز عرصۀ خطفات بوارقست
۱۳
از گوش سرّ ندای ازل استماع کن
۱۴
نزگوش سر که منفذ او برصواعقست
۱۵
جان دادن و نفس زدن او را یکی بود
۱۶
مانند صبح هر که در این راه صادقست
۱۷
چون غنچه دل درین تن ده رویه بسته یی
۱۸
پس لاف یکدلی زنی ، این هم نه لایقست
۱۹
دیوت غرور داده که تو خود فرشته یی
۲۰
نفس مهوّس تو بدین عشوه واثقست
۲۱
خورشید حق ز سایۀ تو در حجاب شد
۲۲
ورنه همه سراسر عالم مشارقست
۲۳
در خلوت «ابیت» ترا ذوق کی بود
۲۴
تا شرب تو رحیق و مقامت حدایقست
۲۵
غلمان و حورکی طلبد مرد حق شناس؟
۲۶
شهوت پرست کی بود آنکس که عاشقست؟
۲۷
سر بر فلک ز باد چو آتش چرا کشی؟
۲۸
آخر نه اوّل تو خود از ماء دافقست
۲۹
از بهر لقمه خرقه بپوشی که صوفیم
۳۰
و آنگه نه شرم خلق و نه ترست ز خالقست
۳۱
بر طاق نه دو تویی و رسم خشن بمان
۳۲
بر کن هزار میخ که جمله عوایقست
۳۳
گویی ز بیم مرگ کنم ادّخار قوت
۳۴
دانی که قابضست، ندانی که رازقست
۳۵
بر هیچکس مدار بپیوند اعتماد
۳۶
تا هستی تو دم بدم از تو مفارقست
۳۷
محراب رفتن تو چو قندیل هرزه ایست
۳۸
تا باطن تو آتش و ظاهر معالقست
۳۹
زنجیر صورتی چه کنی طوق گردنت؟
۴۰
بس نیست این که بستۀ چندین علایقست
۴۱
عقلت چراغ دیو و زبان نیم کار غول
۴۲
گوشت دریچۀ طمع و چشم فاسقست
۴۳
انسان بر حقیقت آنست در جهان
۴۴
کورا نظر چو صدر جهان برحقایقست
۴۵
مسعود صاعد آنکه بانواع اصطناع
۴۶
بر اهل فضل همّت او را سوابقست
۴۷
از یمن آن سوابق و تاثیر آن همم
۴۸
هر دم ز غیب دولت او را لواحقست
۴۹
در گلشن مکارم اخلاق سوسنست
۵۰
در بوستان مذهب نعمان شقایقست
۵۱
اقبال با اشارت رایش عنان زنان
۵۲
توفیق با جنیبۀ عزمش موافقست
۵۳
در نگذرد دقیقه یی از رای روشنش
۵۴
خورشید را همیشه گذر بر دقایقست
۵۵
در وادی مقدّس شرع محمّدی
۵۶
از علم او بحور و زحلمش شواهقست
۵۷
بر عرصه یی که رخ بنماید شکوه او
۵۸
شاه ستارگان ز عداد بیادقست
۵۹
آب حیات را بزبان بر نیاورد
۶۰
آن را که لب بخاک جنابش ملاصقست
۶۱
احسنت! ای ستوده خصالی که حضرتت
۶۲
مستجمع مصالح چندین خلایقست
۶۳
ذات تو در مجامع ابنای روزگار
۶۴
چون نور ماه در دل شبهای غاسقست
۶۵
نشگفت اگر معانی ذوقیست در خطت
۶۶
در شام شک مکن که شکرهای فایقست
۶۷
احیاء علم در کلمات تو مدرجست
۶۸
گویی دم با دم عیسی مطابقست
۶۹
گر خرق عادتست کرامات اولیا
۷۰
عادات را مکارم خلق تو خارقست
۷۱
در حضرت تو مقتبسان علوم را
۷۲
شهپّر جبرئیل بجای نمارقست
۷۳
چشم و چراغ اهل حقایق تویی از انک
۷۴
انوار معرفت ز ضمیر تو شارقست
۷۵
آثار تو لطیف و معانیّ تو دقیق
۷۶
انعام تو جزیل و فصولت رقایقست
۷۷
اصلیست منصب که سلیم از معارضست
۷۸
صدر تو جامعیست که فارغ ز فارقست
۷۹
هم شرع ز احتشام تو بر ملک حاکمست
۸۰
هم ملک ز اهتمام تو بادین مساوقست
۸۱
رای تو ناصحست کجا فتنه قاطعست
۸۲
کلک تو را تقست کجا تیغ فاتقست
۸۳
خود باش تا نتایج رای تو در رسد
۸۴
کین نوجوان هنوز خود اکنون مرا هقست
۸۵
آن دست نیست، چیست؟ینابیع روزست
۸۶
وان کلک نیست، چیست؟کلید مقالقست
۸۷
نی پاره یی که دست مبارک بدو بری
۸۸
نزدیک عقل صورت اوحیّ ناطقست
۸۹
بند نیاز را ز وجودش گشایش است
۹۰
دست امید را ز زبانش مرافقست
۹۱
عذراء خدر غیب بنات ضمیر تست
۹۲
وان کلک زرد لاغر گریان چو وامقست
۹۳
دریاش تا بگردن و بر فرق می رود
۹۴
هندونگر که او بسباحت چه حاذقست
۹۵
از بس که در خزاین اسرار نقب زد
۹۶
شد مستحقّ قطع که آن حدّ سارقست
۹۷
فرقش محلّ نطق و میان جای منطقه
۹۸
منطبق آن بود که سراسر مناطقست
۹۹
نقد سخن بسکّۀ مدح تو را بجست
۱۰۰
بازار فضل بر سر کوی تو نافقست
۱۰۱
صدرا! ز خدمت تو از آن بهره ور نیم
۱۰۲
کاقسام بی مرادی ایّام عایقست
۱۰۳
دوشیزگان مدح ترا فکر منحتم
۱۰۴
دیریست تا برغبت صادق معانقست
۱۰۵
اغباب در وظایف انعام شرط نیست
۱۰۶
چون نه زناشزات و نه نیز از طوالقست
۱۰۷
تقصیر از تو نیست در اشبال اهل فضل
۱۰۸
خود روزگار دولت ما نا موافقست
۱۰۹
در نظمها اگر چه بسی لاف میزنند
۱۱۰
فرقست از آنکه ناطق تا آنکه ناهقست
۱۱۱
اطناب در دعا چه کنم من؟ برای آنک
۱۱۲
پیرامنش ز حفظ الهی سرادقست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.