کمال‌الدین اسماعیل · قصاید

شمارهٔ ۲۷ - فی النصیحه

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گاه آنست دلم راکه بسامان گردد
۲
کار دریابد واز کرده پشیمان گردد
۳
عشقبازی وهوس نوبت خودداشت،کنون
۴
وقت آنست که دل باسرایمان گردد
۵
دل که برگرد رخ خوبان گردد ناچار
۶
که بهر بادی چون زلف پریشان گردد
۷
هرسیه دل که شدازجام هوا مست غرور
۸
فتنه انگیزتر از غمزۀ جانان گردد
۹
چون خط خوبان هرروزسیه روی ترست
۱۰
هرکه پیرامن روی ولب ایشان گردد
۱۱
ای تن ازحجرۀ دل رخت هوس بیرون نه
۱۲
تادلت منظرۀ رحمت یزدان گردد
۱۳
مهبط نورالهی نشود خانۀ دیو
۱۴
بنگه لوری کی منزل سلطان گرد؟
۱۵
عقل رابنده شهوت مکن ایرانه رواست
۱۶
که ملک هیمه کِش مطبخ شیطان گردد
۱۷
خویشتن راهمه درعشق گداز ازسرسوز
۱۸
تاببینی که چو شمعت همه تن جان گردد
۱۹
بت شکن همچو براهیم شوار می خواهی
۲۰
که ترا آتش سوزنده گلستان گردد
۲۱
چون سلیمان همه برپشت صبا بندی زین
۲۲
گرترا دیوِ هوای تو بفرمان گردد
۲۳
اهل ونااهل رهاکن چوره قدس روی
۲۴
تارفیق دل تو موسی عمران گردد
۲۵
مال دنیا که بروتکیه زدستی چوعصا
۲۶
اگرازدست بیندازی،ثعبان گردد
۲۷
مردگان رابنفس زنده کنی همچومسیح
۲۸
گر بمعنی نفست هم دم قرآن گردد
۲۹
آدمی برحسب همت خویش افزاید
۳۰
هرچه اندیشد در آن بندد،چندان گردد
۳۱
گردرین دنیی دون پست شود،دون همت
۳۲
ور برافلاک نهد، خواجۀ کیوان گردد
۳۳
کی بآبشخورحکمت دل تو راه برد
۳۴
کزگدایی همه خود در دل تونان گردد؟
۳۵
گرسرازجیب صفا برکنی ازصدق چوصبح
۳۶
جرم خورشیدتراگوی گریبان گردد
۳۷
کام دل می طلبی؟بندۀ ناکامی باش
۳۸
تاهمان دردترامایۀ درمان گردد
۳۹
نوری ازصبح ازل دردل توپنهانست
۴۰
اندرآن نوردلت کوش که تابان گردد
۴۱
وگرآن نور تو از بادهوس کشته شود
۴۲
دل توتیره تر ازدیدۀ عمیان گردد
۴۳
روشن ازهستی خود سوی فناجوی چوشمع
۴۴
تاهم آب دهنت چشمۀ حیوان گردد
۴۵
دل برین گنبد گردنده منه کین دولاب
۴۶
آسیائیست که برخون عزیزان گردد
۴۷
آزتست این که همه چیزچنین نایاب است
۴۸
آزکم کن توکه نرخ همه ارزان گردد
۴۹
مثل دنیاآبست وتو بنیان خدای
۵۰
آب در بنیان بندی تونه ویران گردد؟
۵۱
کاردنیا که تودشخوار گرفتی برخود
۵۲
گرتوبرخویشتن آسان کنی،آسان گردد
۵۳
هرزمان ازپی خاییدن عرض دگری
۵۴
راست چون اره زبانت همه دندان گردد
۵۵
بس که فریادکنی ازشکم وحلق تهی
۵۶
هرزمان صورت تونای بانبان گردد
۵۷
ازپی مستغلِ دانگی هرمه خواهی
۵۸
که ترا عمرکم و سیم فراوان گردد
۵۹
آدمی ازره صورت متساوی صفتست
۶۰
متفاوت همی ازطاعت وعصیان گردد
۶۱
پاره یی سیم شودحلقۀ فرج استر
۶۲
پارۀ دیگر از آن مهرسلیمان گردد
۶۳
خودگرفتم که پس از رنج وتکاپوی دراز
۶۴
کارازان سان که دلت خواست بسامان گردد
۶۵
بِچِه یی ایمن ازین عالم ناپا برجای
۶۶
که به یک دم زدنش کار دگر سان گردد؟
۶۷
صبح پیری زهمه سوی سرت تیغ بزد
۶۸
انجم اشک تو وقتست که غلطان گردد
۶۹
قطره یی آب که ازمردم چشمت بچکد
۷۰
قرة العین تودرروضه ی رضوان گردد
۷۱
دانۀ اشک برافشان که ترادرفردوس
۷۲
آن بود لؤلؤ منثورکه وِلدان گردد
۷۳
گر تو درکارگه صنع بنظاره شوی
۷۴
ازعجایب دهن فکرتوخندان گردد
۷۵
گوهرهستی درحقۀ امرست بمهر
۷۶
که یکی ذره نه افزون ونه نقّصان گردد
۷۷
زان که بنیاد فلک دایره کردار افتاد
۷۸
پای هرچیز بانجام سرآن گردد
۷۹
آن نبینی که نباتی که بریزاند تخم
۸۰
تخم او باز نباتی هم ازآن سان گردد؟
۸۱
بازچون دور قیامت رسد،این دایره را
۸۲
نقطۀ امر الهی خط بطلان گردد
۸۳
قطرۀ آب که گرددبه عنایت مخصوص
۸۴
مایه اندوزد ازاحسانش وانسان گردد
۸۵
آب را سست کند بند،شود هم تک باد
۸۶
باد را سخت بیفشارد و باران گردد
۸۷
تخته بندی نهد از هیزم برپای اثیر
۸۸
تاکش آتش کده،مطمورۀ زندان گردد
۸۹
گه شبستان عروسی شود آبی تیره
۹۰
گه تهی گاه یَراعی شکرستان گردد
۹۱
قطرۀ نطفه که ازصُلب سحابی بچکد
۹۲
بکف تربیتش لؤلؤ و مرجان گردد
۹۳
پارۀ خون که در افتد زسر بینی کوه
۹۴
ازشعاع کرمش لعل بدخشان گردد
۹۵
شعلۀ برق که دردامن خاری افتد
۹۶
ازنسیم لُطفَش لالۀ نعمان گردد
۹۷
پارۀ موم بشب نایب خورشیدبود
۹۸
ذرۀ گَردِ سیه زیور اَجفان گردد
۹۹
تیرِ بارانی کزقوس قزح یافت گشاد
۱۰۰
دردل جعبۀ گلبن همه پیکان گردد
۱۰۱
ازپی آنکه شود سوزن خاری سرتیز
۱۰۲
سطح آب ازنفس بادچوسوهان گردد
۱۰۳
آبهایی که بِدِی ماه زتأثیر هوا
۱۰۴
درشَمَرسخت ترازصفحۀ سندان گردد
۱۰۵
جان داود شود درتن باد نوروز
۱۰۶
که زره کردن ازآن آهنش آسان گردد
۱۰۷
ماه درعرصۀ میدان جهانداری او
۱۰۸
گاه چون گوی شود،گاه چوچوگان گردد
۱۰۹
دست لطفش چوسراپردۀ تلفیق زند
۱۱۰
دیدۀ موری خلوتگه ارکان گردد
۱۱۱
تندبادِ سَخَطش چون دم تفریق زند
۱۱۲
کوه دردست هواسبحۀ گردان گردد
۱۱۳
دایۀ عصمتش آنراکه درآرد بکنار
۱۱۴
تیغ هندویش برحلق نگهبان گردد
۱۱۵
شحنۀ هیبتش آنراکه سیاست فرمود
۱۱۶
رشتۀ گردن جانش رگ شریان گردد
۱۱۷
کام افعی بلبش شربت تریاک دهد
۱۱۸
هرکه راطاعت اوسابق احساس گردد
۱۱۹
تارهای مژه مسماردردیده شود
۱۲۰
هرکه رامعصیتش قاید خذلان گردد
۱۲۱
خردم گفت که بیتی دوسه توحیدبگوی
۱۲۲
تا ترا تاج سرو مطلع دیوان گردد
۱۲۳
من که چون خوض کنم درسخن مخلوقی
۱۲۴
خاطرم تیره و دل خیره وحیران گردد
۱۲۵
زهره دارم که بدین فکرت سودا انگیز
۱۲۶
نطق من گرد سرا پردۀ سبحان گردد؟
۱۲۷
مصطفی گفت که لااحصی وآنگه چومنی
۱۲۸
ازسرجهل ستایشگررحمان گردد
۱۲۹
قوۀ ناطقه بیهوش بیفتد چو کلیم
۱۳۰
پرتونورتجلیش چوتابان گردد
۱۳۱
برجناب عظمت خاطرآلودۀ من
۱۳۲
به چه پیرایه وسرمایه ثناخوان گردد؟
۱۳۳
این دلیری نه بس الحق که زغفلت گه گاه
۱۳۴
نام اومونس جان من نادان گردد؟
۱۳۵
درقیامت نرسدشعربفریادکسی
۱۳۶
ورسراسرسخنش حکمت یونان گردد
۱۳۷
فیصَلِ کارکسی داردکوازسر صدق
۱۳۸
تابع امرخداوندجهانبان گردد
۱۳۹
جان ازاین منزل غولان بسلامت نبرد
۱۴۰
جزکسی کزسرتحقیق مسلمان گردد
۱۴۱
جاودان رستم اگرنام رسول واصحاب
۱۴۲
برسرنامۀ گفتارم عنوان گردد
۱۴۳
بر زبانم همه آن ران توخدایاکه بحشر
۱۴۴
رستگاریِ مراپردۀ غفران گردد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.