شمارهٔ ۲۹ - و له ذوالرّدفین من الماضی الی المستقبل فی مدحه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سپیده دم که نسیم بهار می آمد
۲
نگاه کردم و دیدم که یار می آمد
۳
چو برگ گل که بیاد صبا درآویزد
۴
بباد پای روان بر سوار می آمد
۵
بپای اسب وی اندر فقای گرد رهش
۶
دل شکسته من زار وار می آمد
۷
زبس که داشت دل خسته بسته بر فتراک
۸
چنان نمود مرا کز شکار می آمد
۹
زبس که زلف پریشان بباد برزده بود
۱۰
نسیم مشک همه رهگذار می آمد
۱۱
یکایک از پی او روزگار ساخته بود
۱۲
زباب حسن هرانچش بکار می آمد
۱۳
رخش بسان درخت بهشت ازو هرگل
۱۴
که می بچیدم دیگر ببار می آمد
۱۵
زحلقۀ سر زلفش بگوش من از دور
۱۶
فغان و نالۀ دلهای زار می آمد
۱۷
شراب خورده نهان از رقیب شب همه شب
۱۸
زبامداد خوش و شاد خوار می آمد
۱۹
برفته تاب ز زلف و نرفته خواب زچشم
۲۰
گهی مشوّش و گه باقرار می آمد
۲۱
شراب در سر و چهره زشرم رنگ آمیز
۲۲
چنین میانۀ شرم و خمار می آمد
۲۳
شمار خوبی او خود نبود پنداری
۲۴
یکی بچشم من اندر هزار می آمد
۲۵
کنار و روی و میانش قیاس می کردم
۲۶
عظیم لایق بوس و کنار می آمد
۲۷
زشست زلفش پنجاه عقدصدگانی
۲۸
زباب دلبری اندر شمار می آمد
۲۹
زلاله کوه بیفشاند دامن این ساعت
۳۰
که او بدان رخ چو لاله زار می آمد
۳۱
بحسّ دانش من بوی خون صد عاشق
۳۲
ز رنگ روی و لب آن انگار می آمد
۳۳
چنان بچهرۀ او برگماشتم دیده
۳۴
که چشمم از رخ او شرمسار می آمد
۳۵
بشوخ چشمی با او عنان به ره دادم
۳۶
ز همرهّی منش گرچه عار می آمد
۳۷
عنان کشیده همی داشت وزتنک رویی
۳۸
بشرم در شده بی اختیار می آمد
۳۹
گرفتمش همه ره در حدیث و او گه گه
۴۰
بقدر حاجت پاسخ گزار می آمد
۴۱
هرآن فریب که از عشوه بست دربارم
۴۲
مرا زساده دلی استوار می آمد
۴۳
مرا غرور که تشریف می دهد و او خود
۴۴
برای خدمت صدر کبار می آمد
۴۵
خدایگان شریعت که خاک او بوسد
۴۶
کسی کش آرزوی افتخار می آمد
۴۷
سر صدور جهان ، رکن دین که دایم بخت
۴۸
بسوی درگه او بنده وار می آمد
۴۹
جوی زخاک درش را بها همی کردم
۵۰
فزون ز صد گهر شاهوار می آمد
۵۱
شکسته گشت ز سر پنجۀ کفایت او
۵۲
حوادثی که گسسته مهار می آمد
۵۳
ردیف شعر دگر کردم از پی مدحش
۵۴
که آنم از پی چیزی بکار می آمد
۵۵
برای فال زماضی شدم بمستقبل
۵۶
که این ابام چنین خوشگوار می آمد
۵۷
زهی رسیده بجایی که پیش خاطر تو
۵۸
همه نهان سپهر آشکار می آید
۵۹
مساعی تو در ابطال عمر فرسایی
۶۰
خلاف قاعدۀ روزگار می آید
۶۱
تویی که کام دل آرزو و زفیض کفت
۶۲
بخلق بی جگر و انتظار می آید
۶۳
شراب را که دهی چاشنی زآب حیات
۶۴
بذوق جان سخنت زان عیار می آید
۶۵
بگوش سخرۀ صمّا زبس که همواره
۶۶
زسنگ حلم توصیت وقار می آید
۶۷
بزیر دامن که لاله تشت پرخونست
۶۸
کزین حسد زدل کوهسار می آید
۶۹
لگام ریز بسوی در تو لشکر فتح
۷۰
زپیش و پس ، زیمن و یسار می آید
۷۱
سیمن دولت تو فربهیّ مسند شرع
۷۲
همه ز پهلوی کلک نزار می آید
۷۳
زحلقۀ فضلا روز درس و فایدتت
۷۴
عروس دانش را گوشوار می آید
۷۵
چه حلقه ، حلقه یی از مستمع ، سراسر گوش
۷۶
که از زبان تو گوهر نگار می آید
۷۷
زتازه رویی تو در مقام زر پاشی
۷۸
گمان بری که خزان در بهار می آید
۷۹
تو میدهی زر و خصمت همی نهد ، زیراک
۸۰
ثنا بچشم تو بیش از یسار می آید
۸۱
زقبض جمع شود غنچه راز اندر جیب
۸۲
زبسط فقر نصیب چنار می آید
۸۳
همیشه زان سپر و تیغ میکشد خورشید
۸۴
که با حسود تو در کارزار می آید
۸۵
معاندی که نکرد اختیار بندگیت
۸۶
بخدمتت ز سر اضطرار می آید
۸۷
اگرچه جان عدو در دل چو آهن او
۸۸
زبیم هیبت تو در حصار می آید
۸۹
نفیر نامۀ آهش بدست پیک نفس
۹۰
بدرگهت زپی زینهار می آید
۹۱
هوای مهر تو را جان من ملازم گشت
۹۲
که آن هوای خوشش سازگار می آید
۹۳
چو من مدیح تو اندیشم آفرین فلک
۹۴
ز چرخ بر سر من چون نثار می آید
۹۵
بجنب آنکه دهم بوسه بر ستانۀ تو
۹۶
برآسمان شدنم نیک خوار می آید
۹۷
عنان طبع فروتر گرفته ام گرفته ام گرچه
۹۸
محامد تو زمن خواستار می آید
۹۹
چگونه بلبل طبعم نوازند؟ کورا
۱۰۰
زگلستان کرم بهره خوار می آید
۱۰۱
عروس شعر سزد گر لباس کرد سیاه
۱۰۲
که در وفات کرم سوگوار می آید
۱۰۳
خطی که تر بود آنرا نه خاک برپاشند ؟
۱۰۴
ترست شعرم از آن خاکسار می آید
۱۰۵
بهره زجان چه کنم از برای نظمی کان
۱۰۶
بهر دوگیتی بی اعتبار می آید
۱۰۷
رسیده ایم بدوری که پادشاهان را
۱۰۸
زبیم بخشش از اشعار عار می آید
۱۰۹
خود این دقیقه ندانسته اند کزاشعار
۱۱۰
بقای اهل ستایش دو بار می آید
۱۱۱
درم نماند و نام نکو بزرگان را
۱۱۲
زگفتۀ شعرا یادگار می آید
۱۱۳
زعمر برخور و دل را نوید شادی ده
۱۱۴
که بوی دولت این کاروبار می آید
۱۱۵
همه بضاعت اقبال و کامرانی تست
۱۱۶
که با قوافل لیل و نهار می آید
۱۱۷
زکنه مدح تو چون قاصرست فکرت من
۱۱۸
بهینه خدمت من اختصار می آید