شمارهٔ ۱۴۹ - ایضاً له یمدح الصّاحب تاج الدّین شرف الملک علی بن کریم الشرق
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جهان شداز نفحات نسیم،مشک افشان
۲
چنانکه ازدم مجمرغلالۀ جانان
۳
گشاد ماشطۀ صنع روی بند عدم
۴
بدست لطف زرخسارخیّرات حسان
۵
سر از دریچۀ هستی همی کند بیرون
۶
هرآن لطیفه که بد در مشیمۀ امکان
۷
چولاله خیمه بصحرا زن ار دلی داری
۸
که دل همی بگشایدهوای لاله ستان
۹
بصحن باغ بجز زی رسروبن منشین
۱۰
بنزد خویش بجز یار سرو قدمنشان
۱۱
ز روزگارکناری اگرهمی طلبی
۱۲
که رسته باشی ازموج لجّۀ حدثان
۱۳
کنارآب وکنار بتان ز دست مده
۱۴
وزین کنارهمی روبدان کنارجهان
۱۵
مپیچ درخود وچون غنچه تنک دل منشین
۱۶
چوگل زپوست برون آی خرّم وخندان
۱۷
برو به بین که چه زیبا کشیددست بهار
۱۸
زگونه گونه دراطراف باغ شادروان
۱۹
گهی ز دست نسیمست آب در زنجیر
۲۰
گهی زشکل حبابست باد در زندان
۲۱
عقود شبنم بربرگ لاله پنداری
۲۲
نگار من لب خود را گرفت بر دندان
۲۳
ز زحمت نم باران وجنبش دم باد
۲۴
اساس گنبدگل زود می شود ویران
۲۵
لبالبست زخون جگر دل لاله
۲۶
زبس که بلبل بیچاره می کندافغان
۲۷
درازکردزبان سوسن وبجای خودست
۲۸
بودهرآینه آزاده را دراز زبان
۲۹
چنان نمود مراغنچه های نیم شکفت
۳۰
که بوته های زراندرمیان آتشدان
۳۱
فقاع کوزۀ مشکین دمست غنچۀ گل
۳۲
که بهرنرگس مخمور بست بستانبان
۳۳
بهردوگام صبا دم زندسه جای وهنوز
۳۴
زناتوانی بروی همی فتدخفقان
۳۵
چنانک برسپر خیزران پشیزۀ سیم
۳۶
حباب ودایرۀ آب وقطرۀ باران
۳۷
لباس گل راصددامنست وجیب یکی
۳۸
مگرکه کسوت حورست وحلّۀ رضوان
۳۹
نهادغنچۀ مستور ونرگس مخمور
۴۰
بچشم فکرت می بینم ازقیاس وگمان
۴۱
یکی گشاده چومعشوق شوخ،چشم طمع
۴۲
یکی چوعاشق بی سیم،تنگ بسته دهان
۴۳
ز تنگ حوصله یی دان نشاط غنچه بدین
۴۴
که چندخرده زرش تعبیه است درخلقان
۴۵
زبیم حودخداوند خواجه پنداری
۴۶
همی کندزر خود را بپوست درپنهان
۴۷
پناه وپشت امم قهرمان تیغ وقلم
۴۸
جهان لطف وکرم خواجۀ زمین وزمان
۴۹
ملک صفت،شرف الملک،تاج ملّت ودی
۵۰
نظام سلک ممالک،وزیر شاه نشان
۵۱
درمدینۀ دانش علی که تعبیه کرد
۵۲
خدای درقلم اوکلید امن وامان
۵۳
کریم شرق،چه گفتم؟کریم هفت اقلیم
۵۴
که درجهان کرم زوهمی دهند نشان
۵۵
به سنگ حلم وترازوی عدل دولت او
۵۶
چنانک زرّ زده راست کرد،کارجهان
۵۷
زبیم کفش رهاک رد ظلم شهر آشوب
۵۸
کلاه گوشۀ انصاف او چودید عیان
۵۹
گناه را کرم او به از هزار شفیع
۶۰
امید را قلم اوبه ازهزار ضمان
۶۱
بفتوی قلمش خون لعل گشت مباح
۶۲
به مذهب کرمش سودمال هست زیان
۶۳
زبس که مایۀ کانها ببادداد کفش
۶۴
بدان رسیدکه گویند، بودروزی کان
۶۵
سرملوک جهان راشرف ازین تاجست
۶۶
که گشت دست وزارت ازوبلند مکان
۶۷
بعهدها وزرا بوده اند دست نشین
۶۸
ولیک تاج بحق برسرآمدازهمگان
۶۹
زهی شکسته خطت، پشت زلف مهرویان
۷۰
زهی ببرده لبت،آب چشمۀ حیوان
۷۱
بلطف وعنف تویی خصم بندوقلعه گشای
۷۲
بکلک وتیغ تویی تاج بخش وملک ستان
۷۳
حریم جاه ترا،آفتاب درسایه
۷۴
نفاذ امر ترا، روزگار در فرمان
۷۵
زنندسنگ وقارت بسربر، آنکس را
۷۶
که بردباری نسبت کندبکوه گران
۷۷
لطایف کرمت در مزاج اهل هنر
۷۸
همان کند که نم اندر معاطف اغصان
۷۹
تواضعی است ترا، لا اله الّا الله
۸۰
درین بلندی رتبت که کس ندید چنان
۸۱
من آفتاب ندیدم که همچوسایه کند
۸۲
بخوش حریفی ذرّات خاک را مهمان
۸۳
بخادمی تو برخاست چرخ ازرق پوش
۸۴
چو رای پیر ترا شدمرید بخت جوان
۸۵
چنانک باد بشیر علم کند بازی
۸۶
وشاق خیل توب ازی کند بشیرژیان
۸۷
سنان نیزه نه مردزبان خامۀ تست
۸۸
بطیره سر ز چه برمیزند بسنگ فسان
۸۹
نشست آب ز رشک لطافتت درخاک
۹۰
چنانکه باد بر آتش زنعل آن یکران
۹۱
تکاوری که بیک حمله زیرپای آرد
۹۲
گر از درازی اومید باشدش میدان
۹۳
زعزم تیرتو نعلش درآتش است مگر
۹۴
که خودسکون نشناسد چوعادت دوران
۹۵
زمین نورد،چوشوق وفراخ روچو هوس
۹۶
سبک گذر،چوجوانی وقیمتی چوروان
۹۷
تناورست چوکوه وتکاورست چوباد
۹۸
شناوراست چوماهی وهمچوقطره دوان
۹۹
چوسرعت حرکات زبان زحرف بحرف
۱۰۰
کند ز شرق بغرب انتقال در جولان
۱۰۱
ضمیرعزم تو درگوش حسّ او گوید
۱۰۲
اشارتی که به پهلوی او کند خم ران
۱۰۳
بگاه همرهیش پای آب آبله شد
۱۰۴
حباب نام نهادند بروی اهل بیان
۱۰۵
سمش صلابت سندان نمود واین عجبست
۱۰۶
که گاه پویۀ او باد می برد سندان
۱۰۷
سپهر،مایۀ سرعت برشوه می دهدش
۱۰۸
که گاه عزم تو با اوشود شریک عنان
۱۰۹
چوسایه بر زبر آب بگذرد چابک
۱۱۰
چوآفتاب بدیوار بر شود آسان
۱۱۱
رسد بهرچه بودجانور چوروزی،لیک
۱۱۲
دراوکسی نرسد همچوآرزوی جهان
۱۱۳
سوی فراز زپستی چنان کندحرکت
۱۱۴
که برمعارج افلاک فکرت انسان
۱۱۵
سوی نشیب ز بالا بدان خوشی آید
۱۱۶
که کار صاحب عادل،زگنبد گردان
۱۱۷
زهی مبادی خشم تو مقطع آجال
۱۱۸
زهی مساحت کلک تومنبع احسان
۱۱۹
غباردرگه تو رفته آفتاب بچشم
۱۲۰
هوای خدمت توصبحدم خریده بجان
۱۲۱
گرفت عدل تودرخام دست وقبضۀ تیغ
۱۲۲
فکندهیبت توعقده برزبان سنان
۱۲۳
هنرچو هاء هنرهردوچشم برتونهاد
۱۲۴
کرم چومیم کرم بردرت ببست میان
۱۲۵
کسیکه بودچوزه تنگ عیش وگوشه نشین
۱۲۶
بدست کردزجودتوخانه هاچو کمان
۱۲۷
ز بخشش توسراپای درگهرغرقست
۱۲۸
چوتیغ هرکه بمدح توتیز کردزبان
۱۲۹
رود چوقوس قزح درلباس گوناگون
۱۳۰
هرآنکه آمد،چون صبح نزدتو عریان
۱۳۱
ز دولت توبمن میرسد عطای هنیّ
۱۳۲
ندیده ذلّ سؤال و گرانی در بان
۱۳۳
جهان پناها گفتم بفرّ مدحت تو
۱۳۴
قصیده یی که نظیرش بسالها نتوان
۱۳۵
ز رشک لفظ ومعانیّ او شود هردم
۱۳۶
کنار بحر پرازاشک لؤلؤ و مرجان
۱۳۷
سخن ستایش خود خود کند،ازو بشنو
۱۳۸
که لافها که من ازخود زنم بود هذیان
۱۳۹
روابود که بعهد تو با چنین هنری
۱۴۰
سگان زنعمت تو نان خورند ومن غم نان
۱۴۱
چو طوطیان را وردست سورة الاخلاص
۱۴۲
مرا تو طوطی واخلاص وردمن می دان
۱۴۳
بپای مدح رهی برجناب تو نرسد
۱۴۴
مگر بقوت پرّ دعاکندطیران
۱۴۵
هزار سال ونباشد هزار سال بسی
۱۴۶
بحکم کام دل وکارمملکت میران