شمارهٔ ۱۷۱ - وقال ایضاً فیه عند قدومه من السفر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
برآمد بنیکوتر اختر شکوفه
۲
جهان کرد ناگه منوّر شکوفه
۳
زشاخ درختان چنان می درخشد
۴
که پروین زبرج دو پیکر شکوفه
۵
زنجم و شجر می دهد یاد ما را
۶
چو بر شاخ گردد مصوّر شکوفه
۷
سپیده دم مستطیرست گویی
۸
دمیده بر اطراف خاور شکوفه
۹
طرب زای شد باغ تا گشت طالع
۱۰
یکی زهره تا بنده از هر شکوفه
۱۱
برآمد بیکبار چون صبح و دردم
۱۲
فرو رفت یک یک چو اختر شکوفه
۱۳
گهی ثابت و گاه سیّار باشد
۱۴
که همچون ستاره ست از هر شکوفه
۱۵
باوّل چو پروین بود جمع و آخر
۱۶
پراکنده چون نعش دختر شکوفه
۱۷
قیامت برآمد زبستان و آنک
۱۸
پرنده چو نامه بنحشر شکوفه
۱۹
همانا که باشد زهول قیامت
۲۰
که می پیر زاید زمادر شکوفه
۲۱
ستاره چنان ریزد از چرخ فردا
۲۲
که امروز از شاخ اخضر شکوفه
۲۳
زتابوت ، مدفون ، چنان حشر گردد
۲۴
که از چوب بیرون کند سر شکوفه
۲۵
درخت اندر آن مه فرو خورد برفی
۲۶
درین ماه کردش سراسر شکوفه
۲۷
نخست ارچه در سر گرفتست بادی
۲۸
زمال و جمال مزوّر شکوفه
۲۹
از آن باد باشد که در خاک ریزد
۳۰
بیک طرفة العین و کمتر شکوفه
۳۱
چو داند که مرجع بخاکست او را
۳۲
چرا خیره خندد بخود بر شکوفه؟
۳۳
چرا پیرویّ هوا کرد در دل
۳۴
بدین مایه عمر محقّر شکوفه
۳۵
چه سود آن همه بالش نقره او را ؟
۳۶
چو میسازد از خاک بستر شکوفه
۳۷
زباد هوا سیم جمع آورد پس
۳۸
دهد هم بباد هوا بر شکوفه
۳۹
زند چابک از شاخ هردم معلّق
۴۰
سوی آب گردد شناور شکوفه
۴۱
همی ریزد از باد در خاک همچون
۴۲
ز تحسیر پرّ کبوتر شکوفه
۴۳
تو گویی که از بیضه طوطی برآمد
۴۴
چو از برگ پیدا کند پر شکوفه
۴۵
عشور ورقهای باغست و بستان
۴۶
نه پرگار دیده نه مسطر شکوفه
۴۷
چو روی فلک کرد پشت زمین را
۴۸
برخسارۀ خود مجدّر شکوفه
۴۹
ز مسواک دیدی که دندان برآید ؟
۵۰
بیا بر سر شاخ بنگر شکوفه
۵۱
چو عیسی بیکدم ببرد از درختان
۵۲
صبا آن برص رنگ منکر شکوفه
۵۳
چرا بر هوا میکند خیره دندان؟
۵۴
اگر نیست یکبارگی خر شکوفه
۵۵
چو دندان بیفتاده بودش ز پیری
۵۶
فکند از دهان میوه بر در شکوفه
۵۷
همی بترکد زهرۀ شاخ گویی
۵۸
بترسد از آوای تندر شکوفه
۵۹
عصا و کف دست موسیست با هم
۶۰
درختی که او را دارد از بر شکوفه
۶۱
مگر شاخ مشتق ز شیخوخت آمد؟
۶۲
که ماند بشیخی معمّر شکوفه
۶۳
بود پیشوای همه رستنیها
۶۴
که پیرست سالار لشکر شکوفه
۶۵
همه خرقه دارند ابناء بستان
۶۶
ازین پیر پاکیزه منظر شکوفه
۶۷
کند از سر لطف تو رستگانرا
۶۸
ز دل تربیتهای در خور شکوفه
۶۹
اگر نیست اندر چمن پیر پنبه
۷۰
چرا زاغ را در نهد پر شکوفه
۷۱
چو زالحان بلبل برقص اندر اید
۷۲
بر افشاند اکمام و میزر شکوفه
۷۳
چو پیران شب خیز خیزد سحرگه
۷۴
بر آواز الله اکبر شکوفه
۷۵
گهی بر هوا بگذرد گاه بر آب
۷۶
مگر باخضر هست همبر شکوفه
۷۷
گهی در خرابات و گاهی بمسجد
۷۸
زهی شهرۀ نیک محضر شکوفه
۷۹
نیاساید از رقص و زخرقه بازی
۸۰
زهی پاکباز قلندر شکوفه
۸۱
چو پیران زند بر عصا تکیه وانگه
۸۲
جهد همچو طفلان ز چنبر شکوفه
۸۳
عروسان بستان که بودند عریان
۸۴
بپوشید شان زیر چادر شکوفه
۸۵
چو مریم بدوشیزگیگشت حاصل
۸۶
از آن شد بطفلی محرّر شکوفه
۸۷
ازیرا چو مریم گه وضع حملش
۸۸
بپای درختی نهد سر شکوفه
۸۹
دم باد روح القدس بود از آن شد
۹۰
به پیرانه سر بچّه آور شکوفه
۹۱
چرا چون لقیطست افتاده بر ره؟
۹۲
نسب نامه کرده مشجّر شکوفه
۹۳
چو در زیر خود دید از لاله مجمر
۹۴
فرو کرد دامن بمجمر شکوفه
۹۵
دهان باز کردست و خم داده گردن
۹۶
بمستی مگر کرد عبهر شکوفه
۹۷
ز دخل چمن فرعی اندر وجوهش
۹۸
نهادند وزان شد توانگر شکوفه
۹۹
تو دیدی که طیّار خودسیم پاشید
۱۰۰
نگه کن گرت نیست باور شکوفه
۱۰۱
بهر پنج انگشت سازد مثلّث
۱۰۲
ز کافور و از عود و عنبر شکوفه
۱۰۳
بیفزود در جمع اصحاب حضرت
۱۰۴
یکی پنبه دستار دیگر شکوفه
۱۰۵
ز پرّیدن چشم خود فال گیرد
۱۰۶
که ببیند رخ صدر سرور شکوفه
۱۰۷
بفرزند مستظهرست و موی دل
۱۰۸
نه چون دشمن خواجه ابتر شکوفه
۱۰۹
بشد ریخته بار بی برک از اینجا
۱۱۰
ز بیداد باد ستمگر شکوفه
۱۱۱
کنون کاغذین جامه پوشید و آمد
۱۱۲
بدرگاه صدر مظفّر شکوفه
۱۱۳
امام جهانف رکن دین، آنک فرّش
۱۱۴
همی بردماند ز اذر شکوفه
۱۱۵
خیال کفش گر بچشم اندر آرد
۱۱۶
چو نرگس کند از زر افسر شکوفه
۱۱۷
شدی نامیه باصره گر کشیدی
۱۱۸
ز خاک درش کحل اغبر شکوفه
۱۱۹
صبا شمّه یی داشت از خاک پایش
۱۲۰
برو سیم تر ریخت بی مر شکوفه
۱۲۱
ز تّری الفاظ او نیست طرفه
۱۲۲
اگر بر دهد چوب منبر شکوفه
۱۲۳
زهی از نسیم ثنای تو گشته
۱۲۴
چو پیراهن گل معطّر شکوفه
۱۲۵
شود گر زند باد لطف تو بروی
۱۲۶
چو بر شاخ و قواق جانور شکوفه
۱۲۷
بدست ارنهالی نشانی تو گردد
۱۲۸
صدف وار حامل بگوهر شکوفه
۱۲۹
اگر هیبت خشم تو در دل آرد
۱۳۰
برآید برنگ معصفر شکوفه
۱۳۱
نهد روی در روی خورشید تابان
۱۳۲
بپشتیّ آن رای انور شکوفه
۱۳۳
نماید بخصم تو دندان کوشش
۱۳۴
مگر زال زرّست صفدر شکوفه
۱۳۵
میان بسته کلک تو بر روی کاغذ
۱۳۶
رود همچو منج عسل بر شکوفه
۱۳۷
کند درس مدح تو تعلیق هر شب
۱۳۸
بر اوراق جزو مبتّر شکوفه
۱۳۹
اگر باد پیغام کینت گزارد
۱۴۰
شود در دل شاخ اخگر شکوفه
۱۴۱
درم با کف راد تو همچنانست
۱۴۲
که با جنبش باد صرصر شکوفه
۱۴۳
ببین پیر رسوا که در عهد عدلت
۱۴۴
گرفتست بر دست ساغر شکوفه
۱۴۵
برون آید ار حرز مدت بخواند
۱۴۶
از آتش بسان سمندر شکوفه
۱۴۷
اگر ابر جود تو بر سنگ بارد
۱۴۸
چو غنچه کند از دهان زر شکوفه
۱۴۹
اگر بأس تو در دل مغرب آید
۱۵۰
چو مشرق کند قرصۀ خور شکوفه
۱۵۱
نبدهمچوخصم تو یک روی از آنست
۱۵۲
که با خاک گردد برابر شکوفه
۱۵۳
اگر در پناه تو آید نگردد
۱۵۴
زباد بهاری مصادر شکوفه
۱۵۵
زدست تو هم باد در دست دارد
۱۵۶
زچندان درست مدوّر شکوفه
۱۵۷
زحلم گران سنگت ار بهره یابد
۱۵۸
بود همچو پیری موقّر شکوفه
۱۵۹
زسر پنجه و شوخ چشمی باوّل
۱۶۰
اگرچه نماید دلاور شکوفه
۱۶۱
ز بادی سپر بفکند همچو خصمت
۱۶۲
نهد روی برخاک مضطر شکوفه
۱۶۳
بشاخ گوزن ار بمالی کفت را
۱۶۴
برآید از او تازه و تر شکوفه
۱۶۵
قدوم ترا گوش میداشت چون من
۱۶۶
از آن چشم میداشت بر شکوفه
۱۶۷
سپیدیّ چشمش سبب انتظارست
۱۶۸
که بهر تو می کرد ایدر شکوفه
۱۶۹
صبا از قدوم تو چون مژده داداش
۱۷۰
بر آورد از خرّمی پر شکوفه
۱۷۱
چوافتاد بر گرد خیل تو چشمش
۱۷۲
نثار رهت کرد زیور شکوفه
۱۷۳
بسجده در افتاد و از کیسه خود
۱۷۴
بداد آنچه بودش میسّر شکوفه
۱۷۵
بشکرانۀ آنکه شد چشم روشن
۱۷۶
بدیدار تو بار دیگر شکوفه
۱۷۷
اگر رنج دیدی براحت رسیدی
۱۷۸
که چوب گره راست را در بر شکوفه
۱۷۹
حلاوت در ضمن تلخیست مدرج
۱۸۰
چنان چون عسل تعبیه در شکوفه
۱۸۱
بفرّ تو کردم من این نخل بندی
۱۸۲
زمشک و می و زرّ و جوهر شکوفه
۱۸۳
معانیّ روشن در الفاظ جزلش
۱۸۴
چو در طیّ اشجار مضمر شکوفه
۱۸۵
همی گیرد انگشت اغصان بدندان
۱۸۶
ازین نکته های مخمّر شکوفه
۱۸۷
بدان تا کند نخست این قصیده
۱۸۸
بزد مهره اوراق دفتر شکوفه
۱۸۹
فروزنده الفاظ و پاکیزه معنی
۱۹۰
چوسیراب گشته زکوثر شکوفه
۱۹۱
اگر بلبل اندر چمن این بخواند
۱۹۲
ببخشد لباس مشهّر شکوفه
۱۹۳
چو طافح شود از شراب سخایت
۱۹۴
کند همچو صبح از دهان زرشکوفه
۱۹۵
تویی دوحۀ فضل و خواجه نظامت
۱۹۶
برین دوحۀ سایه گستر شکوفه
۱۹۷
همت قرّة العین و هم میوۀ دل
۱۹۸
نباشد ازین خوش لقاتر شکوفه
۱۹۹
بنامیزد! آن روی و بالا نگه کن
۲۰۰
چنان کز فراز صنوبر شکوفه
۲۰۱
دهد لفظ شیرین او قوّت دل
۲۰۲
چو پرورده در شهد و شکّر شکوفه
۲۰۳
همه آرزوی دل از وی بیایی
۲۰۴
که خود میوه ها راست مصدر شکوفه
۲۰۵
مربّی فضلست در بدو طفلی
۲۰۶
بطفلی بود میوه پرور شکوفه
۲۰۷
کنون بهر من بینوا برگ آن کن
۲۰۸
که بینم بری زین مکرّر شکوفه
۲۰۹
همی تا که بر چار سوی چمنها
۲۱۰
نهد دیده بر راه نوبر شکوفه
۲۱۱
درخت از شکوفه برومند بادا
۲۱۲
بکام دل از شاخ برخور شکوفه