Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
کمال‌الدین اسماعیل · قصاید

شمارهٔ ۱۷۳ - وقال ایضاً بمدح الصاحب عمیدالدین الفارسی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بدیدمت نه سر آن معاملت داری
۲
که دست بازکشی یکدم از ستمکاری
۳
تو آن چنان ز شراب غرور سرمستی
۴
که خون خلق بریزیّ و جرعه پنداری
۵
چو آفتاب همی بینم آنکه سوی رخت
۶
روانه گردد از اطراف خطّ بیزاری
۷
همه سیه گری آموختی ز طره خویش
۸
چرا ز چهره نیاموختی نکوکاری ؟
۹
گمان برد که ندانم که خون من که بریخت
۱۰
بدانک چشم تو خود را نهد ببیماری
۱۱
تو آن چنان ز شراب غرورسر مستی
۱۲
که خون خلق بریزی و جرعه پنداری
۱۳
چو آفتاب همی ببینم آنکه سوی رخت
۱۴
روانه گردد از اطراف خط بیزاری
۱۵
همه سیه گری آموختی ز طرۀ خویش
۱۶
چرا از چهره نیاموختی نکوکاری؟
۱۷
مرا که خود ز جفای فلک گران بارم
۱۸
گران سرّی تو در می خورد بسر باری ؟
۱۹
چو اشک خویش سر اندر جهان نهم زجفات
۲۰
گرم دمی نکند انده تو دلداری
۲۱
چنان بخندۀ خونین برون برم گریه
۲۲
که زهر خنده زند تیغ وقت خون خواری
۲۳
دلم بچاه زنخدان خود در افکندی
۲۴
کنون بمشک همی چاه را بینباری
۲۵
مه چهارده در شب شود پدید و ترا
۲۶
زماه چارده شب می شود پدیداری
۲۷
ز عکس آن خط زنگارگون و آن لب لعل
۲۸
مراست دل چو دل پسته لعل وزنگاری
۲۹
اگر بطبع کشد دود سرسوی بالا
۳۰
چرا بپای کشی زلف از نگونسازی
۳۱
بروز روشن روی تو، زلف هندویت
۳۲
کشید دست بدل دزدی و بعیّاری
۳۳
زمن بسرزنش او را بگوی چون دل من
۳۴
مده بباد سر خویش از سبکساری
۳۵
بعهد معدلت خواجه فتنه انگیزی
۳۶
اگر چه بر دلی ای زلف نیک می یاری
۳۷
حقیقت آصف ثانی که باد هیبت او
۳۸
ربود از سرگردون کلاه جبّاری
۳۹
حیات بخش افاضل عمید ملت و دین
۴۰
در آن دماغ نباشد امید هوشیاری
۴۱
دماغ هرکه زمهرش تهیست چون نرگس
۴۲
درآن دماغ نباشد امید هوشیاری
۴۳
در آب سایه نگوسارکی شود؟ گر هیچ
۴۴
مثال حکمش بر سطح آب بنگاری
۴۵
بخواب خوش بغنودست فتنه در عهدش
۴۶
بحزم و دولت او باز ماند بیداری
۴۷
زباد سرد کجا آب منعقد گردد؟
۴۸
بلطف طبعش اگر آب را در آغاری
۴۹
برآن درخت که باد خلاف او بجهد
۵۰
عروس او شود از اضطرار منشاری
۵۱
زهی نموده در ایام توپشیمانی
۵۲
فلک ز سفلد نوازی، جهان زغداری
۵۳
بگاه لطف امل را نهی گرانسایه
۵۴
بگاه عنف، اجل را بمرد شماری
۵۵
ز فضل و افر سر خیل هر دو اصحابی
۵۶
بطوق منّت مالک رقاب احراری
۵۷
سه چارمیل از آن خاک سرمه دان گردد
۵۸
که از تواضع بر وی دو گام بگزاری
۵۹
بر وقار تو سنگی نهاد خود را کوه
۶۰
برو بقهقهه خندید کبک کهساری
۶۱
کسی که در تو نظر جز بچشم مهر کند
۶۲
بر او ز تار مژه، اند خصم بگماری
۶۳
کمال عدل تو کارساز عالم شد
۶۴
ندید غنچه ز باد صبا دلازاری
۶۵
سنان که عامل فتنه ست، در ولایت تو
۶۶
چو من ستون زنخ کرد دست بیکاری
۶۷
نه گرز کوبد در دولت تو آهن سرد
۶۸
نه تیغ بارد در نوبت تو خون خواری
۶۹
چوابر جمله تنش آب گردد و بچکد
۷۰
اگر بقبضۀ کین کوه را بیفشاری
۷۱
رواست گر نکند دوستیّ زکرمت
۷۲
که گرچه رو شناس است هست بازاری
۷۳
ز موج آب نشد گنبد حباب خراب
۷۴
در آن دیار که حزم تو کرد معماری
۷۵
برآستان تو بس شب که آورند بروز
۷۶
نجوم ثابته درآرزوی مسماری
۷۷
پناه خلق بدان حلم دوزخ آشامت
۷۸
ز انتقام تو کورست معدۀ ناری
۷۹
کمند قهر تو گرباد را گلو گیرد
۸۰
صبا نفس نزد نیز جز بدشواری
۸۱
ز حدّ قطع شود همچو تیغ یک دسته
۸۲
هرآن دورو که بعهد تو کرد طرّاری
۸۳
بود برآتش و آبش گذر چو اندیشه
۸۴
کسی که در کنف جاه تست زنهاری
۸۵
خرد بخامۀ تو از سر تعجّب گفت
۸۶
چه طوطیی که سراپای پای و منقاری؟
۸۷
کشید نطق تو خط بر لب شکر سخنان
۸۸
بدست چرب زبانیّ و نغز گفتاری
۸۹
بخوش زبانی انگشت نمای اطرافی
۹۰
ز تیز طبعی مشکل گشای اسراری
۹۱
سپه کشی متفرّد، مترجمی خاموش
۹۲
مسخّری متحکّم مقیّدی جاری
۹۳
دقیقه های سخن زان مخمّرست ترا
۹۴
که بهر ضبط یکی زان شبی بروز آری
۹۵
ز بیم سرکلمت گوی گشته یی بزبان
۹۶
ولی هنوز سیه کام و بسته زنّاری
۹۷
تویی که چون کمر کارزار در بندی
۹۸
سردوات که رویین تنست برداری
۹۹
چوبرنشستی و دادی عنان بمرکب خویش
۱۰۰
زمانه با تو برد لنگی برهواری
۱۰۱
بیک شبیخون گیسو کشان بروم آری
۱۰۲
ز زنگبار دوصد ماه روی فرخاری
۱۰۳
مخدّرات ضمیر از تو منفضح گشتند
۱۰۴
از آن، بریده زبان و سیاه رخساری
۱۰۵
شکم تهی، دهن آلوده یی بخوان کرام
۱۰۶
چو من بسرزنش از بهر آن گرفتاری
۱۰۷
اگر چه بس که دماغ تو خورد دودچراغ
۱۰۸
شدست از اثر آن زبان تو قاری
۱۰۹
چو کودکان نوآموز پای درننهی
۱۱۰
به هیچ مکتبی الّا بگریه و زاری
۱۱۱
زچیست بر سرانگشت رفتنت نرمک
۱۱۲
اگر نه مستمع رازهای افکاری ؟
۱۱۳
تو پیک عالم غیبی سوی خرمندان
۱۱۴
ازآن چو پیکان دایم قرین اسفاری
۱۱۵
میان ببسته و پیچیده پای و چهره سیاه
۱۱۶
ضعیف پیکر و لاغر ز رنج رفتاری
۱۱۷
بیاض روز چو در زیرپای آوردی
۱۱۸
نهی از آن پس، سر در دل شب تاری
۱۱۹
چو نزد خواجه رسیدی زمین ببوسی و پس
۱۲۰
پیام غیبی حرفاً بحرف بگزاری
۱۲۱
هنر نوازا ! یکبارگی فرامش گشت
۱۲۲
بپشتی کرمت آز را شکم خاری
۱۲۳
هوا و خاک سپاهان زیمن مقدم تو
۱۲۴
نشسته اند بکحّالی و بعطّاری
۱۲۵
درآن مصاف که از روزگار کینه کشند
۱۲۶
تو می دهی بکرم اهل فضل یاری
۱۲۷
بخدمت تو اگر فخر می کنم باری
۱۲۸
که از ملابس نقص است همّتت عاری
۱۲۹
تو آن نه ای که بجز راه مکرمت سپری
۱۳۰
تو آن نه ای که بجز تخم مردمی کاری
۱۳۱
سزد که خواری حرمان کشد معانی من
۱۳۲
بلی کشند غریبان هراینه خواری
۱۳۳
بپای دار مرا چون نماز همواره
۱۳۴
نه همچو روزه که هر سال یک مهم داری
۱۳۵
مرا اگر چه گرانم، بخر ، که پرمایه
۱۳۶
همه متاع گران را کند خریداری
۱۳۷
ز حضرت تو نظر بر حطام دنیا نیست
۱۳۸
که کس ز عیسی مریم نجست بیطاری
۱۳۹
هنروران بر لطفت و دایع کرمند
۱۴۰
ودیعه را بر تو بهر بی حفاظ نسپاری
۱۴۱
اگرچه پیروی من باضطرار کند
۱۴۲
گر این قصیده بخواند روان مختاری
۱۴۳
سخن بپایۀ قدر تو کی رسد؟ چو تو خود
۱۴۴
زروی مرتبت افزونت زحدّ مقداری
۱۴۵
بسی گفتم و از صد یکی نشد گفته
۱۴۶
ازآن ثنا که با ضعاف آن سزاواری
۱۴۷
ثنای دست گهر بار تو زبان رهی
۱۴۸
نگفت جز ز سر انبساط همکاری
۱۴۹
صداع سمع همایون فزون ازین ندهم
۱۵۰
بشرط آنکه تو ناگفته گفته انگاری
۱۵۱
بسا که اطلس افلاک را بگرداند
۱۵۲
بمن یزید بقایت قضا بسمساری

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.