Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
کمال‌الدین اسماعیل · قصاید

شمارهٔ ۱۹۰ - وقال ایضاً فی الموعظة والنصیحة

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
مرادلیست زانواع فکرسودایی
۲
که هیچ گونه رهش نیست سوی دانایی
۳
سرش زدایره بیرون وپایش ازمرکز
۴
چوچرخ مانده معلق ززیربالایی
۵
گهی حوالت دادوستد بطبع کند
۶
گهی بچرخ کند نسبت توانایی
۷
گه ازخیال مُشَعبِداسیربلعجبی
۸
گهی زساده دلی درجوال قرایی
۹
بپای حیرت ازین دربدان همی گردد
۱۰
گرفته آستینش دست فکرهرجایی
۱۱
ازین نمط بودش درمحل تفرقه حال
۱۲
ولی،چوجمع شود درمقام یکتایی
۱۳
بگوشش ازدرودیوارها همی آید
۱۴
ندای«انی انا الله» از هویدایی
۱۵
من ازطریق نصیحت همی دهم پندش
۱۶
که ای دل،این چه پریشانیست ورسوایی؟
۱۷
بجز بنور چراغی که شرع افروزد
۱۸
برون نیاید جانت ز تیه خود رایی
۱۹
توجهدکن که نهی پایِ عقل برسرنفس
۲۰
که خاک پای تو گردد سپهر مینایی
۲۱
حجاب کالبدازپیش جان خود بردار
۲۲
گر آن نیی که بگل آفتاب اندایی
۲۳
مخدرات سماوی درو جمال دهند
۲۴
اگرتوآینۀ دل ز زنگ بزدایی
۲۵
کلیدکام تودرآستین خویشتن است
۲۶
ولی چه سود؟تو با خویش برنمی آیی
۲۷
بدست خویش تبه می کنی توصورت خویش
۲۸
وگرنه،ساخته اندت چنان که می بایی
۲۹
زمانه ازتو بگل مهره گوهری بخرید
۳۰
که قدرآن نشناسدکسی زوالایی
۳۱
زمانه دادۀ خودیک بیک چوازتو ربود
۳۲
تونیز دادۀ خودجهد کن که بربایی
۳۳
بکش زدامن لذات دست کان نر زد
۳۴
که دامن دل ازاندیشه اش بیالایی
۳۵
ورای قاف قناعت گزین نشیمن خویش
۳۶
اگربدعوی عزلت قرین عنقایی
۳۷
همه جهان راحاجت بسایۀ توبود
۳۸
چوآفتاب اگرخوکنی به تنهایی
۳۹
یکی ز خویش برون آی همچونافه ز پوست
۴۰
اگر زخلق ستوده چو مشک بویایی
۴۱
بهر نفس که بر آری فرو بری خودرا
۴۲
اگر چو شمع زانوار دل مصفایی
۴۳
چوجاه جوی زحرص ارگرفت وگیر کنی
۴۴
فرودتحت ثری اوفتی زبی جایی
۴۵
وگرچوآینه روشن دلی ویک رویی
۴۶
کنند روی برویت بتان یغمایی
۴۷
بدان سبب که زهر باد ناله درگیری
۴۸
فتاده دردم ودست زمانه چون نایی
۴۹
بگاه شهوت و حرصت نظرچنان تیزست
۵۰
که همچوشمع شدستی اسیر بینایی
۵۱
اگربسی بخوری خاک دردهان مالی
۵۲
که بس حریص وشکم خار آتش آسایی
۵۳
ز بهر نانی بگشاده یی دهان چوتنور
۵۴
وگردمی زپس افتاد ژاژرمی خایی
۵۵
بنیم جو چو ترازو زبان برون آری
۵۶
وگرچه سنگ نهی بردل از شکیبایی
۵۷
همان تهی چشمی اگرربسی بخوری
۵۸
که جمله چشم ودهان همچوشیر پالایی
۵۹
فکندگی توچون سفره از پی نانست
۶۰
چودیگ برسرآتش ز بهرسکبایی
۶۱
اگر سرود سرایی وگر دعاخوانی
۶۲
نفس نمیزنی الا که در تقاضایی
۶۳
توغم مخورزپی رزق،کآنک بی تو ترا
۶۴
بیافرید،ضمان می کند بدارایی
۶۵
اگرکنی طلب نانهاده رنجه شوی
۶۶
وگر بداده قناعت کنی بیاسایی
۶۷
خروه وار سحرخیز باش تا سروتن
۶۸
بتاج لعل وقبای چکن بیارایی
۶۹
بدانک بسته کنی ازطمع ستوری را
۷۰
شکیل وار میان بسته برسر پایی
۷۱
زچارطبع توتاچون شکیل دربندی
۷۲
اگرنبوسی پای خران چرا شایی؟
۷۳
بسان شمع ازآنی بزندگی درگور
۷۴
که ازمشیمۀ کن باکفن همی زایی
۷۵
توزشت رویی وآیینۀ خرد روشن
۷۶
رواست گرتو بآیینه روی ننمایی
۷۷
سیاه ماری بینی برآتشی پیچان
۷۸
نام چهره و زلفش کنی ز شیدایی
۷۹
دلت به سلسله آویختست درآتش
۸۰
تو شادمانه بدان خوبی و دلارایی
۸۱
اگرهمی بتماشابدان روی که بباغ
۸۲
زگل دورویی بینی، زلاله رعنایی
۸۳
یکی چونرگس بگشای چشم عقل وبخویش
۸۴
فرونگر،که توخود سربسر تماشایی
۸۵
جوی زمال توگرکم کندبرادر تو
۸۶
اگر توانی،خون دلش بپالایی
۸۷
زمانه مایۀ عمرتو میبرد دم دم
۸۸
توهیچ دم نزنی کش درآن بنستایی
۸۹
زبهرنان شده یی همچو سفره حلقه بگوش
۹۰
ز بهرگوشت چو معلاق تیز ودروایی
۹۱
اگرمربی جانی بترک جسم بگوی
۹۲
که جان فزودن شمعست جسم فرسایی
۹۳
چو شمع اگربزبان ره نمایی ازدانش
۹۴
نخست بایدکزخویشتن برون آیی
۹۵
وگرنه زوددهی جان ببادگرچون شمع
۹۶
برآوری زهواسرببادپیمایی
۹۷
حیات باقی خواهی بداد و دادن کوش
۹۸
که زنده اند فریدون وحاتم طایی
۹۹
چنین که روی دلت سوی اقچه دوبتیست
۱۰۰
نه مرد راه خدایی چنین که پیدایی
۱۰۱
اگرنظر بدورویی کنند هردویکیست
۱۰۲
چه اقچۀ دوبتی و چه زرحورایی
۱۰۳
ببرزصورت ومعنی طلب که ممکن نیست
۱۰۴
زنقش طوطی خاصیت شکرخایی
۱۰۵
گذشت عهدجوانی،زلهوسیرنیی
۱۰۶
رسید نوبت پیری،بتو به نگرایی
۱۰۷
کنی سپیدی مویت حواله برسودا
۱۰۸
بریش کندن ازآن مولعی چوسودایی
۱۰۹
ازآن نخست که پیری ترا بپیراید
۱۱۰
توخود ز جلدی پیری همی بپیرایی
۱۱۱
سیه گری مکن ازبهر آنکه ناید باز
۱۱۲
چو شد بآب سیه روزگار برنایی
۱۱۳
لباس عمرچوشدکهنه حاصلی نبود
۱۱۴
که رنگرز به خضابش کند مطرایی
۱۱۵
کفایت تومرا آنگهی شودمعلوم
۱۱۶
که نیم ساعت درعمرخودبیفزایی
۱۱۷
تو زیردامن الطاف سایه پروردی
۱۱۸
چه مرد ضربت قهری وبی محابایی؟
۱۱۹
بسلک حادثه ات درکشند سفته جگر
۱۲۰
وگرتوخودچوگهردرپناه دریایی
۱۲۱
نه همچوقطره بخاکست بازگشت ترا؟
۱۲۲
چوابرگیرکه خود سر برآسمان سایی
۱۲۳
نه هم زوال پذیری وزیرخاک شوی؟
۱۲۴
خودآفتاب گرفتم ترا بزیبایی
۱۲۵
کرایی آخر،وزبهرکیست این تک وپوی؟
۱۲۶
چونه خدای و،نه خلق و،نه خویش راشایی
۱۲۷
جهانیان که مسلمانی تومی بینند
۱۲۸
همی زنند دم کافری وترسایی
۱۲۹
برفت عمر دریغا که برنیامد ازو
۱۳۰
نه هیچ حاصل دینی،نه کام دنیایی
۱۳۱
زتیزگامی عمرست سست پایی من
۱۳۲
مگرزمن بستدعمرمن سبک پایی
۱۳۳
بسی بریدم و یک قد آرزو بنکرد
۱۳۴
لباس هیچ مرادی ز تنگ پهنایی
۱۳۵
چوفرق نیست خدایاگناه وطاعت ما
۱۳۶
زما برحمت خودهر دو عفو فرمایی
۱۳۷
چوآگهی توکه ما شهر بند تقدیریم
۱۳۸
درهدایت و توفیقمان توبگشایی
۱۳۹
چوبی وسیلت طاعت نخست بخشیدی
۱۴۰
بعزتت که بفرجام هم ببخشایی

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.