شمارهٔ ۲۴ - وله ایضا
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
صدر احرار شهای الدّین ، ای گاه سخا
۲
کان ودریا شده از دست کفت چون کف دست
۳
دشمن از غصّۀ جاه تو چو غنچه دلتنگ
۴
طمع از جام عطای تو چو نرگس سر مست
۵
شرف خانة جوزا که به رفعت مثلست
۶
گشته در جنب سرا پردۀ اقبال تو بست
۷
همة اندیشة غمها ز دل او برخاست
۸
در همه عمر خود آن کس که دمی با تو نشست
۹
به سیه کاری از خدمت تو دورم کرد
۱۰
که سیه بادا روی فلک سفله پرست
۱۱
تا در هجر تو بر من بگشادست قضا
۱۲
در شادی و طرب چرخ برویم در بست
۱۳
مدّتی رفت که از من کرمت یاد نکرد
۱۴
والحق ازغصّۀ آن جان ز تن من بگسست
۱۵
نرسم من به تو وز تو نرسد نامه به من
۱۶
این چنین حادثه را هم سببی دانم هست
۱۷
شقّۀ کاغذ دانم ز منت نیست دریغ
۱۸
زانکه در حقّ منت هست کرمها پیوست
۱۹
یا زبان قلمت چون ره من بسته شدست
۲۰
یا نه چون پای رهی دست دبیرت بشکست