شمارهٔ ۲ - و قال ایصاً فی هجو شهاب الدّین عمر اللنبانی (مثنوی)
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
تا زبانم بکام جنبانست
۲
در ثنای رئیس لنبانست
۳
چه رئیس؟ آن خسیس پرتلیس
۴
مایهٔ ظلم و سایهٔ ابلیس
۵
از بخیلی نکردد آن با زن
۶
... خود را تمام در ... زن
۷
آنکه نامش زن ننگ پیدا نیست
۸
در بدی و ددیش همتا نیست
۹
آنکه او پیشوای دزدانست
۱۰
سرو سر خیل زن بمزد انست
۱۱
مردکی زشت روی گنده بغل
۱۲
پای تا سر همه دروغ و دغل
۱۳
بی حفاظ و گدا و قحبه زنست
۱۴
کیسه پرد از و دزد و نقب زنست
۱۵
طبع او لوم و شغل نامعلوم
۱۶
صحبتش شوم و سیرتش هذموم
۱۷
آن سیه کار، کو؛ روز سپید
۱۸
روشنایی بدزدد از خورشید
۱۹
ببرد هر کجا که کرد گذار
۲۰
آهن از چوب و کاه از دیوار
۲۱
کند از جامه همچو باد خزان
۲۲
شاخها را بیک نفس عریان
۲۳
گر نظر بروی افکند نرگس
۲۴
کند او را ز سیم و زر مفلس
۲۵
کیسهٔ غنچه گر نهی بر او
۲۶
خرده خرده بدزدد از زر او
۲۷
ور بشاخ شکوفه بر گذرد
۲۸
سیم او پاک در هوا ببرد
۲۹
خرمنی کاه آن خر از سرپای
۳۰
ببرد جو بجو چو کاه ربای
۳۱
دست نا پاک چون دراز کند
۳۲
بمثل گر سوی پیاز کند
۳۳
یک بیک جامه هاش بستاند
۳۴
همچو سیرش برهنه گر داند
۳۵
ور ببوید گل سمن بود را
۳۶
کند از بوی بینوا او را
۳۷
بگشاید ز غایت غمری
۳۸
طوق قمری ز گردن قمری
۳۹
گر نه بلبل بر آورد غلغل
۴۰
پیرهن بر کند ز غنچهٔ گل
۴۱
ور نه در بانگ و نعره افزاید
۴۲
تاج فرق خروه برباید
۴۳
ور درآرد کبوتری بکنار
۴۴
کند از پای او برون شلوار
۴۵
هدهدی گر ببام او بپرد
۴۶
ر زمانش کله ز سر ببرد
۴۷
دم طاوس ارش به دست دهی
۴۸
کندش زان همه درست تهی
۴۹
دست شوم ار بتیغ دریازد
۵۰
مغز او از گهر بپردازد
۵۱
کف دست ار بدو فرود آرد
۵۲
توز را برکمان بنگذارد
۵۳
مهره مار از دهان ببرد
۵۴
کمر مور از میان ببرد
۵۵
کمر کوه را خطر باشد
۵۶
هر گهی کش بروگذر باشد
۵۷
گر درستی زرش دهی در حال
۵۸
در کم و کاست اوفتد چو هلال
۵۹
ور بدست تو دست او پیوست
۶۰
ببرد نیمه یی ز ناخن دست
۶۱
جمله دزدست آن سراسیمه
۶۲
کاج راضی بدی بیک نیمه
۶۳
بزر و سیم مردمان اندر
۶۴
هست بر اعتقاد بلقندر
۶۵
هرکرا اعتقاد این باشد
۶۶
خود تو دانی که چون امین باشد
۶۷
باز نتواند ستد ز دستش هیچ
۶۸
زانکه بس ممسکست و پیچاپیچ
۶۹
هیچ چیزش بکس نپردازد
۷۰
هرچه یابد بتو براندازد
۷۱
از خسیسی که اوست گر بزید
۷۲
بخورد هر چه بعد از این برید
۷۳
از بخیلی که هست و امساکش
۷۴
گر ببّرند دست ناپاکش
۷۵
نیست ممکن که نیم قطرهٔ خون
۷۶
آید از دست مدبرش بیرون
۷۷
این امین ببین که برگزیدم من
۷۸
تا از او دیدم آنچه دیدم من
۷۹
دو سفط پر ز زرّ و ابریشم
۸۰
روز روشن ببرد از پیشم
۸۱
چشم من با دو لب پر از نفرین
۸۲
روز و شب در قفاش هست چنین
۸۳
برد و برخورد حلال میداند
۸۴
عثراتم هنوز می خواند
۸۵
وز شماری که خودبخود کردست
۸۶
باقیی نیز بر من آوردست
۸۷
این چنین فعل کو بکف دارد
۸۸
سگ مرده بر او شرف دارد
۸۹
هست دم سردتر ز باد خزان
۹۰
زان چو یادش کنم بلرزم از آن
۹۱
دارد از خوک عاریت دندان
۹۲
تا خورد بر دروغ سوگندان
۹۳
نخورد غم که میشود بزه مند
۹۴
بی تحاشی همی خورد سوگند
۹۵
نیست نزدیک او علی الاطلاق
۹۶
هیچ خوش خوارتر مگر سه طلاق
۹۷
گرگ نابست نیک در نگرش
۹۸
ناب گرگ درنده در ز فرش
۹۹
شکم او جوال سیر و پیاز
۱۰۰
دهن او غلاف پشک گراز
۱۰۱
کس ندیدست از هنرمندان
۱۰۲
... خواره زنی بدین دندان
۱۰۳
گر ببینی تو شکل دندانی
۱۰۴
تو زبانی دوزخش خوانی
۱۰۵
هیچ هرگز ندارد او آزرم
۱۰۶
هیچ در چشم او نیاید شرم
۱۰۷
سخت سستست در مسلمانی
۱۰۸
دست او سخت تر ز پیشانی
۱۰۹
گر بگردی بلاد ایمانرا
۱۱۰
کافرستان و ملحد ستانرا
۱۱۱
در بدی وددی و سگ رویی
۱۱۲
دوم او نیابی ار جویی
۱۱۳
هست در چشم عقل ناخوشتر
۱۱۴
صورت و سیرتش ز یکدیگر
۱۱۵
قلتبانی بود که چندین سال
۱۱۶
می ستاند زر از حرام و حلال
۱۱۷
که جوی زان به هیچ کس ندهد
۱۱۸
وانچه بگرفت باز پس ندهد
۱۱۹
طرفه تر آنکه با هنرمندان
۱۲۰
سرد گوید بدان لب و دندان
۱۲۱
نه ز دست دگر خسیسانست
۱۲۲
نام و ننگ همه رئیسانست
۱۲۳
روش و سیرتش بدین صفتست
۱۲۴
وانگهش آرزوی معرفتست
۱۲۵
هست در صحبت دغا بازان
۱۲۶
طاق و جفتش بگوز انباران
۱۲۷
گر نبودی مضارب و انباز
۱۲۸
سفرهٔ او شکم نگردی باز
۱۲۹
چون بجایست کافری کافر
۱۳۰
چون بره رفت فاجری فاجر
۱۳۱
گه بروت مهین، شهاب عمر
۱۳۲
آن بغا و خسیسک وزن غر
۱۳۳
نه روا باشد این سخن راندن
۱۳۴
سایهٔ دیو را عمر خواندن
۱۳۵
صیت عدل عمر فراوانست
۱۳۶
ظلم این صد هزار چند انست
۱۳۷
کی شود رهنمون بحرف صواب
۱۳۸
بسته بودند دیو بیم شهاب
۱۳۹
نام او خود زننگش آزردست
۱۴۰
لقبش باری از چه در خوردست
۱۴۱
هرکرا کار استراق بود
۱۴۲
او سزاوار احتراق بود
۱۴۳
از در منصب وریاست نیست
۱۴۴
او بجز بابت سیاست نیست
۱۴۵
شاد باش ای رئیس ده مهتر
۱۴۶
ای بتحقیق، سگ ز تو بهتر
۱۴۷
می برازد ترا ز سیم بری
۱۴۸
ترک شیرین دهان سیم بری
۱۴۹
تو که ای در میان آدمیان
۱۵۰
که سر خود فکنده یی بمیان؟
۱۵۱
بسخن یا بسفره و نانت
۱۵۲
بچه تّره نهند بر خوانت
۱۵۳
جعلی روبگرد مزبله گرد
۱۵۴
نه چو پروانه گرد مشعله گرد
۱۵۵
به خری هر که چون تو معروفست
۱۵۶
او نه معروف بلکه معلوفست
۱۵۷
تو که از رهزنان استادی
۱۵۸
بتجارت چگونه افتادی؟
۱۵۹
چون ترا حرفتست جمله بری
۱۶۰
سود ده یازده چه می شمری؟
۱۶۱
صفت عمر و وزید جمله تر است
۱۶۲
از برای چه میدوی چپ و راست؟
۱۶۳
سود کردم من از تجارت تو
۱۶۴
طرف بر بستم از بصارت تو
۱۶۵
شرکت تو چوشرکت در یزدان
۱۶۶
امل او چو باد سرد خزان
۱۶۷
خیر تو لازمست همچون تب
۱۶۸
متعدّیست شّر تو چو جرب
۱۶۹
چون ندانی قیامت و محشر
۱۷۰
فارغی از خدا و پیغمبر
۱۷۱
نیست فرقی ترا حرام وحلال
۱۷۲
کی هراست بود ز وزرووبال؟
۱۷۳
چه خوری گرد راه و رنج سفر
۱۷۴
بر در شهر کاروان می بر
۱۷۵
مردم لنبه سر که بنشینند
۱۷۶
مصلحت همچو تو درین بینند
۱۷۷
نی خطا گفتم این، خطا گفتم
۱۷۸
مر ترا راهزن چرا گفتم؟
۱۷۹
بخدا کانکه اهل این کارند
۱۸۰
از تو و سیرت تو بیزارند
۱۸۱
از بر خواجگان برون ندرخت
۱۸۲
تو و سرگین کشی بپای درخت
۱۸۳
روبکار گل ای خر نادان
۱۸۴
چون برد سیم مرد بازرگان
۱۸۵
بتو اکنون ز کازرون و پسا
۱۸۶
مینویسند ملحد الرّؤسا
۱۸۷
کیسه ات شد ملا ز چیز کسان
۱۸۸
باد ریشت خلا ز تیز کسان
۱۸۹
زین حدیث ار چه سر بجنبانی
۱۹۰
ننگ سر کین کشان لنبانی
۱۹۱
از دو پاره دهی بدین سامان
۱۹۲
ریشت از گوزدان سر از لنبان
۱۹۳
یک ره از من نصیحتی بشنو
۱۹۴
زر من باز ده، بدوزخ رو
۱۹۵
چون برآوردی از زر من گرد
۱۹۶
پوستینم چرا کنی ای سرد
۱۹۷
بعد ازین کت زر و درم دادم
۱۹۸
هیچ کس را ز خانه ات گاد؟
۱۹۹
با تو من بعد از این چه بد کردم
۲۰۰
که ترا کدخدای خود کردم
۲۰۱
چند بر ما از ین تحکّمها
۲۰۲
تا تو خود از کجا و ما ز کجا؟
۲۰۳
نه و ثاق تو دیده ام هرگز
۲۰۴
نه ترا ریش ریده ام هرگز
۲۰۵
ننهادم بعمر خود روزی
۲۰۶
بر بروت تو قلتبان گوزی
۲۰۷
چه مرا در عذاب میداری؟
۲۰۸
از چه ام در خلاب میداری؟
۲۰۹
هر که او سفله را بزرگ کند
۲۱۰
سعی در فربهی گرگ کند
۲۱۱
خرس و خوکت چگونه خوانم من؟
۲۱۲
که ترا کم زهر دو دانم من
۲۱۳
گر چه بودست در نظر زشتم
۲۱۴
ماجرای خود و تو بنوشتم
۲۱۵
تا چو گویند باری از من و تو
۲۱۶
باشد این یادگاری از من و تو
۲۱۷
آنچه بنوشتم ارچه بسیارست
۲۱۸
درمی از هزار دینارست
۲۱۹
بثنایت نمی رسد سخنم
۲۲۰
عاجزم از ثنای تو چکنم
۲۲۱
بدعا آیم از ثنا اکنون
۲۲۲
که سخن هرزه بود تا اکنون
۲۲۳
تا علاج دماغ برزگران
۲۲۴
نبود جز چماق و گرزگران
۲۲۵
باد در گردن تو کرده بخم
۲۲۶
طیلسانی زموی بز محکم
۲۲۷
باد چالاک در رسن بازی
۲۲۸
سر تو همچو کودک غازی
۲۲۹
باد چوب شکنجه را توفیق
۲۳۰
تا دو ساق ترا کند تلفیق
۲۳۱
هر چه آنرا شکنجه ضم کرده
۲۳۲
باز تیغش جدا ز هم کرده
۲۳۳
نی فرو برده باد سر تابن
۲۳۴
همچو دیوار رز ترا ناخن
۲۳۵
در سیه چال مدّتی محبوس
۲۳۶
مانده بادی ز طالع منحوس
۲۳۷
بخلاص تو گر دهند آواز
۲۳۸
روز ادینه باد بعد نماز
۲۳۹
پس و پیش تو در ره بازار
۲۴۰
در گرفته پیادگان و سوار
۲۴۱
تو خرامان و گردن افرازان
۲۴۲
نقره اندر قفای تو تازان
۲۴۳
سرت آزاد کرده گردن تو
۲۴۴
بار خود بر کرفته از تن تو
۲۴۵
ور چه سخت آید این سخن ز منت
۲۴۶
بعد ازین ... خر به ... زنت
۲۴۷
زین دعا گرچه نیست سود مرا
۲۴۸
جز بدین دسترس نبود مرا
۲۴۹
یارب از پاسخم مکن محروم
۲۵۰
مستجابست دعوت مظلوم