شمارهٔ ۳۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سپیده دم که زند ابر خیمه در گلزار
۲
گل از سراچه خلوت رود به صُفه بار
۳
ز اعتدال هوا حکم جانور گیرد
۴
اگر به نوک قلم صورتی کنند نگار
۵
سرود خارکن از عندلیب نیست عجب
۶
که مدتی سرو کارش نبود جز با خار
۷
چه حالت است که مرغان همی زنند نوا؟
۸
چه موجب است که گلها همی کنند نثار؟
۹
هنوز سرو سهی در نیامده ست به رقص
۱۰
چرا به دست زدن خوش بر آمده ست چنار؟
۱۱
عروس باغ مگر جلوه می کند امروز
۱۲
که باد غالیه سای ست و ابر لولو بار
۱۳
کلیم وار ز شاخ درخت بلبل را
۱۴
فروغ آتش گل کرد عاشق دیدار
۱۵
هنوز نا شده سوسن زبند مهد آزاد
۱۶
دراز کرد زبان چون مسیح در گفتار
۱۷
چمن هنوز لب از شیر ابر ناشته
۱۸
چو شاهدان خط سبزش دمید گرد عذار
۱۹
نهاده نرگس رعنا به خواب مستی سر
۲۰
هنوز ناشده از چشم او نشان خمار
۲۱
جهان بدین صفت از خرمی مجلس و شاه
۲۲
در او چنانک در اثنای سال فصل بهار
۲۳
نه مجلس است سپهری ست کز مطالع او
۲۴
بتابد اختر عصمت به ساعتی صد بار
۲۵
کسی گمان نبرد در حریم حضرت او
۲۶
که از جفای فلک بر دلی بود آزار
۲۷
زمانه نعره تحسین زند چو مدحت شاه
۲۸
به گوش او رسد از لفظ راوی اشعار
۲۹
ز بس ترنم والحان مطربان که درو
۳۰
همیشه مغز فلک پر نوای موسیقار
۳۱
به رسم خدمت و طاعت به جای سر هنگان
۳۲
ملوک صف زده بر درگهش یمین ویسار
۳۳
نشسته خسرو روی زمین به استحقاق
۳۴
فراز مسند شاهنشهی سلیمان وار
۳۵
خدایگان ملوک زمانه نصرت دین
۳۶
که مهر و ماه به فرمان او کنند مار
۳۷
جهانگشای ابوبکر بن محمد آنک
۳۸
به یک پیاده کند دفع صد هزار سوار
۳۹
زخاک مجلس او بوی خلد می آید
۴۰
چنانک نکهت عنبر ز طلبه عطار
۴۱
در این چنین سره وقتی کس آن چنان مجلس
۴۲
به اختیار بنگذارد این سخن بگذار
۴۳
حسود تهمت بد خدمتی نهاد مرا
۴۴
که شد ز درگه فرمان ده جهان بیزار
۴۵
کسی که او نبود آگه از عقیدت من
۴۶
چو این سخن شنود باورش کند ناچار
۴۷
چو این علامت جهلست و نام من عاقل
۴۸
کنون کجا برم این ننگ و چون کشم این عار
۴۹
مجال صبر کجا باشدم چو در حق من
۵۰
زمانه بر سر باطل نماید این اصرار
۵۱
طمع مدار که کفار بشکنند صلیب
۵۲
بس است این که نبندند مومنان زنار
۵۳
جهان پناها امروز در زمانه تویی
۵۴
که روزگار به عهد تو دارد استظهار
۵۵
فلک به جاه تو افراشت پشت با مسند
۵۶
ستم ز عدل تو آورد روی در دیوار
۵۷
زمانه دست تو را دید ضامن ارزاق
۵۸
ستاره تیغ تورا یافت قاطع اعمار
۵۹
غبار موکبت آن کیمیای معتبر است
۶۰
که شد سبیکه خورشید از او تمام عیار
۶۱
کسی که عز قبول تو یافت در عالم
۶۲
به چشم همّت او ملک ری نماید خوار
۶۳
قرار چو بودم در فراق حضرت تو
۶۴
هنوز کار مرا تا فلک نداده قرار
۶۵
ز صد نهال که در باغ عمر بنشاندم
۶۶
یکی هنوز زبختم نیامده ست به یار
۶۷
زمانه تا ندهد داد فضل و دانش من
۶۸
چگونه دست بدارم ز دامنش زنهار؟
۶۹
چه وقت عزلت و هنگام انزواست مرا؟
۷۰
نرانده دور تمتع ز گنبد دوار
۷۱
هنوز پیش رکابم نبرده بر سر دوش
۷۲
به جای غاشیه کیمخت ماه غاشیه دار
۷۳
هنوز از پس پشتم حمایل جوزا
۷۴
نکرده بر سر شمشیر نیکوان تتار
۷۵
سر از بساط شهنشه چگونه بردارم
۷۶
نعوذبالله بیزارم از چنین سروکار
۷۷
بدان خدای که ذرات آسمان و زمین
۷۸
همی کنند به پاکی ذات او اقرار
۷۹
بدان قدیم که در عهد اولیت او
۸۰
جهان نبود و نبود از جهانیان آثار
۸۱
چو آسمان و زمین را به انبیا بنواخت
۸۲
یکی از آن دو ندانست کفش از دستار
۸۳
چو آدمی و پری را به اهبطوا افکند
۸۴
بر آمد از دل هر یک هزار ناله زار
۸۵
چنان نهفت در اطراف غیب سرّ قَدَر
۸۶
که ره نبرد بدو وهم و فکرت اغیار
۸۷
چنان نگاشت بر الواح عقل صورت علم
۸۸
که خیره گشت در او دیده اولوالابصار
۸۹
چو خیط صبح و شفق بست بر عمود افق
۹۰
ترازوی شب وروز ایستاد چون طیار
۹۱
به صانعی که بیاراست باغ فطرت را
۹۲
به حسن قامت چون سرو و روی چون گلنار
۹۳
به مبدعی که در اجزای خاک تعبیه کرد
۹۴
دل خدای شناس و زبان شکر گزار
۹۵
بدان جواد که چون ابر باد دستی را
۹۶
وجوه چرخ دهد سالها به یک ادرار
۹۷
بدان لطیف که چون باد خاکساری را
۹۸
کند مبشر امداد لطف در اشجار
۹۹
بدان حلیم که در یک نفس فرو شوید
۱۰۰
هزار نامه عصیان به آب استغفار
۱۰۱
بدان کریم که گر حصر نعمتش طلبی
۱۰۲
شمار آن نتوان کرد تا به روز شمار
۱۰۳
چو دست حکمت او طی کند سجل وجود
۱۰۴
نه از دیار نشان ماند و نه از دیّار
۱۰۵
چو خطبه لمن الملک بر جهان خواند
۱۰۶
برون برد ز دماغ جهانیان پندار
۱۰۷
بدان زلازل هیبت که در شبانگه عمر
۱۰۸
کند زمستی غفلت نفوس را هوشیار
۱۰۹
بدان منادی عزّت که در سحر گه حشر
۱۱۰
کند ز خواب عدم کاینات را بیدار
۱۱۱
به تحفه های کرامت که از دریچه غیب
۱۱۲
درافکنند مهیا به دامن اخیار
۱۱۳
به جذبه های عنایت که در مقابل آن
۱۱۴
به نیم ذرّه نسنجد بضاعت ابرار
۱۱۵
به گنجنامه رحمت که سرّ تاویلش
۱۱۶
کسی نداند بیرون ز عالم الاسرار
۱۱۷
به مُهر دُرج نبوت که ان ودیعت را
۱۱۸
نبود هیچ امینی چو احمد مختار
۱۱۹
هنوز صبح رسالت نکرده بود طلوع
۱۲۰
که شد ز عکس جبینش جهان پر از انوار
۱۲۱
بدان سکینه عصمت که کرد خرسندش
۱۲۲
به پرده داری یک عنکبوت بر در غار
۱۲۳
بدان همای سعادت که رحمت ازلی
۱۲۴
فکند سایه او بر مهاجر و انصار
۱۲۵
به حرمت قدم صدق آن جوانمرادن
۱۲۶
که کس نبرد بدیشان سبق درین مضمار
۱۲۷
به نور طلعت خسرو که آسمان گستاخ
۱۲۸
نظر بر او نتواند گماشتن ز وقار
۱۲۹
به چار بالش قدرش که بهر او زده اند
۱۳۰
دو سایه بان سیاه وسپید لیل و نهار
۱۳۱
بدان بلارک گوهر فشان که در کف شاه
۱۳۲
بسان قطره آب است در میان بحار
۱۳۳
بدان سمند زمان سرعت زمین پیمای
۱۳۴
بدان کمند سپهر افکن ستاره شکار
۱۳۵
به حق این همه سو گند ها که از عظمت
۱۳۶
بر آسمان و زمین حمل آن بود دشوار
۱۳۷
که چشم من به جهان آن زمان شود روشن
۱۳۸
کز آستانه شه بستُرم به دیده غبار
۱۳۹
خدایگانا گر کشف حال من بکنی
۱۴۰
ز صدق هر چه نمودم یکی بود ز هزار
۱۴۱
در تو را به همه شرق و غرب نفروشم
۱۴۲
که خاک توده فانی ندارد این مقدار
۱۴۳
ز خدمت تو چه شاغل بود مرا به جهان؟
۱۴۴
کدام خویش و قرابت کدام ملک و عقار
۱۴۵
نصاب مایه من دانش است و می دانی
۱۴۶
که این متاع نیارد بها در ین بازار
۱۴۷
ز حضرتت سبب غیبتم همین بوده ست
۱۴۸
که بوده ام به دل آزرده و به دل بیمار
۱۴۹
چه داغها که ز چرخم نشست در سینه
۱۵۰
چه اشکها که ز چشمم دوید بر رخسار
۱۵۱
هنوز در غم آن مانده ام که چون افتد
۱۵۲
ز موج حادثه کشتی عمر من به کنار؟
۱۵۳
اگر زخوف ورجا در تحیرم زان است
۱۵۴
که پای بر سر گنج است و دست در دم مار
۱۵۵
مرا شکایت بسیار و شکر اندک هست
۱۵۶
اگر چه می نزنم دم ز اندک و بسیار
۱۵۷
میان عالم و جاهل تفاوت این قدرست
۱۵۸
که این کشیده عنان باشد آن گسسته مهار
۱۵۹
قدم ز دایره بیرون نمی نهم کاخر
۱۶۰
به سر به گرد جهان گشته گیر چون پر گار
۱۶۱
به روز،درس ثنای تو می کنم تلقین
۱۶۲
به شب، وظیفه مدح تو می کنم تکرار
۱۶۳
به سوی سدره زمن مرغ طاعتی نپرد
۱۶۴
که رقعه ای نبرد از دعات در منقار
۱۶۵
دراز می شود این ماجرا و می ترسم
۱۶۶
که از ملالت خاطر کسی کند انکار
۱۶۷
زبهر خسرو از ین به دعا نمی دانم
۱۶۸
که تا ابد از عمر خویش بر خوردار