ظهیر فاریابی · قصاید

شمارهٔ ۳۸

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ای زسعی تو برافراخته سر
۲
دین یزدان و شرع پیغمبر
۳
مقتدای زمانه صدرالدین
۴
ای کفت مکرمات را مصدر
۵
خجل از گوشه عمامه تو
۶
تاج فغفور و افسر قیصر
۷
نظر حشمتت چو تیر قضا
۸
بر دل روزگار کرده گذر
۹
از دعاهای خیر بر جانت
۱۰
راه گردون ببسته وقت سحر
۱۱
قدر تو چرخ را ربوده کلاه
۱۲
حلم تو کوه را گرفته قلر
۱۳
تا تو و زان نقد احسانی
۱۴
بحر و کانرا نماند وزن و خطر
۱۵
نزد معیار همت عالیت
۱۶
کم عیارست نقد هفت اختر
۱۷
گر بسنجد فلک شکوه تو را
۱۸
بشکند کفه های شمس و قمر
۱۹
کشش عطف دامن تو فشاند
۲۰
گرد تشویر بر سر کوثر
۲۱
وز نسیم شمایل تو نشست
۲۲
عرق شرم بر رخ عنبر
۲۳
آب و آتش موافقت جویند
۲۴
هر کجا دولتت بود داور
۲۵
تا زتو پشت یافت بالش شرع
۲۶
فتنه پهلو نهاد بر بستر
۲۷
گر چه زیر و زبر ندارد چرخ
۲۸
چرخ زیر است و همّت تو زَبَر
۲۹
چیست مهر و سپهر با قدرت؟
۳۰
اخگری در میان خاکستر
۳۱
جاهت آن ژرف قلزمست که نیست
۳۲
کشتی و هم را بر او معبر
۳۳
هر دم از شرم طیلسان تو چرخ
۳۴
در سر مشتری کشد چادر
۳۵
هر زمان خامۀ سیه کامت
۳۶
دهد از راز روزگار خبر
۳۷
هیبتت خانۀ مخالف را
۳۸
در فضای فنا گشاید در
۳۹
ای که بر اوج برج تعظیمت
۴۰
سر طائر ز بیم بنهد پر
۴۱
یوسف مصر عالمی چه عجب
۴۲
که به تو روشن است چشم پدر
۴۳
پیش شمشیر لفظت از دهنت
۴۴
صبح صادق بیفکند خنجر
۴۵
هر که در منصبی قدم بنهاد
۴۶
امرو نهی تو باشدش رهبر
۴۷
هرکه در مدحتی قلم برداشت
۴۸
نامت اول برآید از دفتر
۴۹
با عطا های نقد تو نشود
۵۰
آرزو همنشین بوک ومگر
۵۱
وز پی شرط فرصتی نکند
۵۲
حکم حزم تو احتمال اگر
۵۳
عالمی از عطات بر سر موج
۵۴
کشتی من چنین گران لنگر؟
۵۵
منم امروز و حالتی که مپرس
۵۶
گر بگویم نداریم باور
۵۷
فتنه در گرد من گشاده کمین
۵۸
فاقه در روی من کشیده حشر
۵۹
محنتم چون وظیفه های کرام
۶۰
هیچ می نگسلد ز یکدیگر
۶۱
باد شادی چو دوستان ملول
۶۲
که گهم اوفتد همی در سر
۶۳
آخر ای نور دیدۀ اسلام
۶۴
نیک در روی حال من بنگر
۶۵
رخ متاب از سیه گلیمی من
۶۶
که سیاهی مدد دهد به بصر
۶۷
منم آن طوطیی که نظم مراست
۶۸
در مذاق زمانه طعم شکر
۶۹
می نخواهی که من به اندک سعی
۷۰
باشمت در جهان ثنا گستر
۷۱
آسمان همچنان به جای خودست
۷۲
هم بر آن قطب و هم بر آن محور
۷۳
از کجا خاست این روایی جهل
۷۴
ورچه افتاد این کساد هنر
۷۵
آنک خود را نظیر من دانست
۷۶
گرچه او سنگ بود و من گوهر
۷۷
این زمان در تنعُّمی است که چرخ
۷۸
می نیارد بر او گماشت نظر
۷۹
در کفش ناله می کند بر بط
۸۰
بر رخش خنده می زند ساغر
۸۱
من چو بر بط زبون زخمۀ دهر
۸۲
من چو ساغر غریق خون جگر
۸۳
راست یکسال و نیم شد که مرا
۸۴
در عراق است حکم آبشخور
۸۵
تنم از فاقه خشک شد که نشد
۸۶
لبم از آب این کریمان تر
۸۷
اسبکی دارم از متاع جهان
۸۸
همچو کلکت روان ولی لاغر
۸۹
درسفر بار من کشیده و لیک
۹۰
زیر پالان کند مرا به حضر
۹۱
تا کی از بهر نیم تو بره کاه
۹۲
باشم اندر جوال مشتی خر
۹۳
تو که در حل و عقد مختاری
۹۴
چون روا داریم چنین مضطر
۹۵
عزم آن کرده ام که بر تابم
۹۶
سوی مازندران عنان سفر
۹۷
در وجوه معاش می نشود
۹۸
مهر بوبکر و دوستی عمر
۹۹
جوهری نیست در عراق و رواست
۱۰۰
گر ندانند قیمت جوهر
۱۰۱
ای دل پاک مرگ،کیسۀ سیم
۱۰۲
وی رخ زرد ننگ،صره زر
۱۰۳
هیچ دولت ورای آنک شدم
۱۰۴
درمیان سخنوران سرور
۱۰۵
به حیاتی که نظم ونثر مراست
۱۰۶
نام من زنده ماند تا محشر
۱۰۷
بر من این رنج بگذرد چو گذشت
۱۰۸
ملک محمود و دولت سنجر
۱۰۹
شکر و منّت خدای را کاکنون
۱۱۰
چون تو صدریست اندرین کشور
۱۱۱
ورنه گرد جهان فلک برگشت
۱۱۲
بارها کز کرم نیافت اثر
۱۱۳
تا ز اوراق روز وشب نرود
۱۱۴
رقم خامۀ قضا و قدر
۱۱۵
چون قضا و قدر تو را شب و روز
۱۱۶
باد بر هر چه ممکن است ظفر
۱۱۷
شبت از قدر بهتر از شب قدر
۱۱۸
روزت از روز عید،فرخ تر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.