ابن حسام خوسفی · ترکیبات

مناقب هفت معدن در مدح امام زمان (عج)

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو گشت در تتق چنبری نهان گوهر
۲
بریخت کوکب دُرّی بر آسمان گوهر
۳
نثار انجم رخشنده بر مجرّه ببین
۴
چو جوهری که در آرد به ریسمان گوهر
۵
چو لعبتی که کنندش نثار در دامن
۶
ستاره ریخته در ذیل کهکشان گوهر
۷
برین طبقچه پیروزه بین ز دُرّ عدن
۸
درون خوان زمرّد ز اختران گوهر
۹
شهاب بین که بسان سنان رویین تن
۱۰
چگونه ریخته بر طرف هفت خوان گوهر
۱۱
ز دود تیره که بر شد به سقف دود اندود
۱۲
گرفت آتش رخشنده در میان گوهر
۱۳
برین رواق روان درنگر به سیّاره
۱۴
که دیده ست بر آب روان، روان گوهر؟
۱۵
چنانکه شاهد شامی همی کند ایثار
۱۶
ز دُرّ درّی بر فرق فرقدان گوهر
۱۷
ز ثابتات فلک ترک رومی از سر بام
۱۸
کند نثار قدوم خدایگان گوهر
۱۹
امام مهدی هادی که از جلالت و قدر
۲۰
فراز طارم نه طاق چرخ دارد صدر
۲۱
سپیده دم که بر آمد چو آتش از کان
۲۲
لعل حصار نیلی شب شد زمرّدی زان لعل
۲۳
بریخت سونس یاقوتی از کلیچه نور
۲۴
بسود جوهری آسمان به سوهان لعل
۲۵
ببرد رنگ سیاه از رخ شب شبه رنگ
۲۶
شعاع حوز که نتابد دگر بدانسان لعل
۲۷
نثار کرد فلک هفت دامن از لؤلؤ
۲۸
چو سنگ خاره برون داد از گریبان لعل
۲۹
چو عاشقی که به رغبت گزد لب معشوق
۳۰
ز خاره خاوری خور کند به دندان لعل
۳۱
به بوی آنکه مگر خاتم ائمه دین
۳۲
نهد ز دایره در نقطه نگین دان لعل
۳۳
نگین خاتم فرمان گزار او دارد
۳۴
همان خواص که در خاتم سلیمان لعل
۳۵
ز برق تیغ مخالف گزای صاعقه زای
۳۶
کند ز خون عدو روی خاک میدان لعل
۳۷
قضا بطوع کند دست طوق در کمرش
۳۸
گرش اجازه دهد، بس بود همین قَدَرش
۳۹
بر آمد از گلوی تنگ اهرمن یاقوت
۴۰
بریخت زَیبق حل کرده از دهن یاقوت
۴۱
نهاد مشعله افروز طارم چارم
۴۲
به جای شمع درخشنده در لگن یاقوت
۴۳
سپهر، افسر یوسف خرید از دم گرگ
۴۴
به جای دُرّ ثمین داد در ثمن یاقوت
۴۵
گشاد بال سیه مرغ آتشین منقار
۴۶
سرش ز لعل درخشنده و بدن یاقوت
۴۷
مگر که صبح دم از من گرفت گوهر
۴۸
دم ز درج سینه برون آورد چو من یاقوت
۴۹
ز بهر پشیکش دست مهدی هادی
۵۰
سپهر بین زده بر قبّۀ مجن یاقوت
۵۱
شهی که بازوی او روز رزم اگر خواهد
۵۲
به نوک نیزه بر انداز از عدن یاقوت
۵۳
شهاب خنجر سبزش چنان ببارد لعل
۵۴
که ابر بادیه بر دامن دمن یاقوت
۵۵
ز گرد شکّر او تا مگس بپروازد
۵۶
فرشته از پر خود بسته با دزن یاقوت
۵۷
امین وحی که تنزیل از آسمان آورد
۵۸
به خاکبوس درش، سر بر آستان آورد
۵۹
ایا ز تیغ تو بر گردن رقاب، عقیق
۶۰
درون خاره ازو گشته درّ ناب عقیق
۶۱
چو برق تیغ تو بر تیغ شعله اندازد
۶۲
بجای آب فرو بارد از سحاب عقیق
۶۳
نهیب نهی تواند ز دل شراب، شرار
۶۴
چنان فکند که شد گونه شراب، عقیق
۶۵
علی الصّباح کند صنع زر گر خورشید
۶۶
نگین مهر تو را لعل آفتاب، عقیق
۶۷
فروغ تیغ تو خارا چنان بجوش آورد
۶۸
که گشت در جگر سنگ خاره آب عقیق
۶۹
ز خون زمرد تیغ تو یافت جوهر لعل
۷۰
به روز معرکه زانسان که پر سداب عقیق
۷۱
ز تاب تیغ تو خون در دل عدو بفسرد
۷۲
چنانکه در دل خارا ز آفتاب عقیق
۷۳
ز خون دیده و دل با وجود سنگدلی
۷۴
به سوک جدّ تو رخ می کند خضاب عقیق
۷۵
ز بس که گریه کند شام بر حسین
۷۶
شهید شود بچشم شفق لؤلؤ مذاب عقیق
۷۷
هنوز شام درین تعزیت سیه پوش است
۷۸
هنوز عالم کرّوبیان پر از جوش است
۷۹
چو گشت قصر کواکب نگار پیروزه
۸۰
ببود منظر نیلی حصار پیروزه
۸۱
ایا به معول فکر از ضمیر سینه صاف
۸۲
کشیده ذهن تو بر هر کنار پیروزه
۸۳
چو جوهری که برون آورد ز معدن سنگ
۸۴
به زخم آهن خارا گزار پیروزه
۸۵
بنوک خامه که صرّاف لؤلؤ سخن ست
۸۶
بیا ز کان طبیعت بر آر پیروزه
۸۷
بدان امید که روزی مگر توانی کرد
۸۸
نثار لعل خداوندگار پیروزه
۸۹
امام مشرق و مغرب که روز پیروزی
۹۰
ست ز گرد موکب او آبدار پیروزه
۹۱
ایا به مقدم خضرا نثار تو چون خضر
۹۲
دمیده سبزه چو بر رهگذار پیروزه
۹۳
ز مقدم تو برد روزگار پیروزی
۹۴
به خاتم تو کند افتخار پیروزه
۹۵
هلال حلقه بگوش تو شد از آن دارد
۹۶
ز راه مرتبه در گوشوار پیروزه
۹۷
اساس گلشن پیروزه را مدار به تست
۹۸
بسیط مرکز شش گوشه را قرار به تست
۹۹
ایا دهان تو را در حجاب مروارید
۱۰۰
چو حقه ای که بود پر خوشاب مروارید
۱۰۱
چو شبنمی ز عرق بر رخ تو بنشیند
۱۰۲
بود صفاش چو بر آفتاب مروارید
۱۰۳
و گر به نسبت تشبیه بر قمر چون نجم
۱۰۴
و یا بر آب بجای حباب مروارید
۱۰۵
جواهر از صدف سینۀ تو بنماید
۱۰۶
بدان مثال که در آب ناب مروارید
۱۰۷
بریزد از قلمت همچو لؤلؤ منثور
۱۰۸
عبارت سخنت بر کتاب مروارید
۱۰۹
چو در رکاب کنی پا ز میخ نعلینت
۱۱۰
هزار بوسه دهد بر رکاب مروارید
۱۱۱
مرا چو نرگس جدّ تو در خیال آید
۱۱۲
ز چشم من بچکد همچو آب مروارید
۱۱۳
چو یاد واقعه کربلا دهند به میغ
۱۱۴
بجای نم بچکاند سحاب مروارید
۱۱۵
شفق ز گریه خونین چنان شد آبله چشم
۱۱۶
که شد خضاب ز لعل مذاب مروارید
۱۱۷
ز سوز سینه که در آفتاب می گیرد
۱۱۸
ز آب دیده او دیده آب می گیرد
۱۱۹
چو آفتاب که بیرون دهد ز کان مرجان
۱۲۰
شود ز گوهر او بام آسمان مرجان
۱۲۱
بقصد قتل خوارج برون خرام ز غیب
۱۲۲
ز خون روانه کن از حلق گردنان مرجان
۱۲۳
ز برق لمعه آن افعی زُمُرّد نیش
۱۲۴
شراره می ده و از خصم می ستان مرجان
۱۲۵
چو هست بر دل تیغت حلال خون حرام
۱۲۶
چنان بریز که یابند رایگان مرجان
۱۲۷
روانه کن ز سر تیغ آبگون هر دم
۱۲۸
ز خون خصم چو آب روان روان مرجان
۱۲۹
شهاب تیغ تو همچون سحاب صاعقه ریز
۱۳۰
دهد عدوی تو را از سر سنان مرجان
۱۳۱
بهار لطف تو بخشد به ابر نیسان، سان
۱۳۲
به لاله کسوت لعل و به ارغوان مرجان
۱۳۳
منم که بهر نثار تو طبع غوّاصم بر آرد
۱۳۴
از صدف سینه هر زمان مرجان
۱۳۵
کمینه بنده تو زرد رو ز شرم گناه
۱۳۶
عنایتی که شود رنگ زعفران مرجان
۱۳۷
به یک کرشمه نظر خاک تیره گلشن کن
۱۳۸
ضمیر صافی ابن حسام روشن کن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.