بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد
۲
پس بلرزید اوفتاد و گشت سرد
۳
خواجه چون دیدش فتاده همچنین
۴
بر جهید و زد کله را بر زمین
۵
چون بدین رنگ و بدین حالش بدید
۶
خواجه بر جست و گریبان را درید
۷
گفت ای طوطی خوب خوشحنین
۸
این چه بودت این چرا گشتی چنین
۹
ای دریغا مرغ خوشآواز من
۱۰
ای دریغا همدم و همراز من
۱۱
ای دریغا مرغ خوشالحان من
۱۲
راح روح و روضه و ریحان من
۱۳
گر سلیمان را چنین مرغی بدی
۱۴
کی خود او مشغول آن مرغان شدی
۱۵
ای دریغا مرغ کارزان یافتم
۱۶
زود روی از روی او بر تافتم
۱۷
ای زبان تو بس زیانی بر وری
۱۸
چون توی گویا چه گویم من ترا
۱۹
ای زبان هم آتش و هم خرمنی
۲۰
چند این آتش درین خرمن زنی
۲۱
در نهان جان از تو افغان میکند
۲۲
گرچه هر چه گوییش آن میکند
۲۳
ای زبان هم گنج بیپایان توی
۲۴
ای زبان هم رنج بیدرمان توی
۲۵
هم صفیر و خدعهٔ مرغان توی
۲۶
هم انیس وحشت هجران توی
۲۷
چند امانم میدهی ای بی امان
۲۸
ای تو زه کرده به کین من کمان
۲۹
نک بپرانیدهای مرغ مرا
۳۰
در چراگاه ستم کم کن چرا
۳۱
یا جواب من بگو یا داد ده
۳۲
یا مرا ز اسباب شادی یاد ده
۳۳
ای دریغا نور ظلمتسوز من
۳۴
ای دریغا صبح روز افروز من
۳۵
ای دریغا مرغ خوشپرواز من
۳۶
ز انتها پریده تا آغاز من
۳۷
عاشق رنجست نادان تا ابد
۳۸
خیز لا اقسم بخوان تا فی کبد
۳۹
از کبد فارغ بدم با روی تو
۴۰
وز زبد صافی بدم در جوی تو
۴۱
این دریغاها خیال دیدنست
۴۲
وز وجود نقد خود ببریدنست
۴۳
غیرت حق بود و با حق چاره نیست
۴۴
کو دلی کز عشق حق صد پاره نیست
۴۵
غیرت آن باشد که او غیر همهست
۴۶
آنک افزون از بیان و دمدمهست
۴۷
ای دریغا اشک من دریا بدی
۴۸
تا نثار دلبر زیبا بدی
۴۹
طوطی من مرغ زیرکسار من
۵۰
ترجمان فکرت و اسرار من
۵۱
هرچه روزی داد و ناداد آیدم
۵۲
او ز اول گفته تا یاد آیدم
۵۳
طوطیی کآید ز وحی آواز او
۵۴
پیش از آغاز وجود آغاز او
۵۵
اندرون تست آن طوطی نهان
۵۶
عکس او را دیده تو بر این و آن
۵۷
می برد شادیت را تو شاد ازو
۵۸
میپذیری ظلم را چون داد ازو
۵۹
ای که جان را بهر تن میسوختی
۶۰
سوختی جان را و تن افروختی
۶۱
سوختم من سوخته خواهد کسی
۶۲
تا زمن آتش زند اندر خسی
۶۳
سوخته چون قابل آتش بود
۶۴
سوخته بستان که آتشکش بود
۶۵
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
۶۶
کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ
۶۷
چون زنم دم کآتش دل تیز شد
۶۸
شیر هجر آشفته و خونریز شد
۶۹
آنک او هشیار خود تندست و مست
۷۰
چون بود چون او قدح گیرد به دست
۷۱
شیر مستی کز صفت بیرون بود
۷۲
از بسیط مرغزار افزون بود
۷۳
قافیهاندیشم و دلدار من
۷۴
گویدم مندیش جز دیدار من
۷۵
خوش نشین ای قافیهاندیش من
۷۶
قافیهٔ دولت توی در پیش من
۷۷
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن
۷۸
حرف چه بود خار دیوار رزان
۷۹
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
۸۰
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
۸۱
آن دمی کز آدمش کردم نهان
۸۲
با تو گویم ای تو اسرار جهان
۸۳
آن دمی را که نگفتم با خلیل
۸۴
و آن غمی را که نداند جبرئیل
۸۵
آن دمی کز وی مسیحا دم نزد
۸۶
حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد
۸۷
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی
۸۸
من نه اثباتم منم بیذات و نفی
۸۹
من کسی در ناکسی در یافتم
۹۰
پس کسی در ناکسی در بافتم
۹۱
جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند
۹۲
جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند
۹۳
جمله شاهان پست پست خویش را
۹۴
جمله خلقان مست مست خویش را
۹۵
میشود صیاد مرغان را شکار
۹۶
تا کند ناگاه ایشان را شکار
۹۷
بیدلان را دلبران جسته بجان
۹۸
جمله معشوقان شکار عاشقان
۹۹
هر که عاشق دیدیش معشوق دان
۱۰۰
کو به نسبت هست هم این و هم آن
۱۰۱
تشنگان گر آب جویند از جهان
۱۰۲
آب جوید هم به عالم تشنگان
۱۰۳
چونک عاشق اوست تو خاموش باش
۱۰۴
او چو گوشت میکشد تو گوش باش
۱۰۵
بند کن چون سیل سیلانی کند
۱۰۶
ور نه رسوایی و ویرانی کند
۱۰۷
من چه غم دارم که ویرانی بود
۱۰۸
زیر ویران گنج سلطانی بود
۱۰۹
غرق حق خواهد که باشد غرقتر
۱۱۰
همچو موج بحر جان زیر و زبر
۱۱۱
زیر دریا خوشتر آید یا زبر
۱۱۲
تیر او دلکشتر آید یا سپر
۱۱۳
پاره کردهٔ وسوسه باشی دلا
۱۱۴
گر طرب را باز دانی از بلا
۱۱۵
گر مرادت را مذاق شکرست
۱۱۶
بیمرادی نه مراد دلبرست
۱۱۷
هر ستارهش خونبهای صد هلال
۱۱۸
خون عالم ریختن او را حلال
۱۱۹
ما بها و خونبها را یافتیم
۱۲۰
جانب جان باختن بشتافتیم
۱۲۱
ای حیات عاشقان در مردگی
۱۲۲
دل نیابی جز که در دلبردگی
۱۲۳
من دلش جسته به صد ناز و دلال
۱۲۴
او بهانه کرده با من از ملال
۱۲۵
گفتم آخر غرق تست این عقل و جان
۱۲۶
گفت رو رو بر من این افسون مخوان
۱۲۷
من ندانم آنچ اندیشیدهای
۱۲۸
ای دو دیده دوست را چون دیدهای
۱۲۹
ای گرانجان خوار دیدستی ورا
۱۳۰
زانک بس ارزان خریدستی ورا
۱۳۱
هرکه او ارزان خرد ارزان دهد
۱۳۲
گوهری طفلی به قرصی نان دهد
۱۳۳
غرق عشقیام که غرقست اندرین
۱۳۴
عشقهای اولین و آخرین
۱۳۵
مجملش گفتم نکردم زان بیان
۱۳۶
ورنه هم افهام سوزد هم زبان
۱۳۷
من چو لب گویم لب دریا بود
۱۳۸
من چو لا گویم مراد الا بود
۱۳۹
من ز شیرینی نشستم رو ترش
۱۴۰
من ز بسیاری گفتارم خمش
۱۴۱
تا که شیرینی ما از دو جهان
۱۴۲
در حجاب رو ترش باشد نهان
۱۴۳
تا که در هر گوش ناید این سخن
۱۴۴
یک همی گویم ز صد سر لدن