بخش ۹۸ - در بیان این حدیث کی ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گفت پیغامبر که نفحتهای حق
۲
اندرین ایام میآرد سبق
۳
گوش و هش دارید این اوقات را
۴
در ربایید این چنین نفحات را
۵
نفحه آمد مر شما را دید و رفت
۶
هر که را میخواست جان بخشید و رفت
۷
نفحهٔ دیگر رسید آگاه باش
۸
تا ازین هم وانمانی خواجهتاش
۹
جان آتش یافت زو آتش کشی
۱۰
جان مرده یافت از وی جنبشی
۱۱
جان ناری یافت از وی انطفا
۱۲
مرده پوشید از بقای او قبا
۱۳
تازگی و جنبش طوبیست این
۱۴
همچو جنبشهای حیوان نیست این
۱۵
گر در افتد در زمین و آسمان
۱۶
زهرههاشان آب گردد در زمان
۱۷
خود ز بیم این دم بیمنتها
۱۸
باز خوان فابین ان یحملنها
۱۹
ورنه خود اشفقن منها چون بدی
۲۰
گرنه از بیمش دل که خون شدی
۲۱
دوش دیگر لون این میداد دست
۲۲
لقمهٔ چندی درآمد ره ببست
۲۳
بهر لقمه گشته لقمانی گرو
۲۴
وقت لقمانست ای لقمه برو
۲۵
از هوای لقمهٔ این خارخار
۲۶
از کف لقمان همی جویید خار
۲۷
در کف او خار و سایهش نیز نیست
۲۸
لیکتان از حرص آن تمییز نیست
۲۹
خار دان آن را که خرما دیدهای
۳۰
زانک بس نان کور و بس نادیدهای
۳۱
جان لقمان که گلستان خداست
۳۲
پای جانش خستهٔ خاری چراست
۳۳
اشتر آمد این وجود خارخوار
۳۴
مصطفیزادی برین اشتر سوار
۳۵
اشترا تنگ گلی بر پشت تست
۳۶
کز نسیمش در تو صد گلزار رست
۳۷
میل تو سوی مغیلانست و ریگ
۳۸
تا چه گل چینی ز خار مردریگ
۳۹
ای بگشته زین طلب از کو بکو
۴۰
چند گویی کین گلستان کو و کو
۴۱
پیش از آن کین خار پا بیرون کنی
۴۲
چشم تاریکست جولان چون کنی
۴۳
آدمی کو مینگنجد در جهان
۴۴
در سر خاری همی گردد نهان
۴۵
مصطفی آمد که سازد همدمی
۴۶
کلمینی یا حمیرا کلمی
۴۷
ای حمیرا اندر آتش نه تو نعل
۴۸
تا ز نعل تو شود این کوه لعل
۴۹
این حمیرا لفظ تانیشست و جان
۵۰
نام تانیثش نهند این تازیان
۵۱
لیک از تانیث جان را باک نیست
۵۲
روح را با مرد و زن اشراک نیست
۵۳
از مؤنث وز مذکر برترست
۵۴
این نی آن جانست کز خشک و ترست
۵۵
این نه آن جانست کافزاید ز نان
۵۶
یا گهی باشد چنین گاهی چنان
۵۷
خوش کنندهست و خوش و عین خوشی
۵۸
بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی
۵۹
چون تو شیرین از شکر باشی بود
۶۰
کان شکر گاهی ز تو غایب شود
۶۱
چون شکر گردی ز تاثیر وفا
۶۲
پس شکر کی از شکر باشد جدا
۶۳
عاشق از خود چون غذا یابد رحیق
۶۴
عقل آنجا گم شود گم ای رفیق
۶۵
عقل جزوی عشق را منکر بود
۶۶
گرچه بنماید که صاحبسر بود
۶۷
زیرک و داناست اما نیست نیست
۶۸
تا فرشته لا نشد آهرمنیست
۶۹
او بقول و فعل یار ما بود
۷۰
چون بحکم حال آیی لا بود
۷۱
لا بود چون او نشد از هست نیست
۷۲
چونک طوعا لا نشد کرها بسیست
۷۳
جان کمالست و ندای او کمال
۷۴
مصطفی گویان ارحنا یا بلال
۷۵
ای بلال افراز بانگ سلسلت
۷۶
زان دمی کاندر دمیدم در دلت
۷۷
زان دمی کادم از آن مدهوش گشت
۷۸
هوش اهل آسمان بیهوش گشت
۷۹
مصطفی بیخویش شد زان خوب صوت
۸۰
شد نمازش از شب تعریس فوت
۸۱
سر از آن خواب مبارک بر نداشت
۸۲
تا نماز صبحدم آمد بچاشت
۸۳
در شب تعریس پیش آن عروس
۸۴
یافت جان پاک ایشان دستبوس
۸۵
عشق و جان هر دو نهانند و ستیر
۸۶
گر عروسش خواندهام عیبی مگیر
۸۷
از ملولی یار خامش کردمی
۸۸
گر همو مهلت بدادی یکدمی
۸۹
لیک میگوید بگو هین عیب نیست
۹۰
جز تقاضای قضای غیب نیست
۹۱
عیب باشد کو نبیند جز که عیب
۹۲
عیب کی بیند روان پاک غیب
۹۳
عیب شد نسبت به مخلوق جهول
۹۴
نی به نسبت با خداوند قبول
۹۵
کفر هم نسبت به خالق حکمتست
۹۶
چون به ما نسبت کنی کفر آفتست
۹۷
ور یکی عیبی بود با صد حیات
۹۸
بر مثال چوب باشد در نبات
۹۹
در ترازو هر دو را یکسان کشند
۱۰۰
زانک آن هر دو چو جسم و جان خوشند
۱۰۱
پس بزرگان این نگفتند از گزاف
۱۰۲
جسم پاکان عین جان افتاد صاف
۱۰۳
گفتشان و نفسشان و نقششان
۱۰۴
جمله جان مطلق آمد بی نشان
۱۰۵
جان دشمندارشان جسمست صرف
۱۰۶
چون زیاد از نرد او اسمست صرف
۱۰۷
آن به خاک اندر شد و کل خاک شد
۱۰۸
وین نمک اندر شد و کل پاک شد
۱۰۹
آن نمک کز وی محمد املحست
۱۱۰
زان حدیث با نمک او افصحست
۱۱۱
این نمک باقیست از میراث او
۱۱۲
با توند آن وارثان او بجو
۱۱۳
پیش تو شسته ترا خود پیش کو
۱۱۴
پیش هستت جان پیشاندیش کو
۱۱۵
گر تو خود را پیش و پس داری گمان
۱۱۶
بستهٔ جسمی و محرومی ز جان
۱۱۷
زیر و بالا پیش و پس وصف تنست
۱۱۸
بیجهتها ذات جان روشنست
۱۱۹
برگشا از نور پاک شه نظر
۱۲۰
تا نپنداری تو چون کوتهنظر
۱۲۱
که همینی در غم و شادی و بس
۱۲۲
ای عدم کو مر عدم را پیش و پس
۱۲۳
روز بارانست میرو تا به شب
۱۲۴
نه ازین باران از آن باران رب