بخش ۱۵۰ - مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پیش از عثمان یکی نساخ بود
۲
کو به نسخ وحی جدی مینمود
۳
چون نبی از وحی فرمودی سبق
۴
او همان را وا نبشتی بر ورق
۵
پرتو آن وحی بر وی تافتی
۶
او درون خویش حکمت یافتی
۷
عین آن حکمت بفرمودی رسول
۸
زین قدر گمراه شد آن بوالفضول
۹
کانچ میگوید رسول مستنیر
۱۰
مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر
۱۱
پرتو اندیشهاش زد بر رسول
۱۲
قهر حق آورد بر جانش نزول
۱۳
هم ز نساخی بر آمد هم ز دین
۱۴
شد عدو مصطفی و دین بکین
۱۵
مصطفی فرمود کای گبر عنود
۱۶
چون سیه گشتی اگر نور از تو بود
۱۷
گر تو ینبوع الهی بودیی
۱۸
این چنین آب سیه نگشودیی
۱۹
تا که ناموسش به پیش این و آن
۲۰
نشکند بر بست این او را دهان
۲۱
اندرون میسوختش هم زین سبب
۲۲
توبه کردن مینیارست این عجب
۲۳
آه میکرد و نبودش آه سود
۲۴
چون در آمد تیغ و سر را در ربود
۲۵
کرده حق ناموس را صد من حدید
۲۶
ای بسا بسته به بند ناپدید
۲۷
کبر و کفر آن سان ببست آن راه را
۲۸
که نیارد کرد ظاهر آه را
۲۹
گفت اغلالا فهم به مقمحون
۳۰
نیست آن اغلال بر ما از برون
۳۱
خلفهم سدا فاغشیناهم
۳۲
مینبیند بند را پیش و پس او
۳۳
رنگ صحرا دارد آن سدی که خاست
۳۴
او نمیداند که آن سد قضاست
۳۵
شاهد تو سد روی شاهدست
۳۶
مرشد تو سد گفت مرشدست
۳۷
ای بسا کفار را سودای دین
۳۸
بندشان ناموس و کبر آن و این
۳۹
بند پنهان لیک از آهن بتر
۴۰
بند آهن را کند پاره تبر
۴۱
بند آهن را توان کردن جدا
۴۲
بند غیبی را نداند کس دوا
۴۳
مرد را زنبور اگر نیشی زند
۴۴
طبع او آن لحظه بر دفعی تند
۴۵
زخم نیش اما چو از هستی تست
۴۶
غم قوی باشد نگردد درد سست
۴۷
شرح این از سینه بیرون میجهد
۴۸
لیک میترسم که نومیدی دهد
۴۹
نی مشو نومید و خود را شاد کن
۵۰
پیش آن فریادرس فریاد کن
۵۱
کای محب عفو از ما عفو کن
۵۲
ای طبیب رنج ناسور کهن
۵۳
عکس حکمت آن شقی را یاوه کرد
۵۴
خود مبین تا بر نیارد از تو گرد
۵۵
ای برادر بر تو حکمت جاریهست
۵۶
آن ز ابدالست و بر تو عاریهست
۵۷
گرچه در خود خانه نوری یافتست
۵۸
آن ز همسایهٔ منور تافتست
۵۹
شکر کن غره مشو بینی مکن
۶۰
گوش دار و هیچ خودبینی مکن
۶۱
صد دریغ و درد کین عاریتی
۶۲
امتان را دور کرد از امتی
۶۳
من غلام آن که او در هر رباط
۶۴
خویش را واصل نداند بر سماط
۶۵
بس رباطی که بباید ترک کرد
۶۶
تا به مسکن در رسد یک روز مرد
۶۷
گرچه آهن سرخ شد او سرخ نیست
۶۸
پرتو عاریت آتشزنیست
۶۹
گر شود پر نور روزن یا سرا
۷۰
تو مدان روشن مگر خورشید را
۷۱
هر در و دیوار گوید روشنم
۷۲
پرتو غیری ندارم این منم
۷۳
پس بگوید آفتاب ای نارشید
۷۴
چونک من غارب شوم آید پدید
۷۵
سبزهها گویند ما سبز از خودیم
۷۶
شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم
۷۷
فصل تابستان بگوید ای امم
۷۸
خویش را بینید چون من بگذرم
۷۹
تن همینازد به خوبی و جمال
۸۰
روح پنهان کرده فر و پر و بال
۸۱
گویدش ای مزبله تو کیستی
۸۲
یک دو روز از پرتو من زیستی
۸۳
غنج و نازت مینگنجد در جهان
۸۴
باش تا که من شوم از تو جهان
۸۵
گرمدارانت ترا گوری کنند
۸۶
طعمهٔ ماران و مورانت کنند
۸۷
بینی از گند تو گیرد آن کسی
۸۸
کو به پیش تو همیمردی بسی
۸۹
پرتو روحست نطق و چشم و گوش
۹۰
پرتو آتش بود در آب جوش
۹۱
آنچنانک پرتو جان بر تنست
۹۲
پرتو ابدال بر جان منست
۹۳
جان جان چو واکشد پا را ز جان
۹۴
جان چنان گردد که بیجان تن بدان
۹۵
سر از آن رو مینهم من بر زمین
۹۶
تا گواه من بود در روز دین
۹۷
یوم دین که زلزلت زلزالها
۹۸
این زمین باشد گواه حالها
۹۹
گو تحدث جهرة اخبارها
۱۰۰
در سخن آید زمین و خارهها
۱۰۱
فلسفی منکر شود در فکر و ظن
۱۰۲
گو برو سر را بر آن دیوار زن
۱۰۳
نطق آب و نطق خاک و نطق گل
۱۰۴
هست محسوس حواس اهل دل
۱۰۵
فلسفی کو منکر حنانه است
۱۰۶
از حواس اولیا بیگانه است
۱۰۷
گوید او که پرتو سودای خلق
۱۰۸
بس خیالات آورد در رای خلق
۱۰۹
بلک عکس آن فساد و کفر او
۱۱۰
این خیال منکری را زد برو
۱۱۱
فلسفی مر دیو را منکر شود
۱۱۲
در همان دم سخرهٔ دیوی بود
۱۱۳
گر ندیدی دیو را خود را ببین
۱۱۴
بی جنون نبود کبودی بر جبین
۱۱۵
هر که را در دل شک و پیچانیست
۱۱۶
در جهان او فلسفی پنهانیست
۱۱۷
مینماید اعتقاد و گاه گاه
۱۱۸
آن رگ فلسف کند رویش سیاه
۱۱۹
الحذر ای مؤمنان کان در شماست
۱۲۰
در شما بس عالم بیمنتهاست
۱۲۱
جمله هفتاد و دو ملت در توست
۱۲۲
وه که روزی آن بر آرد از تو دست
۱۲۳
هر که او را برگ آن ایمان بود
۱۲۴
همچو برگ از بیم این لرزان بود
۱۲۵
بر بلیس و دیو زان خندیدهای
۱۲۶
که تو خود را نیک مردم دیدهای
۱۲۷
چون کند جان بازگونه پوستین
۱۲۸
چند وا ویلی بر آید ز اهل دین
۱۲۹
بر دکان هر زرنما خندان شدست
۱۳۰
زانک سنگ امتحان پنهان شدست
۱۳۱
پردهای ستار از ما بر مگیر
۱۳۲
باش اندر امتحان ما را مجیر
۱۳۳
قلب پهلو میزند با زر به شب
۱۳۴
انتظار روز میدارد ذهب
۱۳۵
با زبان حال زر گوید که باش
۱۳۶
ای مزور تا بر آید روز فاش
۱۳۷
صد هزاران سال ابلیس لعین
۱۳۸
بود ز ابدال و امیر المؤمنین
۱۳۹
پنجه زد با آدم از نازی که داشت
۱۴۰
گشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت