بخش ۲۳ - قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظن خود
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گفت نه والله بالله العظیم
۲
مالک الملک و به رحمان و رحیم
۳
آن خدایی که فرستاد انبیا
۴
نه بحاجت بل بفضل و کبریا
۵
آن خداوندی که از خاک ذلیل
۶
آفرید او شهسواران جلیل
۷
پاکشان کرد از مزاج خاکیان
۸
بگذرانید از تک افلاکیان
۹
بر گرفت از نار و نور صاف ساخت
۱۰
وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت
۱۱
آن سنابرقی که بر ارواح تافت
۱۲
تا که آدم معرفت زان نور یافت
۱۳
آن کز آدم رست و دست شیث چید
۱۴
پس خلیفهش کرد آدم کان بدید
۱۵
نوح از آن گوهر که برخوردار بود
۱۶
در هوای بحر جان دربار بود
۱۷
جان ابراهیم از آن انوار زفت
۱۸
بی حذر در شعلههای نار رفت
۱۹
چونک اسمعیل در جویش فتاد
۲۰
پیش دشنهٔ آبدارش سر نهاد
۲۱
جان داوود از شعاعش گرم شد
۲۲
آهن اندر دستبافش نرم شد
۲۳
چون سلیمان بد وصالش را رضیع
۲۴
دیو گشتش بنده فرمان و مطیع
۲۵
در قضا یعقوب چون بنهاد سر
۲۶
چشم روشن کرد از بوی پسر
۲۷
یوسف مهرو چو دید آن آفتاب
۲۸
شد چنان بیدار در تعبیر خواب
۲۹
چون عصا از دست موسی آب خورد
۳۰
ملکت فرعون را یک لقمه کرد
۳۱
نردبانش عیسی مریم چو یافت
۳۲
بر فراز گنبد چارم شتافت
۳۳
چون محمد یافت آن ملک و نعیم
۳۴
قرص مه را کرد او در دم دو نیم
۳۵
چون ابوبکر آیت توفیق شد
۳۶
با چنان شه صاحب و صدیق شد
۳۷
چون عمر شیدای آن معشوق شد
۳۸
حق و باطل را چو دل فاروق شد
۳۹
چونک عثمان آن عیان را عین گشت
۴۰
نور فایض بود و ذی النورین گشت
۴۱
چون ز رویش مرتضی شد درفشان
۴۲
گشت او شیر خدا در مرج جان
۴۳
چون جنید از جند او دید آن مدد
۴۴
خود مقاماتش فزون شد از عدد
۴۵
بایزید اندر مزیدش راه دید
۴۶
نام قطب العارفین از حق شنید
۴۷
چونک کرخی کرخ او را شد حرس
۴۸
شد خلیفهٔ عشق و ربانی نفس
۴۹
پور ادهم مرکب آن سو راند شاد
۵۰
گشت او سلطان سلطانان داد
۵۱
وان شقیق از شق آن راه شگرف
۵۲
گشت او خورشید رای و تیز طرف
۵۳
صد هزاران پادشاهان نهان
۵۴
سر فرازانند زان سوی جهان
۵۵
نامشان از رشک حق پنهان بماند
۵۶
هر گدایی نامشان را بر نخواند
۵۷
حق آن نور و حق نورانیان
۵۸
کاندر آن بحرند همچون ماهیان
۵۹
بحر جان و جان بحر ار گویمش
۶۰
نیست لایق نام نو میجویمش
۶۱
حق آن آنی که این و آن ازوست
۶۲
مغزها نسبت بدو باشند پوست
۶۳
که صفات خواجهتاش و یار من
۶۴
هست صد چندان که این گفتار من
۶۵
آنچ میدانم ز وصف آن ندیم
۶۶
باورت ناید چه گویم ای کریم
۶۷
شاه گفت اکنون از آن خود بگو
۶۸
چند گویی آن این و آن او
۶۹
تو چه داری و چه حاصل کردهای
۷۰
از تک دریا چه در آوردهای
۷۱
روز مرگ این حس تو باطل شود
۷۲
نور جان داری که یار دل شود
۷۳
در لحد کین چشم را خاک آگند
۷۴
هست آنچ گور را روشن کند
۷۵
آن زمان که دست و پایت بر درد
۷۶
پر و بالت هست تا جان بر پرد
۷۷
آن زمان کین جان حیوانی نماند
۷۸
جان باقی بایدت بر جا نشاند
۷۹
شرط من جا بالحسن نه کردنست
۸۰
این حسن را سوی حضرت بردنست
۸۱
جوهری داری ز انسان یا خری
۸۲
این عرضها که فنا شد چون بری
۸۳
این عرضهای نماز و روزه را
۸۴
چونک لایبقی زمانین انتفی
۸۵
نقل نتوان کرد مر اعراض را
۸۶
لیک از جوهر برند امراض را
۸۷
تا مبدل گشت جوهر زین عرض
۸۸
چون ز پرهیزی که زایل شد مرض
۸۹
گشت پرهیز عرض جوهر بجهد
۹۰
شد دهان تلخ از پرهیز شهد
۹۱
از زراعت خاکها شد سنبله
۹۲
داروی مو کرد مو را سلسله
۹۳
آن نکاح زن عرض بد شد فنا
۹۴
جوهر فرزند حاصل شد ز ما
۹۵
جفت کردن اسپ و اشتر را عرض
۹۶
جوهر کره بزاییدن غرض
۹۷
هست آن بستان نشاندن هم عرض
۹۸
کشت جوهر گشت بستان نک غرض
۹۹
هم عرض دان کیمیا بردن به کار
۱۰۰
جوهری زان کیمیا گر شد بیار
۱۰۱
صیقلی کردن عرض باشد شها
۱۰۲
زین عرض جوهر همیزاید صفا
۱۰۳
پس مگو که من عملها کردهام
۱۰۴
دخل آن اعراض را بنما مرم
۱۰۵
این صفت کردن عرض باشد خمش
۱۰۶
سایهٔ بز را پی قربان مکش
۱۰۷
گفت شاها بی قنوط عقل نیست
۱۰۸
گر تو فرمایی عرض را نقل نیست
۱۰۹
پادشاها جز که یاس بنده نیست
۱۱۰
گر عرض کان رفت باز آینده نیست
۱۱۱
گر نبودی مر عرض را نقل و حشر
۱۱۲
فعل بودی باطل و اقوال فشر
۱۱۳
این عرضها نقل شد لونی دگر
۱۱۴
حشر هر فانی بود کونی دگر
۱۱۵
نقل هر چیزی بود هم لایقش
۱۱۶
لایق گله بود هم سایقش
۱۱۷
وقت محشر هر عرض را صورتیست
۱۱۸
صورت هر یک عرض را نوبتیست
۱۱۹
بنگر اندر خود نه تو بودی عرض
۱۲۰
جنبش جفتی و جفتی با غرض
۱۲۱
بنگر اندر خانه و کاشانهها
۱۲۲
در مهندس بود چون افسانهها
۱۲۳
آن فلان خانه که ما دیدیم خوش
۱۲۴
بود موزون صفه و سقف و درش
۱۲۵
از مهندس آن عرض و اندیشهها
۱۲۶
آلت آورد و ستون از بیشهها
۱۲۷
چیست اصل و مایهٔ هر پیشهای
۱۲۸
جز خیال و جز عرض و اندیشهای
۱۲۹
جمله اجزای جهان را بی غرض
۱۳۰
در نگر حاصل نشد جز از عرض
۱۳۱
اول فکر آخر آمد در عمل
۱۳۲
بنیت عالم چنان دان در ازل
۱۳۳
میوهها در فکر دل اول بود
۱۳۴
در عمل ظاهر بخر میشود
۱۳۵
چون عمل کردی شجر بنشاندی
۱۳۶
اندر آخر حرف اول خواندی
۱۳۷
گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست
۱۳۸
آن همه از بهر میوه مرسلست
۱۳۹
پس سری که مغز آن افلاک بود
۱۴۰
اندر آخر خواجهٔ لولاک بود
۱۴۱
نقل اعراضست این بحث و مقال
۱۴۲
نقل اعراضست این شیر و شگال
۱۴۳
جمله عالم خود عرض بودند تا
۱۴۴
اندرین معنی بیامد هل اتی
۱۴۵
این عرضها از چه زاید از صور
۱۴۶
وین صور هم از چه زاید از فکر
۱۴۷
این جهان یک فکرتست از عقل کل
۱۴۸
عقل چون شاهست و صورتها رسل
۱۴۹
عالم اول جهان امتحان
۱۵۰
عالم ثانی جزای این و آن
۱۵۱
چاکرت شاها جنایت میکند
۱۵۲
آن عرض زنجیر و زندان میشود
۱۵۳
بندهات چون خدمت شایسته کرد
۱۵۴
آن عرض نی خلعتی شد در نبرد
۱۵۵
این عرض با جوهر آن بیضست و طیر
۱۵۶
این از آن و آن ازین زاید بسیر
۱۵۷
گفت شاهنشه چنین گیر المراد
۱۵۸
این عرضهای تو یک جوهر نزاد
۱۵۹
گفت مخفی داشتست آن را خرد
۱۶۰
تا بود غیب این جهان نیک و بد
۱۶۱
زانک گر پیدا شدی اشکال فکر
۱۶۲
کافر و مؤمن نگفتی جز که ذکر
۱۶۳
پس عیان بودی نه غیب ای شاه این
۱۶۴
نقش دین و کفر بودی بر جبین
۱۶۵
کی درین عالم بت و بتگر بدی
۱۶۶
چون کسی را زهره تسخر بدی
۱۶۷
پس قیامت بودی این دنیای ما
۱۶۸
در قیامت کی کند جرم و خطا
۱۶۹
گفت شه پوشید حق پاداش بد
۱۷۰
لیک از عامه نه از خاصان خود
۱۷۱
گر به دامی افکنم من یک امیر
۱۷۲
از امیران خفیه دارم نه از وزیر
۱۷۳
حق به من بنمود پس پاداش کار
۱۷۴
وز صورهای عملها صد هزار
۱۷۵
تو نشانی ده که من دانم تمام
۱۷۶
ماه را بر من نمیپوشد غمام
۱۷۷
گفت پس از گفت من مقصود چیست
۱۷۸
چون تو میدانی که آنچ بود چیست
۱۷۹
گفت شه حکمت در اظهار جهان
۱۸۰
آنک دانسته برون آید عیان
۱۸۱
آنچ میدانست تا پیدا نکرد
۱۸۲
بر جهان ننهاد رنج طلق و درد
۱۸۳
یک زمان بی کار نتوانی نشست
۱۸۴
تا بدی یا نیکیی از تو نجست
۱۸۵
این تقاضاهای کار از بهر آن
۱۸۶
شد موکل تا شود سرت عیان
۱۸۷
پس کلابهٔ تن کجا ساکن شود
۱۸۸
چون سر رشتهٔ ضمیرش میکشد
۱۸۹
تاسهٔ تو شد نشان آن کشش
۱۹۰
بر تو بی کاری بود چون جانکنش
۱۹۱
این جهان و آن جهان زاید ابد
۱۹۲
هر سبب مادر اثر از وی ولد
۱۹۳
چون اثر زایید آن هم شد سبب
۱۹۴
تا بزاید او اثرهای عجب
۱۹۵
این سببها نسل بر نسلست لیک
۱۹۶
دیدهای باید منور نیک نیک
۱۹۷
شاه با او در سخن اینجا رسید
۱۹۸
یا بدید از وی نشانی یا ندید
۱۹۹
گر بدید آن شاه جویا دور نیست
۲۰۰
لیک ما را ذکر آن دستور نیست
۲۰۱
چون ز گرمابه بیامد آن غلام
۲۰۲
سوی خویشش خواند آن شاه و همام
۲۰۳
گفت صحا لک نعیم دائم
۲۰۴
بس لطیفی و ظریف و خوبرو
۲۰۵
ای دریغا گر نبودی در تو آن
۲۰۶
که همیگوید برای تو فلان
۲۰۷
شاد گشتی هر که رویت دیدیی
۲۰۸
دیدنت ملک جهان ارزیدیی
۲۰۹
گفت رمزی زان بگو ای پادشاه
۲۱۰
کز برای من بگفت آن دینتباه
۲۱۱
گفت اول وصف دوروییت کرد
۲۱۲
کاشکارا تو دوایی خفیه درد
۲۱۳
خبث یارش را چو از شه گوش کرد
۲۱۴
در زمان دریای خشمش جوش کرد
۲۱۵
کف برآورد آن غلام و سرخ گشت
۲۱۶
تا که موج هجو او از حد گذشت
۲۱۷
کو ز اول دم که با من یار بود
۲۱۸
همچو سگ در قحط بس گهخوار بود
۲۱۹
چون دمادم کرد هجوش چون جرس
۲۲۰
دست بر لب زد شهنشاهش که بس
۲۲۱
گفت دانستم ترا از وی بدان
۲۲۲
از تو جان گندهست و از یارت دهان
۲۲۳
پس نشین ای گندهجان از دور تو
۲۲۴
تا امیر او باشد و مامور تو
۲۲۵
در حدیث آمد که تسبیح از ریا
۲۲۶
همچو سبزهٔ گولخن دان ای کیا
۲۲۷
پس بدان که صورت خوب و نکو
۲۲۸
با خصال بد نیرزد یک تسو
۲۲۹
ور بود صورت حقیر و ناپذیر
۲۳۰
چون بود خلقش نکو در پاش میر
۲۳۱
صورت ظاهر فنا گردد بدان
۲۳۲
عالم معنی بماند جاودان
۲۳۳
چند بازی عشق با نقش سبو
۲۳۴
بگذر از نقش سبو رو آب جو
۲۳۵
صورتش دیدی ز معنی غافلی
۲۳۶
از صدف دری گزین گر عاقلی
۲۳۷
این صدفهای قوالب در جهان
۲۳۸
گرچه جمله زندهاند از بحر جان
۲۳۹
لیک اندر هر صدف نبود گهر
۲۴۰
چشم بگشا در دل هر یک نگر
۲۴۱
کان چه دارد وین چه دارد میگزین
۲۴۲
زانک کمیابست آن در ثمین
۲۴۳
گر به صورت میروی کوهی به شکل
۲۴۴
در بزرگی هست صد چندان که لعل
۲۴۵
هم به صورت دست و پا و پشم تو
۲۴۶
هست صد چندان که نقش چشم تو
۲۴۷
لیک پوشیده نباشد بر تو این
۲۴۸
کز همه اعضا دو چشم آمد گزین
۲۴۹
از یک اندیشه که آید در درون
۲۵۰
صد جهان گردد به یک دم سرنگون
۲۵۱
جسم سلطان گر به صورت یک بود
۲۵۲
صد هزاران لشکرش در پی دود
۲۵۳
باز شکل و صورت شاه صفی
۲۵۴
هست محکوم یکی فکر خفی
۲۵۵
خلق بیپایان ز یک اندیشه بین
۲۵۶
گشته چون سیلی روانه بر زمین
۲۵۷
هست آن اندیشه پیش خلق خرد
۲۵۸
لیک چون سیلی جهان را خورد و برد
۲۵۹
پس چو میبینی که از اندیشهای
۲۶۰
قایمست اندر جهان هر پیشهای
۲۶۱
خانهها و قصرها و شهرها
۲۶۲
کوهها و دشتها و نهرها
۲۶۳
هم زمین و بحر و هم مهر و فلک
۲۶۴
زنده از وی همچو کز دریا سمک
۲۶۵
پس چرا از ابلهی پیش تو کور
۲۶۶
تن سلیمانست و اندیشه چو مور
۲۶۷
مینماید پیش چشمت که بزرگ
۲۶۸
هست اندیشه چو موش و کوه گرگ
۲۶۹
عالم اندر چشم تو هول و عظیم
۲۷۰
ز ابر و رعد و چرخ داری لرز و بیم
۲۷۱
وز جهان فکرتی ای کم ز خر
۲۷۲
ایمن و غافل چو سنگ بیخبر
۲۷۳
زانک نقشی وز خرد بیبهرهای
۲۷۴
آدمی خو نیستی خرکرهای
۲۷۵
سایه را تو شخص میبینی ز جهل
۲۷۶
شخص از آن شد نزد تو بازی و سهل
۲۷۷
باش تا روزی که آن فکر و خیال
۲۷۸
بر گشاید بیحجابی پر و بال
۲۷۹
کوهها بینی شده چون پشم نرم
۲۸۰
نیست گشته این زمین سرد و گرم
۲۸۱
نه سما بینی نه اختر نه وجود
۲۸۲
جز خدای واحد حی ودود
۲۸۳
یک فسانه راست آمد یا دروغ
۲۸۴
تا دهد مر راستیها را فروغ