بخش ۳۴ - انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماکم غورا
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مقریی میخواند از روی کتاب
۲
ماؤکم غورا ز چشمه بندم آب
۳
آب را در غورها پنهان کنم
۴
چشمهها را خشک و خشکستان کنم
۵
آب را در چشمه کی آرد دگر
۶
جز من بی مثل و با فضل و خطر
۷
فلسفی منطقی مستهان
۸
میگذشت از سوی مکتب آن زمان
۹
چونک بشنید آیت او از ناپسند
۱۰
گفت آریم آب را ما با کلند
۱۱
ما به زخم بیل و تیزی تبر
۱۲
آب را آریم از پستی زبر
۱۳
شب بخفت و دید او یک شیرمرد
۱۴
زد طبانچه هر دو چشمش کور کرد
۱۵
گفت زین دو چشمهٔ چشم ای شقی
۱۶
با تبر نوری بر آر ار صادقی
۱۷
روز بر جست و دو چشم کور دید
۱۸
نور فایض از دو چشمش ناپدید
۱۹
گر بنالیدی و مستغفر شدی
۲۰
نور رفته از کرم ظاهر شدی
۲۱
لیک استغفار هم در دست نیست
۲۲
ذوق توبه نقل هر سرمست نیست
۲۳
زشتی اعمال و شومی جحود
۲۴
راه توبه بر دل او بسته بود
۲۵
از نیاز و اعتقاد آن خلیل
۲۶
گشت ممکن امر صعب و مستحیل
۲۷
همچنین بر عکس آن انکار مرد
۲۸
مس کند زر را و صلحی را نبرد
۲۹
دل بسختی همچو روی سنگ گشت
۳۰
چون شکافد توبه آن را بهر کشت
۳۱
چون شعیبی کو که تا او از دعا
۳۲
بهر کشتن خاک سازد کوه را
۳۳
یا بدریوزه مقوقس از رسول
۳۴
سنگلاخی مزرعی شد با اصول
۳۵
کهربای مسخ آمد این دغا
۳۶
خاک قابل را کند سنگ و حصا
۳۷
هر دلی را سجده هم دستور نیست
۳۸
مزد رحمت قسم هر مزدور نیست
۳۹
هین به پشت آن مکن جرم و گناه
۴۰
که کنم توبه در آیم در پناه
۴۱
میبباید تاب و آبی توبه را
۴۲
شرط شد برق و سحابی توبه را
۴۳
آتش و آبی بباید میوه را
۴۴
واجب آید ابر و برق این شیوه را
۴۵
تا نباشد برق دل و ابر دو چشم
۴۶
کی نشیند آتش تهدید و خشم
۴۷
کی بروید سبزهٔ ذوق وصال
۴۸
کی بجوشد چشمهها ز آب زلال
۴۹
کی گلستان راز گوید با چمن
۵۰
کی بنفشه عهد بندد با سمن
۵۱
کی چناری کف گشاید در دعا
۵۲
کی درختی سر فشاند در هوا
۵۳
کی شکوفه آستین پر نثار
۵۴
بر فشاندن گیرد ایام بهار
۵۵
کی فروزد لاله را رخ همچو خون
۵۶
کی گل از کیسه بر آرد زر برون
۵۷
کی بیاید بلبل و گل بو کند
۵۸
کی چو طالب فاخته کوکو کند
۵۹
کی بگوید لکلک آن لکلک بجان
۶۰
لک چه باشد ملک تست ای مستعان
۶۱
کی نماید خاک اسرار ضمیر
۶۲
کی شود بی آسمان بستان منیر
۶۳
از کجا آوردهاند آن حلهها
۶۴
من کریم من رحیم کلها
۶۵
آن لطافتها نشان شاهدیست
۶۶
آن نشان پای مرد عابدیست
۶۷
آن شود شاد از نشان کو دید شاه
۶۸
چون ندید او را نباشد انتباه
۶۹
روح آنکس کو بهنگام الست
۷۰
دید رب خویش و شد بیخویش مست
۷۱
او شناسد بوی می کو می بخورد
۷۲
چون نخورد او می چه داند بوی کرد
۷۳
زانک حکمت همچو ناقهٔ ضاله است
۷۴
همچو دلاله شهان را داله است
۷۵
تو ببینی خواب در یک خوشلقا
۷۶
کو دهد وعده و نشانی مر ترا
۷۷
که مراد تو شود و اینک نشان
۷۸
که به پیش آید ترا فردا فلان
۷۹
یک نشانی آن که او باشد سوار
۸۰
یک نشانی که ترا گیرد کنار
۸۱
یک نشانی که بخندد پیش تو
۸۲
یک نشان که دست بندد پیش تو
۸۳
یک نشانی آنک این خواب از هوس
۸۴
چون شود فردا نگویی پیش کس
۸۵
زان نشان هم زکریا را بگفت
۸۶
که نیایی تا سه روز اصلا بگفت
۸۷
تا سه شب خامش کن از نیک و بدت
۸۸
این نشان باشد که یحی آیدت
۸۹
دم مزن سه روز اندر گفت و گو
۹۰
کین سکوتست آیت مقصود تو
۹۱
هین میاور این نشان را تو بگفت
۹۲
وین سخن را دار اندر دل نهفت
۹۳
این نشانها گویدش همچون شکر
۹۴
این چه باشد صد نشانی دگر
۹۵
این نشان آن بود کان ملک و جاه
۹۶
که همیجویی بیابی از اله
۹۷
آنک میگریی بشبهای دراز
۹۸
وانک میسوزی سحرگه در نیاز
۹۹
آنک بی آن روز تو تاریک شد
۱۰۰
همچو دوکی گردنت باریک شد
۱۰۱
وآنچ دادی هرچه داری در زکات
۱۰۲
چون زکات پاکبازان رختهات
۱۰۳
رختها دادی و خواب و رنگ رو
۱۰۴
سر فدا کردی و گشتی همچو مو
۱۰۵
چند در آتش نشستی همچو عود
۱۰۶
چند پیش تیغ رفتی همچو خود
۱۰۷
زین چنین بیچارگیها صد هزار
۱۰۸
خوی عشاقست و ناید در شمار
۱۰۹
چونک شب این خواب دیدی روز شد
۱۱۰
از امیدش روز تو پیروز شد
۱۱۱
چشم گردان کردهای بر چپ و راست
۱۱۲
کان نشان و آن علامتها کجاست
۱۱۳
بر مثال برگ میلرزی که وای
۱۱۴
گر رود روز و نشان ناید بجای
۱۱۵
میدوی در کوی و بازار و سرا
۱۱۶
چون کسی کو گم کند گوساله را
۱۱۷
خواجه خیرست این دوادو چیستت
۱۱۸
گم شده اینجا که داری کیستت
۱۱۹
گوییش خیرست لیکن خیر من
۱۲۰
کس نشاید که بداند غیر من
۱۲۱
گر بگویم نک نشانم فوت شد
۱۲۲
چون نشان شد فوت وقت موت شد
۱۲۳
بنگری در روی هر مرد سوار
۱۲۴
گویدت منگر مرا دیوانهوار
۱۲۵
گوییش من صاحبی گم کردهام
۱۲۶
رو به جست و جوی او آوردهام
۱۲۷
دولتت پاینده بادا ای سوار
۱۲۸
رحم کن بر عاشقان معذور دار
۱۲۹
چون طلب کردی بجد آمد نظر
۱۳۰
جد خطا نکند چنین آمد خبر
۱۳۱
ناگهان آمد سواری نیکبخت
۱۳۲
پس گرفت اندر کنارت سخت سخت
۱۳۳
تو شدی بیهوش و افتادی بطاق
۱۳۴
بیخبر گفت اینت سالوس و نفاق
۱۳۵
او چه میبیند درو این شور چیست
۱۳۶
او نداند کان نشان وصل کیست
۱۳۷
این نشان در حق او باشد که دید
۱۳۸
آن دگر را کی نشان آید پدید
۱۳۹
هر زمان کز وی نشانی میرسید
۱۴۰
شخص را جانی بجانی میرسید
۱۴۱
ماهی بیچاره را پیش آمد آب
۱۴۲
این نشانها تلک آیات الکتاب
۱۴۳
پس نشانیها که اندر انبیاست
۱۴۴
خاص آن جان را بود کو آشناست
۱۴۵
این سخن ناقص بماند و بیقرار
۱۴۶
دل ندارم بیدلم معذور دار
۱۴۷
ذرهها را کی تواند کس شمرد
۱۴۸
خاصه آن کو عشق از وی عقل برد
۱۴۹
میشمارم برگهای باغ را
۱۵۰
میشمارم بانگ کبک و زاغ را
۱۵۱
در شمار اندر نیاید لیک من
۱۵۲
میشمارم بهر رشد ممتحن
۱۵۳
نحس کیوان یا که سعد مشتری
۱۵۴
ناید اندر حصر گرچه بشمری
۱۵۵
لیک هم بعضی ازین هر دو اثر
۱۵۶
شرح باید کرد یعنی نفع و ضر
۱۵۷
تا شود معلوم آثار قضا
۱۵۸
شمهای مر اهل سعد و نحس را
۱۵۹
طالع آنکس که باشد مشتری
۱۶۰
شاد گردد از نشاط و سروری
۱۶۱
وانک را طالع زحل از هر شرور
۱۶۲
احتیاطش لازم آید در امور
۱۶۳
اذکروا الله شاه ما دستور داد
۱۶۴
اندر آتش دید ما را نور داد
۱۶۵
گفت اگرچه پاکم از ذکر شما
۱۶۶
نیست لایق مر مرا تصویرها
۱۶۷
لیک هرگز مست تصویر و خیال
۱۶۸
در نیابد ذات ما را بی مثال
۱۶۹
ذکر جسمانه خیال ناقصست
۱۷۰
وصف شاهانه از آنها خالصست
۱۷۱
شاه را گوید کسی جولاه نیست
۱۷۲
این چه مدحست این مگر آگاه نیست