بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون پیمبر دید آن بیمار را
۲
خوش نوازش کرد یار غار را
۳
زنده شد او چون پیمبر را بدید
۴
گوییا آن دم مر او را آفرید
۵
گفت بیماری مرا این بخت داد
۶
کآمد این سلطان بر من بامداد
۷
تا مرا صحت رسید و عافیت
۸
از قدوم این شه بی حاشیت
۹
ای خجسته رنج و بیماری و تب
۱۰
ای مبارک درد و بیداری شب
۱۱
نک مرا در پیری از لطف و کرم
۱۲
حق چنین رنجوریی داد و سقم
۱۳
درد پشتم داد هم تا من ز خواب
۱۴
بر جهم هر نیمشب لا بد شتاب
۱۵
تا نخسپم جمله شب چون گاومیش
۱۶
دردها بخشید حق از لطف خویش
۱۷
زین شکست آن رحم شاهان جوش کرد
۱۸
دوزخ از تهدید من خاموش کرد
۱۹
رنج گنج آمد که رحمتها دروست
۲۰
مغز تازه شد چو بخراشید پوست
۲۱
ای برادر موضع تاریک و سرد
۲۲
صبر کردن بر غم و سستی و درد
۲۳
چشمهٔ حیوان و جام مستی است
۲۴
کان بلندیها همه در پستی است
۲۵
آن بهاران مضمرست اندر خزان
۲۶
در بهارست آن خزان مگریز از آن
۲۷
همره غم باش و با وحشت بساز
۲۸
میطلب در مرگ خود عمر دراز
۲۹
آنچ گوید نفس تو کاینجا بدست
۳۰
مشنوش چون کار او ضد آمدست
۳۱
تو خلافش کن که از پیغامبران
۳۲
این چنین آمد وصیت در جهان
۳۳
مشورت در کارها واجب شود
۳۴
تا پشیمانی در آخر کم بود
۳۵
حیلهها کردند بسیار انبیا
۳۶
تا که گردان شد برین سنگ آسیا
۳۷
نفس میخواهد که تا ویران کند
۳۸
خلق را گمراه و سرگردان کند
۳۹
گفت امت مشورت با کی کنیم
۴۰
انبیا گفتند با عقل امام
۴۱
گفت گر کودک در آید یا زنی
۴۲
کو ندارد عقل و رای روشنی
۴۳
گفت با او مشورت کن وانچ گفت
۴۴
تو خلاف آن کن و در راه افت
۴۵
نفس خود را زن شناس از زن بتر
۴۶
زانک زن جزویست نفست کل شر
۴۷
مشورت با نفس خود گر میکنی
۴۸
هرچه گوید کن خلاف آن دنی
۴۹
گر نماز و روزه میفرمایدت
۵۰
نفس مکارست مکری زایدت
۵۱
مشورت با نفس خویش اندر فعال
۵۲
هرچه گوید عکس آن باشد کمال
۵۳
برنیایی با وی و استیز او
۵۴
رو بر یاری بگیر آمیز او
۵۵
عقل قوت گیرد از عقل دگر
۵۶
نیشکر کامل شود از نیشکر
۵۷
من ز مکر نفس دیدم چیزها
۵۸
کو برد از سحر خود تمییزها
۵۹
وعدهها بدهد ترا تازه به دست
۶۰
که هزاران بار آنها را شکست
۶۱
عمر اگر صد سال خود مهلت دهد
۶۲
اوت هر روزی بهانهٔ نو نهد
۶۳
گرم گوید وعدههای سرد را
۶۴
جادوی مردی ببندد مرد را
۶۵
ای ضیاء الحق حسام الدین بیا
۶۶
که نروید بی تو از شوره گیا
۶۷
از فلک آویخته شد پردهای
۶۸
از پی نفرین دل آزردهای
۶۹
این قضا را هم قضا داند علاج
۷۰
عقل خلقان در قضا گیجست گیج
۷۱
اژدها گشتست آن مار سیاه
۷۲
آنک کرمی بود افتاده به راه
۷۳
اژدها و مار اندر دست تو
۷۴
شد عصا ای جان موسی مست تو
۷۵
حکم خذها لا تخف دادت خدا
۷۶
تا به دستت اژدها گردد عصا
۷۷
هین ید بیضا نما ای پادشاه
۷۸
صبح نو بگشا ز شبهای سیاه
۷۹
دوزخی افروخت بر وی دم فسون
۸۰
ای دم تو از دم دریا فزون
۸۱
بحر مکارست بنموده کفی
۸۲
دوزخست از مکر بنموده تفی
۸۳
زان نماید مختصر در چشم تو
۸۴
تا زبون بینیش جنبد خشم تو
۸۵
همچنانک لشکر انبوه بود
۸۶
مر پیمبر را به چشم اندک نمود
۸۷
تا بریشان زد پیمبر بی خطر
۸۸
ور فزون دیدی از آن کردی حذر
۸۹
آن عنایت بود و اهل آن بدی
۹۰
احمدا ورنه تو بد دل میشدی
۹۱
کم نمود او را و اصحاب ورا
۹۲
آن جهاد ظاهر و باطن خدا
۹۳
تا میسر کرد یسری را برو
۹۴
تا ز عسری او بگردانید رو
۹۵
کم نمودن مر ورا پیروز بود
۹۶
که حقش یار و طریقآموز بود
۹۷
آنک حق پشتش نباشد از ظفر
۹۸
وای اگر گربهش نماید شیر نر
۹۹
وای اگر صد را یکی بیند ز دور
۱۰۰
تا به چالش اندر آید از غرور
۱۰۱
زان نماید ذوالفقاری حربهای
۱۰۲
زان نماید شیر نر چون گربهای
۱۰۳
تا دلیر اندر فتد احمق به جنگ
۱۰۴
واندر آردشان بدین حیلت به چنگ
۱۰۵
تا به پای خویش باشند آمده
۱۰۶
آن فلیوان جانب آتشکده
۱۰۷
کاه برگی مینماید تا تو زود
۱۰۸
پف کنی کو را برانی از وجود
۱۰۹
هین که آن که کوهها بر کنده است
۱۱۰
زو جهان گریان و او در خنده است
۱۱۱
مینماید تا بکعب این آب جو
۱۱۲
صد چو عاج ابن عنق شد غرق او
۱۱۳
مینماید موج خونش تل مشک
۱۱۴
مینماید قعر دریا خاک خشک
۱۱۵
خشک دید آن بحر را فرعون کور
۱۱۶
تا درو راند از سر مردی و زور
۱۱۷
چون در آید در تک دریا بود
۱۱۸
دیدهٔ فرعون کی بینا بود
۱۱۹
دیده بینا از لقای حق شود
۱۲۰
حق کجا همراز هر احمق شود
۱۲۱
قند بیند خود شود زهر قتول
۱۲۲
راه بیند خود بود آن بانگ غول
۱۲۳
ای فلک در فتنهٔ آخر زمان
۱۲۴
تیز میگردی بده آخر زمان
۱۲۵
خنجر تیزی تو اندر قصد ما
۱۲۶
نیش زهرآلودهای در فصد ما
۱۲۷
ای فلک از رحم حق آموز رحم
۱۲۸
بر دل موران مزن چون مار زخم
۱۲۹
حق آنک چرخهٔ چرخ ترا
۱۳۰
کرد گردان بر فراز این سرا
۱۳۱
که دگرگون گردی و رحمت کنی
۱۳۲
پیش از آن که بیخ ما را بر کنی
۱۳۳
حق آنک دایگی کردی نخست
۱۳۴
تا نهال ما ز آب و خاک رست
۱۳۵
حق آن شه که ترا صاف آفرید
۱۳۶
کرد چندان مشعله در تو پدید
۱۳۷
آنچنان معمور و باقی داشتت
۱۳۸
تا که دهری از ازل پنداشتت
۱۳۹
شکر دانستیم آغاز ترا
۱۴۰
انبیا گفتند آن راز ترا
۱۴۱
آدمی داند که خانه حادثست
۱۴۲
عنکبوتی نه که در وی عابشست
۱۴۳
پشه کی داند که این باغ از کیست
۱۴۴
کو بهاران زاد و مرگش در دیست
۱۴۵
کرم کاندر چوب زاید سستحال
۱۴۶
کی بداند چوب را وقت نهال
۱۴۷
ور بداند کرم از ماهیتش
۱۴۸
عقل باشد کرم باشد صورتش
۱۴۹
عقل خود را مینماید رنگها
۱۵۰
چون پری دورست از آن فرسنگها
۱۵۱
از ملک بالاست چه جای پری
۱۵۲
تو مگسپری بپستی میپری
۱۵۳
گرچه عقلت سوی بالا میپرد
۱۵۴
مرغ تقلیدت بپستی میچرد
۱۵۵
علم تقلیدی وبال جان ماست
۱۵۶
عاریهست و ما نشسته کان ماست
۱۵۷
زین خرد جاهل همی باید شدن
۱۵۸
دست در دیوانگی باید زدن
۱۵۹
هرچه بینی سود خود زان میگریز
۱۶۰
زهر نوش و آب حیوان را بریز
۱۶۱
هر که بستاید ترا دشنام ده
۱۶۲
سود و سرمایه به مفلس وام ده
۱۶۳
ایمنی بگذار و جای خوف باش
۱۶۴
بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
۱۶۵
آزمودم عقل دور اندیش را
۱۶۶
بعد ازین دیوانه سازم خویش را