بخش ۱۷۹ - پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
همچو مریم گوی پیش از فوت ملک
۲
نقش را کالعوذ بالرحمن منک
۳
دید مریم صورتی بس جانفزا
۴
جانفزایی دلربایی در خلا
۵
پیش او بر رست از روی زمین
۶
چون مه وخورشید آن روح الامین
۷
از زمین بر رست خوبی بینقاب
۸
آنچنان کز شرق روید آفتاب
۹
لرزه بر اعضای مریم اوفتاد
۱۰
کو برهنه بود و ترسید از فساد
۱۱
صورتی که یوسف ار دیدی عیان
۱۲
دست از حیرت بریدی چو زنان
۱۳
همچو گل پیشش برویید آن ز گل
۱۴
چون خیالی که بر آرد سر ز دل
۱۵
گشت بیخود مریم و در بیخودی
۱۶
گفت بجهم در پناه ایزدی
۱۷
زانک عادت کرده بود آن پاکجیب
۱۸
در هزیمت رخت بردن سوی غیب
۱۹
چون جهان را دید ملکی بیقرار
۲۰
حازمانه ساخت زان حضرت حصار
۲۱
تا به گاه مرگ حصنی باشدش
۲۲
که نیابد خصم راه مقصدش
۲۳
از پناه حق حصاری به ندید
۲۴
یورتگه نزدیک آن دز برگزید
۲۵
چون بدید آن غمزههای عقلسوز
۲۶
که ازو میشد جگرها تیردوز
۲۷
شاه و لشکر حلقه در گوشش شده
۲۸
خسروان هوش بیهوشش شده
۲۹
صد هزاران شاه مملوکش برق
۳۰
صد هزاران بدر را داده به دق
۳۱
زهره نی مر زهره را تا دم زند
۳۲
عقل کلش چون ببیند کم زند
۳۳
من چگویم که مرا در دوختهست
۳۴
دمگهم را دمگه او سوختهست
۳۵
دود آن نارم دلیلم من برو
۳۶
دور از آن شه باطل ما عبروا
۳۷
خود نباشد آفتابی را دلیل
۳۸
جز که نور آفتاب مستطیل
۳۹
سایه کی بود تا دلیل او بود
۴۰
این بستش کع ذلیل او بود
۴۱
این جلالت در دلالت صادقست
۴۲
جمله ادراکات پس او سابقست
۴۳
جمله ادراکات بر خرهای لنگ
۴۴
او سوار باد پران چون خدنگ
۴۵
گر گریزد کس نیابد گرد شه
۴۶
ور گریزند او بگیرد پیش ره
۴۷
جمله ادراکات را آرام نی
۴۸
وقت میدانست وقت جام نی
۴۹
آن یکی وهمی چو بازی میپرد
۵۰
وآن دگر چون تیر معبر میدرد
۵۱
وان دگر چون کشتی با بادبان
۵۲
وآن دگر اندر تراجع هر زمان
۵۳
چون شکاری مینمایدشان ز دور
۵۴
جمله حمله میفزایند آن طیور
۵۵
چونک ناپیدا شود حیران شوند
۵۶
همچو جغدان سوی هر ویران شوند
۵۷
منتظر چشمی به هم یک چشم باز
۵۸
تا که پیدا گردد آن صید به ناز
۵۹
چون بماند دیر گویند از ملال
۶۰
صید بود آن خود عجب یا خود خیال
۶۱
مصلحت آنست تا یک ساعتی
۶۲
قوتی گیرند و زور از راحتی
۶۳
گر نبودی شب همه خلقان ز آز
۶۴
خویشتن را سوختندی ز اهتزاز
۶۵
از هوس وز حرص سود اندوختن
۶۶
هر کسی دادی بدن را سوختن
۶۷
شب پدید آید چو گنج رحمتی
۶۸
تا رهند ازحرص خود یکساعتی
۶۹
چونک قبضی آیدت ای راهرو
۷۰
آن صلاح تست آتش دل مشو
۷۱
زآنک در خرجی در آن بسط و گشاد
۷۲
خرج را دخلی بباید زاعتداد
۷۳
گر هماره فصل تابستان بدی
۷۴
سوزش خورشید در بستان شدی
۷۵
منبتش را سوختی از بیخ و بن
۷۶
که دگر تازه نگشتی آن کهن
۷۷
گر ترشرویست آن دی مشفق است
۷۸
صیف خندانست اما محرقست
۷۹
چونک قبض آید تو در وی بسط بین
۸۰
تازه باش و چین میفکن در جبین
۸۱
کودکان خندان و دانایان ترش
۸۲
غم جگر را باشد و شادی ز شش
۸۳
چشم کودک همچو خر در آخرست
۸۴
چشم عاقل در حساب آخرست
۸۵
او در آخر چرب میبیند علف
۸۶
وین ز قصاب آخرش بیند تلف
۸۷
آن علف تلخست کین قصاب داد
۸۸
بهر لحم ما ترازویی نهاد
۸۹
رو ز حکمت خور علف کان را خدا
۹۰
بی غرض دادست از محض عطا
۹۱
فهم نان کردی نه حکمت ای رهی
۹۲
زانچ حق گفتت کلوا من رزقه
۹۳
رزق حق حکمت بود در مرتبت
۹۴
کان گلوگیرت نباشد عاقبت
۹۵
این دهان بستی دهانی باز شد
۹۶
کو خورندهٔ لقمههای راز شد
۹۷
گر ز شیر دیو تن را وابری
۹۸
در فطام اوبسی نعمت خوردی
۹۹
ترکجوشش شرح کردم نیمخام
۱۰۰
از حکیم غزنوی بشنو تمام
۱۰۱
در الهینامه گوید شرح این
۱۰۲
آن حکیم غیب و فخرالعارفین
۱۰۳
غم خور و نان غمافزایان مخور
۱۰۴
زانک عاقل غم خورد کودک شکر
۱۰۵
قند شادی میوهٔ باغ غمست
۱۰۶
این فرح زخمست وآن غم مرهمست
۱۰۷
غم چو بینی در کنارش کش به عشق
۱۰۸
از سر ربوه نظر کن در دمشق
۱۰۹
عاقل از انگور می بیند همی
۱۱۰
عاشق از معدوم شی بیند همی
۱۱۱
جنگ میکردند حمالان پریر
۱۱۲
تو مکش تا من کشم حملش چو شیر
۱۱۳
زانک زان رنجش همیدیدند سود
۱۱۴
حمل را هر یک ز دیگر میربود
۱۱۵
مزد حق کو مزد آن بیمایه کو
۱۱۶
این دهد گنجیت مزد و آن تسو
۱۱۷
گنج زری که چو خسپی زیر ریگ
۱۱۸
با تو باشد ان نباشد مردریگ
۱۱۹
پیش پیش آن جنازهت میدود
۱۲۰
مونس گور و غریبی میشود
۱۲۱
بهر روز مرگ این دم مرده باش
۱۲۲
تا شوی با عشق سرمد خواجهتاش
۱۲۳
صبر میبیند ز پردهٔ اجتهاد
۱۲۴
روی چون گلنار و زلفین مراد
۱۲۵
غم چو آیینهست پیش مجتهد
۱۲۶
کاندرین ضد مینماید روی ضد
۱۲۷
بعد ضد رنج آن ضد دگر
۱۲۸
رو دهد یعنی گشاد و کر و فر
۱۲۹
این دو وصف از پنجهٔ دستت ببین
۱۳۰
بعد قبض مشت بسط آید یقین
۱۳۱
پنجه را گر قبض باشد دایما
۱۳۲
یا همه بسط او بود چون مبتلا
۱۳۳
زین دو وصفش کار و مکسب منتظم
۱۳۴
چون پر مرغ این دو حال او را مهم
۱۳۵
چونک مریم مضطرب شد یک زمان
۱۳۶
همچنانک بر زمین آن ماهیان