Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
مولوی · مثنوی معنوی

بخش ۴۳ - مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس وی‌اند و نعره‌زنان کی یا لیت قومی یعلمون

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
آن سگی در کو گدای کور دید
۲
حمله می‌آورد و دلقش می‌درید
۳
گفته‌ایم این را ولی باری دگر
۴
شد مکرر بهر تاکید خبر
۵
کور گفتش آخر آن یاران تو
۶
بر کهند این دم شکاری صیدجو
۷
قوم تو در کوه می‌گیرند گور
۸
در میان کوی می‌گیری تو کور
۹
ترک این تزویر گو شیخ نفور
۱۰
آب شوری جمع کرده چند کور
۱۱
کین مریدان من و من آب شور
۱۲
می‌خورند از من همی گردند کور
۱۳
آب خود شیرین کن از بحر لدن
۱۴
آب بد را دام این کوران مکن
۱۵
خیز شیران خدا بین گورگیر
۱۶
تو چو سگ چونی بزرقی کورگیر
۱۷
گور چه از صید غیر دوست دور
۱۸
جمله شیر و شیرگیر و مست نور
۱۹
در نظاره صید و صیادی شه
۲۰
کرده ترک صید و مرده در وله
۲۱
هم‌چو مرغ مرده‌شان بگرفته یار
۲۲
تا کند او جنس ایشان را شکار
۲۳
مرغ مرده مضطر اندر وصل و بین
۲۴
خوانده‌ای القلب بین اصبعین
۲۵
مرغ مرده‌ش را هر آنک شد شکار
۲۶
چون ببیند شد شکار شهریار
۲۷
هر که او زین مرغ مرده سر بتافت
۲۸
دست آن صیاد را هرگز نیافت
۲۹
گوید او منگر به مرداری من
۳۰
عشق شه بین در نگهداری من
۳۱
من نه مردارم مرا شه کشته است
۳۲
صورت من شبه مرده گشته است
۳۳
جنبشم زین پیش بود از بال و پر
۳۴
جنبشم اکنون ز دست دادگر
۳۵
جنبش فانیم بیرون شد ز پوست
۳۶
جنبشم باقیست اکنون چون ازوست
۳۷
هر که کژ جنبد به پیش جنبشم
۳۸
گرچه سیمرغست زارش می‌کشم
۳۹
هین مرا مرده مبین گر زنده‌ای
۴۰
در کف شاهم نگر گر بنده‌ای
۴۱
مرده زنده کرد عیسی از کرم
۴۲
من به کف خالق عیسی درم
۴۳
کی بمانم مرده در قبضهٔ خدا
۴۴
بر کف عیسی مدار این هم روا
۴۵
عیسی‌ام لیکن هر آنکو یافت جان
۴۶
از دم من او بماند جاودان
۴۷
شد ز عیسی زنده لیکن باز مرد
۴۸
شاد آنکو جان بدین عیسی سپرد
۴۹
من عصاام در کف موسی خویش
۵۰
موسیم پنهان و من پیدا به پیش
۵۱
بر مسلمانان پل دریا شوم
۵۲
باز بر فرعون اژدها شوم
۵۳
این عصا را ای پسر تنها مبین
۵۴
که عصا بی‌کف حق نبود چنین
۵۵
موج طوفان هم عصا بد کو ز درد
۵۶
طنطنهٔ جادوپرستان را بخورد
۵۷
گر عصاهای خدا را بشمرم
۵۸
زرق این فرعونیان را بر درم
۵۹
لیک زین شیرین گیای زهرمند
۶۰
ترک کن تا چند روزی می‌چرند
۶۱
گر نباشد جاه فرعون و سری
۶۲
از کجا یابد جهنم پروری
۶۳
فربهش کن آنگهش کش ای قصاب
۶۴
زانک بی‌برگ‌اند در دوزخ کلاب
۶۵
گر نبودی خصم و دشمن در جهان
۶۶
پس بمردی خشم اندر مردمان
۶۷
دوزخ آن خشمست خصمی بایدش
۶۸
تا زید ور نی رحیمی بکشدش
۶۹
پس بماندی لطف بی‌قهر و بدی
۷۰
پس کمال پادشاهی کی بدی
۷۱
ریش‌خندی کرده‌اند آن منکران
۷۲
بر مثلها و بیان ذاکران
۷۳
تو اگر خواهی بکن هم ریش‌خند
۷۴
چند خواهی زیست ای مردار چند
۷۵
شاد باشید ای محبان در نیاز
۷۶
بر همین در که شود امروز باز
۷۷
هر حویجی باشدش کردی دگر
۷۸
در میان باغ از سیر و کبر
۷۹
هر یکی با جنس خود در کرد خود
۸۰
از برای پختگی نم می‌خورد
۸۱
تو که کرد زعفرانی زعفران
۸۲
باش و آمیزش مکن با دیگران
۸۳
آب می‌خور زعفرانا تا رسی
۸۴
زعفرانی اندر آن حلوا رسی
۸۵
در مکن در کرد شلغم پوز خویش
۸۶
که نگردد با تو او هم‌طبع و کیش
۸۷
تو بکردی او بکردی مودعه
۸۸
زانک ارض الله آمد واسعه
۸۹
خاصه آن ارضی که از پهناوری
۹۰
در سفر گم می‌شود دیو و پری
۹۱
اندر آن بحر و بیابان و جبال
۹۲
منقطع می‌گردد اوهام و خیال
۹۳
این بیابان در بیابانهای او
۹۴
هم‌چو اندر بحر پر یک تای مو
۹۵
آب استاده که سیرستش نهان
۹۶
تازه‌تر خوشتر ز جوهای روان
۹۷
کو درون خویش چون جان و روان
۹۸
سیر پنهان دارد و پای روان
۹۹
مستمع خفتست کوته کن خطاب
۱۰۰
ای خطیب این نقش کم کن تو بر آب
۱۰۱
خیز بلقیسا که بازاریست تیز
۱۰۲
زین خسیسان کسادافکن گریز
۱۰۳
خیز بلقیسا کنون با اختیار
۱۰۴
پیش از آنک مرگ آرد گیر و دار
۱۰۵
بعد از آن گوشت کشد مرگ آنچنان
۱۰۶
که چو دزد آیی به شحنه جان‌کنان
۱۰۷
زین خران تا چند باشی نعل‌دزد
۱۰۸
گر همی دزدی بیا و لعل دزد
۱۰۹
خواهرانت یافته ملک خلود
۱۱۰
تو گرفته ملکت کور و کبود
۱۱۱
ای خنک آن را کزین ملکت بجست
۱۱۲
که اجل این ملک را ویران‌گرست
۱۱۳
خیز بلقیسا بیا باری ببین
۱۱۴
ملکت شاهان و سلطانان دین
۱۱۵
شسته در باطن میان گلستان
۱۱۶
ظاهر آحادی میان دوستان
۱۱۷
بوستان با او روان هر جا رود
۱۱۸
لیک آن از خلق پنهان می‌شود
۱۱۹
میوه‌ها لایه‌کنان کز من بچر
۱۲۰
آب حیوان آمده کز من بخور
۱۲۱
طوف می‌کن بر فلک بی‌پر و بال
۱۲۲
هم‌چو خورشید و چو بدر و چون هلال
۱۲۳
چون روان باشی روان و پای نی
۱۲۴
می‌خوری صد لوت و لقمه‌خای نی
۱۲۵
نی‌نهنگ غم زند بر کشتیت
۱۲۶
نی پدید آید ز مردم زشتیت
۱۲۷
هم تو شاه و هم تو لشکر هم تو تخت
۱۲۸
هم تو نیکوبخت باشی هم تو بخت
۱۲۹
گر تو نیکوبختی و سلطان زفت
۱۳۰
بخت غیر تست روزی بخت رفت
۱۳۱
تو بماندی چون گدایان بی‌نوا
۱۳۲
دولت خود هم تو باش ای مجتبی
۱۳۳
چون تو باشی بخت خود ای معنوی
۱۳۴
پس تو که بختی ز خود کی گم شوی
۱۳۵
تو ز خود کی گم شوی از خوش‌خصال
۱۳۶
چونک عین تو ترا شد ملک و مال

دانش و پژوهش این شعر

نیازمند بازبینی
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۳ نیازمند تصمیم۳ موجودیت مرتبط

پیش‌نویس‌ها و پیشنهادها

هنوز واقعیت تأییدشده نیستند
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

می و جام

به‌کارگیری نماد ← می و جام

Matched curated alias: می; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبازنمایی کهن‌الگو

معشوق آرمانی

بازنمایی کهن‌الگو ← معشوق آرمانی

Matched curated alias: یار; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیشامل شخصیت

معشوق

شامل شخصیت ← معشوق

Matched curated alias: یار; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira