بخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرمالله وجهه چاره جست
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یک زنی آمد به پیش مرتضی
۲
گفت شد بر ناودان طفلی مرا
۳
گرش میخوانم نمیآید به دست
۴
ور هلم ترسم که افتد او به پست
۵
نیست عاقل تا که دریابد چون ما
۶
گر بگویم کز خطر سوی من آ
۷
هم اشارت را نمیداند به دست
۸
ور بداند نشنود این هم بدست
۹
بس نمودم شیر و پستان را بدو
۱۰
او همی گرداند از من چشم و رو
۱۱
از برای حق شمایید ای مهان
۱۲
دستگیر این جهان و آن جهان
۱۳
زود درمان کن که میلرزد دلم
۱۴
که بدرد از میوهٔ دل بسکلم
۱۵
گفت طفلی را بر آور هم به بام
۱۶
تا ببیند جنس خود را آن غلام
۱۷
سوی جنس آید سبک زان ناودان
۱۸
جنس بر جنس است عاشق جاودان
۱۹
زن چنان کرد و چو دید آن طفل او
۲۰
جنس خود خوش خوش بدو آورد رو
۲۱
سوی بام آمد ز متن ناودان
۲۲
جاذب هر جنس را هم جنس دان
۲۳
غژغژان آمد به سوی طفل طفل
۲۴
وا رهید او از فتادن سوی سفل
۲۵
زان بود جنس بشر پیغامبران
۲۶
تا بجنسیت رهند از ناودان
۲۷
پس بشر فرمود خود را مثلکم
۲۸
تا به جنس آیید و کم گردید گم
۲۹
زانک جنسیت عجایب جاذبیست
۳۰
جاذبش جنسست هر جا طالبیست
۳۱
عیسی و ادریس بر گردون شدند
۳۲
با ملایک چونک همجنس آمدند
۳۳
باز آن هاروت و ماروت از بلند
۳۴
جنس تن بودند زان زیر آمدند
۳۵
کافران هم جنس شیطان آمده
۳۶
جانشان شاگرد شیطانان شده
۳۷
صد هزاران خوی بد آموخته
۳۸
دیدههای عقل و دل بر دوخته
۳۹
کمترین خوشان به زشتی آن حسد
۴۰
آن حسد که گردن ابلیس زد
۴۱
زان سگان آموخته حقد و حسد
۴۲
که نخواهد خلق را ملک ابد
۴۳
هر کرا دید او کمال از چپ و راست
۴۴
از حسد قولنجش آمد درد خاست
۴۵
زآنک هر بدبخت خرمنسوخته
۴۶
مینخواهد شمع کس افروخته
۴۷
هین کمالی دست آور تا تو هم
۴۸
از کمال دیگران نفتی به غم
۴۹
از خدا میخواه دفع این حسد
۵۰
تا خدایت وا رهاند از جسد
۵۱
مر ترا مشغولیی بخشد درون
۵۲
که نپردازی از آن سوی برون
۵۳
جرعهٔ می را خدا آن میدهد
۵۴
که بدو مست از دو عالم میدهد
۵۵
خاصیت بنهاده در کف حشیش
۵۶
کو زمانی میرهاند از خودیش
۵۷
خواب را یزدان بدان سان میکند
۵۸
کز دو عالم فکر را بر میکند
۵۹
کرد مجنون را ز عشق پوستی
۶۰
کو بنشناسد عدو از دوستی
۶۱
صد هزاران این چنین میدارد او
۶۲
که بر ادراکات تو بگمارد او
۶۳
هست میهای شقاوت نفس را
۶۴
که ز ره بیرون برد آن نحس را
۶۵
هست میهای سعادت عقل را
۶۶
که بیابد منزل بینقل را
۶۷
خیمهٔ گردون ز سرمستی خویش
۶۸
بر کند زان سو بگیرد راه پیش
۶۹
هین بهر مستی دلا غره مشو
۷۰
هست عیسی مست حق خر مست جو
۷۱
این چنین می را بجو زین خنبها
۷۲
مستیاش نبود ز کوته دنبها
۷۳
زانک هر معشوق چون خنبیست پر
۷۴
آن یکی درد و دگر صافی چو در
۷۵
میشناسا هین بچش با احتیاط
۷۶
تا میی یابی منزه ز اختلاط
۷۷
هر دو مستی میدهندت لیک این
۷۸
مستیات آرد کشان تا رب دین
۷۹
تا رهی از فکر و وسواس و حیل
۸۰
بی عقال این عقل در رقصالجمل
۸۱
انبیا چون جنس روحند و ملک
۸۲
مر ملک را جذب کردند از فلک
۸۳
باد جنس آتش است و یار او
۸۴
که بود آهنگ هر دو بر علو
۸۵
چون ببندی تو سر کوزهٔ تهی
۸۶
در میان حوض یا جویی نهی
۸۷
تا قیامت آن فرو ناید به پست
۸۸
که دلش خالیست و در وی باد هست
۸۹
میل بادش چون سوی بالا بود
۹۰
ظرف خود را هم سوی بالا کشد
۹۱
باز آن جانها که جنس انبیاست
۹۲
سویایشان کش کشان چون سایههاست
۹۳
زانک عقلش غالبست و بی ز شک
۹۴
عقل جنس آمد به خلقت با ملک
۹۵
وان هوای نفس غالب بر عدو
۹۶
نفس جنس اسفل آمد شد بدو
۹۷
بود قبطی جنس فرعون ذمیم
۹۸
بود سبطی جنس موسی کلیم
۹۹
بود هامان جنستر فرعون را
۱۰۰
برگزیدش برد بر صدر سرا
۱۰۱
لاجرم از صدر تا قعرش کشید
۱۰۲
که ز جنس دوزخاند آن دو پلید
۱۰۳
هر دو سوزنده چو ذوزخ ضد نور
۱۰۴
هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور
۱۰۵
زانک دوزخ گوید ای مؤمن تو زود
۱۰۶
برگذر که نورت آتش را ربود
۱۰۷
میرمد آن دوزخی از نور هم
۱۰۸
زانک طبع دوزخستش ای صنم
۱۰۹
دوزخ از مومن گریزد آنچنان
۱۱۰
که گریزد مومن از دوزخ به جان
۱۱۱
زانک جنس نار نبود نور او
۱۱۲
ضد نار آمد حقیقت نورجو
۱۱۳
در حدیث آمدی که مومن در دعا
۱۱۴
چون امان خواهد ز دوزخ از خدا
۱۱۵
دوزخ از وی هم امان خواهد به جان
۱۱۶
که خدایا دور دارم از فلان
۱۱۷
جاذبهٔ جنسیتست اکنون ببین
۱۱۸
که تو جنس کیستی از کفر و دین
۱۱۹
گر بهامان مایلی هامانیی
۱۲۰
ور به موسی مایلی سبحانیی
۱۲۱
ور بهر و مایلی انگیخته
۱۲۲
نفس و عقلی هر دوان آمیخته
۱۲۳
هر دو در جنگند هان و هان بکوش
۱۲۴
تا شود غالب معانی بر نقوش
۱۲۵
در جهان جنگ شادی این بسست
۱۲۶
که ببینی بر عدو هر دم شکست
۱۲۷
آن ستیزهرو بسختی عاقبت
۱۲۸
گفت با هامان برای مشورت
۱۲۹
وعدههای آن کلیمالله را
۱۳۰
گفت و محرم ساخت آن گمراه را