بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئیل علیهالسلام خود را به مصطفی صلیالله علیه و سلم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همه شعاعش
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مصطفی میگفت پیش جبرئیل
۲
که چنانک صورت تست ای خلیل
۳
مر مرا بنما تو محسوس آشکار
۴
تا ببینم مر ترا نظارهوار
۵
گفت نتوانی و طاقت نبودت
۶
حس ضعیفست و تنک سخت آیدت
۷
گفت بنما تا ببیند این جسد
۸
تا چد حد حس نازکست و بیمدد
۹
آدمی را هست حس تن سقیم
۱۰
لیک در باطن یکی خلقی عظیم
۱۱
بر مثال سنگ و آهن این تنه
۱۲
لیک هست او در صفت آتشزنه
۱۳
سنگ وآهن مولد ایجاد نار
۱۴
زاد آتش بر دو والد قهربار
۱۵
باز آتش دستکار وصف تن
۱۶
هست قاهر بر تن او و شعلهزن
۱۷
باز در تن شعله ابراهیموار
۱۸
که ازو مقهور گردد برج نار
۱۹
لاجرم گفت آن رسول ذو فنون
۲۰
رمز نحن الاخرون السابقون
۲۱
ظاهر این دو بسندانی زبون
۲۲
در صفت از کان آهنها فزون
۲۳
پس به صورت آدمی فرع جهان
۲۴
وز صفت اصل جهان این را بدان
۲۵
ظاهرش را پشهای آرد به چرخ
۲۶
باطنش باشد محیط هفت چرخ
۲۷
چونک کرد الحاح بنمود اندکی
۲۸
هیبتی که که شود زومند کی
۲۹
شهپری بگرفته شرق و غرب را
۳۰
از مهابت گشت بیهش مصطفی
۳۱
چون ز بیم و ترس بیهوشش بدید
۳۲
جبرئیل آمد در آغوشش کشید
۳۳
آن مهابت قسمت بیگانگان
۳۴
وین تجمش دوستان را رایگان
۳۵
هست شاهان را زمان بر نشست
۳۶
هول سرهنگان و صارمها به دست
۳۷
دور باش و نیزه و شمشیرها
۳۸
که بلرزند از مهابت شیرها
۳۹
بانگ چاوشان و آن چوگانها
۴۰
که شود سست از نهیبش جانها
۴۱
این برای خاص وعام رهگذر
۴۲
که کندشان از شهنشاهی خبر
۴۳
از برای عام باشد این شکوه
۴۴
تا کلاه کبر ننهند آن گروه
۴۵
تا من و ماهای ایشان بشکند
۴۶
نفس خودبین فتنه و شر کم کند
۴۷
شهر از آن آمن شود کان شهریار
۴۸
دارد اندر قهر زخم و گیر و دار
۴۹
پس بمیرد آن هوسها در نفوس
۵۰
هیبت شه مانع آید زان نحوس
۵۱
باز چون آید به سوی بزم خاص
۵۲
کی بود آنجا مهابت یا قصاص
۵۳
حلم در حلمست و رحمتها به جوش
۵۴
نشنوی از غیر چنگ و ناخروش
۵۵
طبل و کوس هول باشد وقت جنگ
۵۶
وقت عشرت با خواص آواز چنگ
۵۷
هست دیوان محاسب عام را
۵۸
وان پری رویان حریف جام را
۵۹
آن زره وآن خود مر چالیشراست
۶۰
وین حریر و رود مر تعریشراست
۶۱
این سخن پایان ندارد ای جواد
۶۲
ختم کن والله اعلم بالرشاد
۶۳
اندر احمد آن حسی کو غاربست
۶۴
خفته این دم زیر خاک یثربست
۶۵
وآن عظیم الخلق او کان صفدرست
۶۶
بیتغیر مقعد صدق اندرست
۶۷
جای تغییرات اوصاف تنست
۶۸
روح باقی آفتابی روشنست
۶۹
بی ز تغییری که لا شرقیة
۷۰
بی ز تبدیلی که لا غربیة
۷۱
آفتاب از ذره کی مدهوش شد
۷۲
شمع از پروانه کی بیهوش شد
۷۳
جسم احمد را تعلق بد بدآن
۷۴
این تغیر آن تن باشد بدان
۷۵
همچو رنجوری و همچون خواب و درد
۷۶
جان ازین اوصاف باشد پاک و فرد
۷۷
روبهش گر یک دمی آشفته بود
۷۸
شیر جان مانا که آن دم خفته بود
۷۹
خفته بود آن شیر کز خوابست پاک
۸۰
اینت شیر نرمسار سهمناک
۸۱
خفته سازد شیر خود را آنچنان
۸۲
که تمامش مرده دانند این سگان
۸۳
ورنه در عالم کرا زهره بدی
۸۴
که ربودی از ضعیفی تربدی
۸۵
کف احمد زان نظر مخدوش گشت
۸۶
بحر او از مهر کف پرجوش گشت
۸۷
مه همه کفست معطی نورپاش
۸۸
ماه را گر کف نباشد گو مباش
۸۹
احمد ار بگشاید آن پر جلیل
۹۰
تا ابد بیهوش ماند جبرئیل
۹۱
چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش
۹۲
وز مقام جبرئیل و از حدش
۹۳
گفت او را هین بپر اندر پیم
۹۴
گفت رو رو من حریف تو نیم
۹۵
باز گفت او را بیا ای پردهسوز
۹۶
من باوج خود نرفتستم هنوز
۹۷
گفت بیرون زین حد ای خوشفر من
۹۸
گر زنم پری بسوزد پر من
۹۹
حیرت اندر حیرت آمد این قصص
۱۰۰
بیهشی خاصگان اندر اخص
۱۰۱
بیهشیها جمله اینجا بازیست
۱۰۲
چند جان داری که جان پردازیست
۱۰۳
جبرئیلا گر شریفی و عزیز
۱۰۴
تو نهای پروانه و نه شمع نیز
۱۰۵
شمع چون دعوت کند وقت فروز
۱۰۶
جان پروانه نپرهیزد ز سوز
۱۰۷
این حدیث منقلب را گور کن
۱۰۸
شیر را برعکس صید گور کن
۱۰۹
بند کن مشک سخنشاشیت را
۱۱۰
وا مکن انبان قلماشیت را
۱۱۱
آنک بر نگذشت اجزاش از زمین
۱۱۲
پیش او معکوس و قلماشیست این
۱۱۳
لا تخالفهم حبیبی دارهم
۱۱۴
یا غریبا نازلا فی دارهم
۱۱۵
اعط ما شائوا وراموا وارضهم
۱۱۶
یا ظعینا ساکنا فیارضهم
۱۱۷
تا رسیدن در شه و در ناز خوش
۱۱۸
رازیا با مرغزی میساز خویش
۱۱۹
موسیا در پیش فرعون زمن
۱۲۰
نرم باید گفت قولا لینا
۱۲۱
آب اگر در روغن جوشان کنی
۱۲۲
دیگدان و دیگ را ویران کنی
۱۲۳
نرم گو لیکن مگو غیر صواب
۱۲۴
وسوسه مفروش در لین الخطاب
۱۲۵
وقت عصر آمد سخن کوتاه کن
۱۲۶
ای که عصرت عصر را آگاه کن
۱۲۷
گو تو مر گلخواره را که قند به
۱۲۸
نرمی فاسد مکن طینش مده
۱۲۹
نطق جان را روضهٔ جانیستی
۱۳۰
گر ز حرف و صوت مستغنیستی
۱۳۱
این سر خر در میان قندزار
۱۳۲
ای بسا کس را که بنهادست خار
۱۳۳
ظن ببرد از دور کان آنست و بس
۱۳۴
چون قج مغلوب وا میرفت پس
۱۳۵
صورت حرف آن سر خر دان یقین
۱۳۶
در رز معنی و فردوس برین
۱۳۷
ای ضیاء الحق حسام الدین در آر
۱۳۸
این سر خر را در آن بطیخزار
۱۳۹
تا سر خر چون بمرد از مسلخه
۱۴۰
نشو دیگر بخشدش آن مطبخه
۱۴۱
هین ز ما صورتگری و جان ز تو
۱۴۲
نه غلط هم این خود و هم آن ز تو
۱۴۳
بر فلک محمودی ای خورشید فاش
۱۴۴
بر زمین هم تا ابد محمود باش
۱۴۵
تا زمینی با سمایی بلند
۱۴۶
یکدل و یکقبله و یکخو شوند
۱۴۷
تفرقه برخیزد و شرک و دوی
۱۴۸
وحدتست اندر وجود معنوی
۱۴۹
چون شناسد جان من جان ترا
۱۵۰
یاد آرند اتحاد ماجری
۱۵۱
موسی و هارون شوند اندر زمین
۱۵۲
مختلط خوش همچو شیر و انگبین
۱۵۳
چون شناسد اندک و منکر شود
۱۵۴
منکریاش پردهٔ ساتر شود
۱۵۵
پس شناسایی بگردانید رو
۱۵۶
خشم کرد آن مه ز ناشکری او
۱۵۷
زین سبب جان نبی را جان بد
۱۵۸
ناشناسا گشت و پشت پای زد
۱۵۹
این همه خواندی فرو خوان لم یکن
۱۶۰
تا بدانی لج این گبر کهن
۱۶۱
پیش از آنک نقش احمد فر نمود
۱۶۲
نعت او هر گبر را تعویذ بود
۱۶۳
کین چنین کس هست تا آید پدید
۱۶۴
از خیال روش دلشان میطپید
۱۶۵
سجده میکردند کای رب بشر
۱۶۶
در عیان آریش هر چه زودتر
۱۶۷
تا به نام احمد از یستفتحون
۱۶۸
یاغیانشان میشدندی سرنگون
۱۶۹
هر کجا حرب مهولی آمدی
۱۷۰
غوثشان کراری احمد بدی
۱۷۱
هر کجا بیماری مزمن بدی
۱۷۲
یاد اوشان داروی شافی شدی
۱۷۳
نقش او میگشت اندر راهشان
۱۷۴
در دل و در گوش و در افواهشان
۱۷۵
نقش او را کی بیابد هر شعال
۱۷۶
بلک فرع نقش او یعنی خیال
۱۷۷
نقش او بر روی دیوار ار فتد
۱۷۸
از دل دیوار خون دل چکد
۱۷۹
آنچنان فرخ بود نقشش برو
۱۸۰
که رهد در حال دیوار از دو رو
۱۸۱
گشته با یکرویی اهل صفا
۱۸۲
آن دورویی عیب مر دیوار را
۱۸۳
این همه تعظیم و تفخیم و وداد
۱۸۴
چون بدیدندش به صورت برد باد
۱۸۵
قلب آتش دید و در دم شد سیاه
۱۸۶
قلب را در قلب کی بودست راه
۱۸۷
قلب میزد لاف اشواق محک
۱۸۸
تا مریدان را دراندازد به شک
۱۸۹
افتد اندر دام مکرش ناکسی
۱۹۰
این گمان سر بر زند از هر خسی
۱۹۱
کین اگر نه نقد پاکیزه بدی
۱۹۲
کی به سنگ امتحان راغب شدی
۱۹۳
او محک میخواهد اما آنچنان
۱۹۴
که نگردد قلبی او زان عیان
۱۹۵
آن محک که او نهان دارد صفت
۱۹۶
نی محک باشد نه نور معرفت
۱۹۷
آینه کو عیب رو دارد نهان
۱۹۸
از برای خاطر هر قلتبان
۱۹۹
آینه نبود منافق باشد او
۲۰۰
این چنین آیینه تا توانی مجو
