بخش ۱۷۸ - مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعتگری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی انا اعلمکم بالله و اخشیکم لله و قال الله تعالی انما یخشی الله من عباده العلما
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
من کی آرم رحم خلم آلود را
۲
ره نمایم حلم علماندود را
۳
صد هزاران صفع را ارزانیم
۴
گر زبون صفعها گردانیم
۵
من چه گویم پیشت اعلامت کنم
۶
یا که وا یادت دهم شرط کرم
۷
آنچ معلوم تو نبود چیست آن
۸
وآنچ یادت نیست کو اندر جهان
۹
ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن
۱۰
که فراموشی کند بر وی نهان
۱۱
هیچ کس را تو کسی انگاشتی
۱۲
همچو خورشیدش به نور افراشتی
۱۳
چون کسم کردی اگر لابه کنم
۱۴
مستمع شو لابهام را از کرم
۱۵
زانک از نقشم چو بیرون بردهای
۱۶
آن شفاعت هم تو خود را کردهای
۱۷
چون ز رخت من تهی گشت این وطن
۱۸
تر و خشک خانه نبود آن من
۱۹
هم دعا از من روان کردی چو آب
۲۰
هم نباتش بخش و دارش مستجاب
۲۱
هم تو بودی اول آرندهٔ دعا
۲۲
هم تو باش آخر اجابت را رجا
۲۳
تا زنم من لاف کان شاه جهان
۲۴
بهر بنده عفو کرد از مجرمان
۲۵
درد بودم سر به سر من خودپسند
۲۶
کرد شاهم داروی هر دردمند
۲۷
دوزخی بودم پر از شور و شری
۲۸
کرد دست فضل اویم کوثری
۲۹
هر که را سوزید دوزخ در قود
۳۰
من برویانم دگر بار از جسد
۳۱
کار کوثر چیست که هر سوخته
۳۲
گردد از وی نابت و اندوخته
۳۳
قطره قطره او منادی کرم
۳۴
کانچ دوزخ سوخت من باز آورم
۳۵
هست دوزخ همچو سرمای خزان
۳۶
هست کوثر چون بهار ای گلستان
۳۷
هست دوزخ همچو مرگ و خاک گور
۳۸
هست کوثر بر مثال نفخ صور
۳۹
ای ز دوزخ سوخته اجسامتان
۴۰
سوی کوثر میکشد اکرامتان
۴۱
چون خلقت الخلق کی یربح علی
۴۲
لطف تو فرمود ای قیوم حی
۴۳
لالان اربح علیهم جود تست
۴۴
که شود زو جمله ناقصها درست
۴۵
عفو کن زین بندگان تنپرست
۴۶
عفو از دریای عفو اولیترست
۴۷
عفو خلقان همچو جو و همچو سیل
۴۸
هم بدان دریای خود تازند خیل
۴۹
عفوها هر شب ازین دلپارهها
۵۰
چون کبوتر سوی تو آید شها
۵۱
بازشان وقت سحر پران کنی
۵۲
تا به شب محبوس این ابدان کنی
۵۳
پر زنان بار دگر در وقت شام
۵۴
میپرند از عشق آن ایوان و بام
۵۵
تا که از تن تار وصلت بسکلند
۵۶
پیش تو آیند کز تو مقبلند
۵۷
پر زنان آمن ز رجع سرنگون
۵۸
در هوا که انا الیه راجعون
۵۹
بانگ میآید تعالوا زان کرم
۶۰
بعد از آن رجعت نماند از حرص و غم
۶۱
بس غریبیها کشیدیت از جهان
۶۲
قدر من دانسته باشید ای مهان
۶۳
زیر سایهٔ این درختم مست ناز
۶۴
هین بیندازید پاها را دراز
۶۵
پایهای پر عنا از راه دین
۶۶
بر کنار و دست حوران خالدین
۶۷
حوریان گشته مغمز مهربان
۶۸
کز سفر باز آمدند این صوفیان
۶۹
صوفیان صافیان چون نور خور
۷۰
مدتی افتاده بر خاک و قذر
۷۱
بیاثر پاک از قذر باز آمدند
۷۲
همچو نور خور سوی قرص بلند
۷۳
این گروه مجرمان هم ای مجید
۷۴
جمله سرهاشان به دیواری رسید
۷۵
بر خطا و جرم خود واقف شدند
۷۶
گرچه مات کعبتین شه بدند
۷۷
رو به تو کردند اکنون اهکنان
۷۸
ای که لطفت مجرمان را رهکنان
۷۹
راه ده آلودگان را العجل
۸۰
در فرات عفو و عین مغتسل
۸۱
تا که غسل آرند زان جرم دراز
۸۲
در صف پاکان روند اندر نماز
۸۳
اندر آن صفها ز اندازه برون
۸۴
غرقگان نور نحن الصافون
۸۵
چون سخن در وصف این حالت رسید
۸۶
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
۸۷
بحر را پیمود هیچ اسکرهای
۸۸
شیر را برداشت هرگز برهای
۸۹
گر حجابستت برون رو ز احتجاب
۹۰
تا ببینی پادشاهی عجاب
۹۱
گرچه بشکستند حامت قوم مست
۹۲
آنک مست از تو بود عذریش هست
۹۳
مستی ایشان به اقبال و به مال
۹۴
نه ز بادهٔ تست ای شیرین فعال
۹۵
ای شهنشه مست تخصیص توند
۹۶
عفو کن از مست خود ای عفومند
۹۷
لذت تخصیص تو وقت خطاب
۹۸
آن کند که ناید از صد خم شراب
۹۹
چونک مستم کردهای حدم مزن
۱۰۰
شرع مستان را نبیند حد زدن
۱۰۱
چون شوم هشیار آنگاهم بزن
۱۰۲
که نخواهم گشت خود هشیار من
۱۰۳
هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن
۱۰۴
تا ابد رست از هش و از حد زدن
۱۰۵
خالدین فی فناء سکرهم
۱۰۶
من تفانی فی هواکم لم یقم
۱۰۷
فضل تو گوید دل ما را که رو
۱۰۸
ای شده در دوغ عشق ما گرو
۱۰۹
چون مگس در دوغ ما افتادهای
۱۱۰
تو نهای مست ای مگس تو بادهای
۱۱۱
کرگسان مست از تو گردند ای مگس
۱۱۲
چونک بر بحر عسل رانی فرس
۱۱۳
کوهها چون ذرهها سرمست تو
۱۱۴
نقطه و پرگار و خط در دست تو
۱۱۵
فتنه که لرزند ازو لرزان تست
۱۱۶
هر گرانقیمت گهر ارزان تست
۱۱۷
گر خدا دادی مرا پانصد دهان
۱۱۸
گفتمی شرح تو ای جان و جهان
۱۱۹
یک دهان دارم من آن هم منکسر
۱۲۰
در خجالت از تو ای دانای سر
۱۲۱
منکسرتر خود نباشم از عدم
۱۲۲
کز دهانش آمدستند این امم
۱۲۳
صد هزار آثار غیبی منتظر
۱۲۴
کز عدم بیرون جهد با لطف و بر
۱۲۵
از تقاضای تو میگردد سرم
۱۲۶
ای ببرده من به پیش آن کرم
۱۲۷
رغبت ما از تقاضای توست
۱۲۸
جذبهٔ حقست هر جا رهروست
۱۲۹
خاک بیبادی به بالا بر جهد
۱۳۰
کشتی بیبحر پا در ره نهد
۱۳۱
پیش آب زندگانی کس نمرد
۱۳۲
پیش آبت آب حیوانست درد
۱۳۳
آب حیوان قبلهٔ جان دوستان
۱۳۴
ز آب باشد سبز و خندان بوستان
۱۳۵
مرگ آشامان ز عشقش زندهاند
۱۳۶
دل ز جان و آب جان بر کندهاند
۱۳۷
آب عشق تو چو ما را دست داد
۱۳۸
آب حیوان شد به پیش ما کساد
۱۳۹
ز آب حیوان هست هر جان را نوی
۱۴۰
لیک آب آب حیوانی توی
۱۴۱
هر دمی مرگی و حشری دادیم
۱۴۲
تا بدیدم دست برد آن کرم
۱۴۳
همچو خفتن گشت این مردن مرا
۱۴۴
ز اعتماد بعث کردن ای خدا
۱۴۵
هفت دریا هر دم ار گردد سراب
۱۴۶
گوش گیری آوریش ای آب آب
۱۴۷
عقل لرزان از اجل وان عشق شوخ
۱۴۸
سنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ
۱۴۹
از صحاف مثنوی این پنجمست
۱۵۰
بر بروج چرخ جان چون انجمست
۱۵۱
ره نیابد از ستاره هر حواس
۱۵۲
جز که کشتیبان استارهشناس
۱۵۳
جز نظاره نیست قسم دیگران
۱۵۴
از سعودش غافلند و از قران
۱۵۵
آشنایی گیر شبها تا به روز
۱۵۶
با چنین استارهای دیوسوز
۱۵۷
هر یکی در دفع دیو بدگمان
۱۵۸
هست نفطانداز قلعهٔ آسمان
۱۵۹
اختر ار با دیو همچون عقربست
۱۶۰
مشتری را او ولی الاقربست
۱۶۱
قوس اگر از تیر دوزد دیو را
۱۶۲
دلو پر آبست زرع و میو را
۱۶۳
حوت اگرچه کشتی غی بشکند
۱۶۴
دوست را چون ثور کشتی میکند
۱۶۵
شمس اگر شب را بدرد چون اسد
۱۶۶
لعل را زو خلعت اطلس رسد
۱۶۷
هر وجودی کز عدم بنمود سر
۱۶۸
بر یکی زهرست و بر دیگر شکر
۱۶۹
دوست شو وز خوی ناخوش شو بری
۱۷۰
تا ز خمرهٔ زهر هم شکر خوری
۱۷۱
زان نشد فاروق را زهری گزند
۱۷۲
که بد آن تریاق فاروقیش قند