بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای حیات دل حسامالدین بسی
۲
میل میجوشد به قسم سادسی
۳
گشت از جذب چو تو علامهای
۴
در جهان گردان حسامی نامهای
۵
پیشکش میآرمت ای معنوی
۶
قسم سادس در تمام مثنوی
۷
شش جهت را نور ده زین شش صحف
۸
کی یطوف حوله من لم یطف
۹
عشق را با پنج و با شش کار نیست
۱۰
مقصد او جز که جذب یار نیست
۱۱
بوک فیما بعد دستوری رسد
۱۲
رازهای گفتنی گفته شود
۱۳
یا بیانی که بود نزدیکتر
۱۴
زین کنایات دقیق مستتر
۱۵
راز جز با رازدان انباز نیست
۱۶
راز اندر گوش منکر راز نیست
۱۷
لیک دعوت واردست از کردگار
۱۸
با قبول و ناقبول او را چه کار
۱۹
نوح نهصد سال دعوت مینمود
۲۰
دم به دم انکار قومش میفزود
۲۱
هیچ از گفتن عنان واپس کشید
۲۲
هیچ اندر غار خاموشی خزید
۲۳
گفت از بانگ و علالای سگان
۲۴
هیچ واگردد ز راهی کاروان
۲۵
یا شب مهتاب از غوغای سگ
۲۶
سست گردد بدر را در سیر تگ
۲۷
مه فشاند نور و سگ عو عو کند
۲۸
هر کسی بر خلقت خود میتند
۲۹
هر کسی را خدمتی داده قضا
۳۰
در خور آن گوهرش در ابتلا
۳۱
چونک نگذارد سگ آن نعرهٔ سقم
۳۲
من مهم سیران خود را چون هلم
۳۳
چونک سرکه سرکگی افزون کند
۳۴
پس شکر را واجب افزونی بود
۳۵
قهر سرکه لطف همچون انگبین
۳۶
کین دو باشد رکن هر اسکنجبین
۳۷
انگبین گر پای کم آرد ز خل
۳۸
آیند آن اسکنجبین اندر خلل
۳۹
قوم بر وی سرکهها میریختند
۴۰
نوح را دریا فزون میریخت قند
۴۱
قند او را بد مدد از بحر جود
۴۲
پس ز سرکهٔ اهل عالم میفزود
۴۳
واحد کالالف کی بود آن ولی
۴۴
بلک صد قرنست آن عبدالعلی
۴۵
خم که از دریا درو راهی شود
۴۶
پیش او جیحونها زانو زند
۴۷
خاصه این دریا که دریاها همه
۴۸
چون شنیدند این مثال و دمدمه
۴۹
شد دهانشان تلخ ازین شرم و خجل
۵۰
که قرین شد نام اعظم با اقل
۵۱
در قران این جهان با آن جهان
۵۲
این جهان از شرم میگردد جهان
۵۳
این عبارت تنگ و قاصر رتبتست
۵۴
ورنه خس را با اخص چه نسبتست
۵۵
زاغ در رز نعرهٔ زاغان زند
۵۶
بلبل از آواز خوش کی کم کند
۵۷
پس خریدارست هر یک را جدا
۵۸
اندرین بازار یفعل ما یشا
۵۹
نقل خارستان غذای آتش است
۶۰
بوی گل قوت دماغ سرخوش است
۶۱
گر پلیدی پیش ما رسوا بود
۶۲
خوک و سگ را شکر و حلوا بود
۶۳
گر پلیدان این پلیدیها کنند
۶۴
آبها بر پاک کردن میتنند
۶۵
گرچه ماران زهرافشان میکنند
۶۶
ورچه تلخانمان پریشان میکنند
۶۷
نحلها بر کو و کندو و شجر
۶۸
مینهند از شهد انبار شکر
۶۹
زهرها هرچند زهری میکنند
۷۰
زود تریاقاتشان بر میکنند
۷۱
این جهان جنگست کل چون بنگری
۷۲
ذره با ذره چو دین با کافری
۷۳
آن یکی ذره همی پرد به چپ
۷۴
وآن دگر سوی یمین اندر طلب
۷۵
ذرهای بالا و آن دیگر نگون
۷۶
جنگ فعلیشان ببین اندر رکون
۷۷
جنگ فعلی هست از جنگ نهان
۷۸
زین تخالف آن تخالف را بدان
۷۹
ذرهای کان محو شد در آفتاب
۸۰
جنگ او بیرون شد از وصف و حساب
۸۱
چون ز ذره محو شد نفس و نفس
۸۲
جنگش اکنون جنگ خورشیدست بس
۸۳
رفت از وی جنبش طبع و سکون
۸۴
از چه از انا الیه راجعون
۸۵
ما به بحر تو ز خود راجع شدیم
۸۶
وز رضاع اصل مسترضع شدیم
۸۷
در فروغ راه ای مانده ز غول
۸۸
لاف کم زن از اصول ای بیاصول
۸۹
جنگ ما و صلح ما در نور عین
۹۰
نیست از ما هست بین اصبعین
۹۱
جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول
۹۲
در میان جزوها حربیست هول
۹۳
این جهان زن جنگ قایم میبود
۹۴
در عناصر در نگر تا حل شود
۹۵
چار عنصر چار استون قویست
۹۶
که بدیشان سقف دنیا مستویست
۹۷
هر ستونی اشکنندهٔ آن دگر
۹۸
استن آب اشکنندهٔ آن شرر
۹۹
پس بنای خلق بر اضداد بود
۱۰۰
لاجرم ما جنگییم از ضر و سود
۱۰۱
هست احوالم خلاف همدگر
۱۰۲
هر یکی با هم مخالف در اثر
۱۰۳
چونک هر دم راه خود را میزنم
۱۰۴
با دگر کس سازگاری چون کنم
۱۰۵
موج لشکرهای احوالم ببین
۱۰۶
هر یکی با دیگری در جنگ و کین
۱۰۷
مینگر در خود چنین جنگ گران
۱۰۸
پس چه مشغولی به جنگ دیگران
۱۰۹
یا مگر زین جنگ حقت وا خرد
۱۱۰
در جهان صلح یک رنگت برد
۱۱۱
آن جهان جز باقی و آباد نیست
۱۱۲
زانک آن ترکیب از اضداد نیست
۱۱۳
این تفانی از ضد آید ضد را
۱۱۴
چون نباشد ضد نبود جز بقا
۱۱۵
نفی ضد کرد از بهشت آن بینظیر
۱۱۶
که نباشد شمس و ضدش زمهریر
۱۱۷
هست بیرنگی اصول رنگها
۱۱۸
صلحها باشد اصول جنگها
۱۱۹
آن جهانست اصل این پرغم وثاق
۱۲۰
وصل باشد اصل هر هجر و فراق
۱۲۱
این مخالف از چهایم ای خواجه ما
۱۲۲
واز چه زاید وحدت این اعداد را
۱۲۳
زانک ما فرعیم و چار اضداد اصل
۱۲۴
خوی خود در فرع کرد ایجاد اصل
۱۲۵
گوهر جان چون ورای فصلهاست
۱۲۶
خوی او این نیست خوی کبریاست
۱۲۷
جنگها بین کان اصول صلحهاست
۱۲۸
چون نبی که جنگ او بهر خداست
۱۲۹
غالبست و چیر در هر دو جهان
۱۳۰
شرح این غالب نگنجد در دهان
۱۳۱
آب جیحون را اگر نتوان کشید
۱۳۲
هم ز قدر تشنگی نتوان برید
۱۳۳
گر شدی عطشان بحر معنوی
۱۳۴
فرجهای کن در جزیرهٔ مثنوی
۱۳۵
فرجه کن چندانک اندر هر نفس
۱۳۶
مثنوی را معنوی بینی و بس
۱۳۷
باد که را ز آب جو چون وا کند
۱۳۸
آب یکرنگی خود پیدا کند
۱۳۹
شاخهای تازهٔ مرجان ببین
۱۴۰
میوههای رسته ز آب جان ببین
۱۴۱
چون ز حرف و صوت و دم یکتا شود
۱۴۲
آن همه بگذارد و دریا شود
۱۴۳
حرفگو و حرفنوش و حرفها
۱۴۴
هر سه جان گردند اندر انتها
۱۴۵
ناندهنده و نانستان و نانپاک
۱۴۶
ساده گردند از صور گردند خاک
۱۴۷
لیک معنیشان بود در سه مقام
۱۴۸
در مراتب هم ممیز هم مدام
۱۴۹
خاک شد صورت ولی معنی نشد
۱۵۰
هر که گوید شد تو گویش نه نشد
۱۵۱
در جهان روح هر سه منتظر
۱۵۲
گه ز صورت هارب و گه مستقر
۱۵۳
امر آید در صور رو در رود
۱۵۴
باز هم از امرش مجرد میشود
۱۵۵
پس له الخلق و له الامرش بدان
۱۵۶
خلق صورت امر جان راکب بر آن
۱۵۷
راکب و مرکوب در فرمان شاه
۱۵۸
جسم بر درگاه وجان در بارگاه
۱۵۹
چونک خواهد که آب آید در سبو
۱۶۰
شاه گوید جیش جان را که ارکبوا
۱۶۱
باز جانها را چو خواند در علو
۱۶۲
بانگ آید از نقیبان که انزلوا
۱۶۳
بعد ازین باریک خواهد شد سخن
۱۶۴
کم کن آتش هیزمش افزون مکن
۱۶۵
تا نجوشد دیگهای خرد زود
۱۶۶
دیگ ادراکات خردست و فرود
۱۶۷
پاک سبحانی که سیبستان کند
۱۶۸
در غمام حرفشان پنهان کنند
۱۶۹
زین غمام بانگ و حرف و گفت و گوی
۱۷۰
پردهای کز سیب ناید غیر بوی
۱۷۱
باری افزون کش تو این بو را به هوش
۱۷۲
تا سوی اصلت برد بگرفته گوش
۱۷۳
بو نگهدار و بپرهیز از زکام
۱۷۴
تن بپوش از باد و بود سرد عام
۱۷۵
تا نینداید مشامت را ز اثر
۱۷۶
ای هواشان از زمستان سردتر
۱۷۷
چون جمادند و فسرده و تنشگرف
۱۷۸
میجهد انفاسشان از تل برف
۱۷۹
چون زمین زین برف در پوشد کفن
۱۸۰
تیغ خورشید حسامالدین بزن
۱۸۱
هین بر آر از شرق سیفالله را
۱۸۲
گرم کن زان شرق این درگاه را
۱۸۳
برف را خنجر زند آن آفتاب
۱۸۴
سیلها ریزد ز کهها بر تراب
۱۸۵
زانک لا شرقیست و لا غربیست او
۱۸۶
با منجم روز و شب حربیست او
۱۸۷
که چرا جز من نجوم بیهدی
۱۸۸
قبله کردی از لئیمی و عمی
۱۸۹
تا خوشت ناید مقال آن امین
۱۹۰
در نبی که لا احب الا فلین
۱۹۱
از قزح در پیش مه بستی کمر
۱۹۲
زان همی رنجی ز وانشق القمر
۱۹۳
منکری این را که شمس کورت
۱۹۴
شمس پیش تست اعلیمرتبت
۱۹۵
از ستاره دیده تصریف هوا
۱۹۶
ناخوشت آید اذا النجم هوی
۱۹۷
خود مؤثرتر نباشد مه ز نان
۱۹۸
ای بسا نان که ببرد عرق جان
۱۹۹
خود مؤثرتر نباشد زهره زآب
۲۰۰
ای بسا آبا که کرد او تن خراب
۲۰۱
مهر آن در جان تست و پند دوست
۲۰۲
میزند بر گوش تو بیرون پوست
۲۰۳
پند ما در تو نگیرد ای فلان
۲۰۴
پند تو در ما نگیرد هم بدان
۲۰۵
جز مگر مفتاح خاص آید ز دوست
۲۰۶
که مقالید السموات آن اوست
۲۰۷
این سخن همچون ستارهست و قمر
۲۰۸
لیک بیفرمان حق ندهد اثر
۲۰۹
این ستارهٔ بیجهت تاثیر او
۲۱۰
میزند بر گوشهای وحیجو
۲۱۱
کی بیایید از جهت تا بیجهات
۲۱۲
تا ندراند شما را گرگ مات
۲۱۳
آنچنان که لمعهٔ درپاش اوست
۲۱۴
شمس دنیا در صفت خفاش اوست
۲۱۵
هفت چرخ ازرقی در رق اوست
۲۱۶
پیک ماه اندر تب و در دق اوست
۲۱۷
زهره چنگ مسئله در وی زده
۲۱۸
مشتری با نقد جان پیش آمده
۲۱۹
در هوای دستبوس او زحل
۲۲۰
لیک خود را مینبیند از محل
۲۲۱
دست و پا مریخ چندین خست ازو
۲۲۲
وآن عطارد صد قلم بشکست ازو
۲۲۳
با منجم این همه انجم به جنگ
۲۲۴
کای رها کرده تو جان بگزیده رنگ
۲۲۵
جان ویست و ما همه رنگ و رقوم
۲۲۶
کوکب هر فکر او جان نجوم
۲۲۷
فکر کو آنجا همه نورست پاک
۲۲۸
بهر تست این لفظ فکر ای فکرناک
۲۲۹
هر ستاره خانه دارد در علا
۲۳۰
هیچ خانه در نگنجد نجم ما
۲۳۱
جای سوز اندر مکان کی در رود
۲۳۲
نور نامحدود را حد کی بود
۲۳۳
لیک تمثیلی و تصویری کنند
۲۳۴
تا که در یابد ضعیفی عشقمند
۲۳۵
مثل نبود لیک باشد آن مثال
۲۳۶
تا کند عقل مجمد را گسیل
۲۳۷
عقل سر تیزست لیکن پای سست
۲۳۸
زانک دل ویران شدست و تن درست
۲۳۹
عقلشان در نقل دنیا پیچ پیچ
۲۴۰
فکرشان در ترک شهوت هیچ هیچ
۲۴۱
صدرشان در وقت دعوی همچو شرق
۲۴۲
صبرشان در وقت تقوی همچو برق
۲۴۳
عالمی اندر هنرها خودنما
۲۴۴
همچو عالم بیوفا وقت وفا
۲۴۵
وقت خودبینی نگنجد در جهان
۲۴۶
در گلو و معده گم گشته چو نان
۲۴۷
این همه اوصافشان نیکو شود
۲۴۸
بد نماند چونک نیکوجو شود
۲۴۹
گر منی گنده بود همچون منی
۲۵۰
چون به جان پیوست یابد روشنی
۲۵۱
هر جمادی که کند رو در نبات
۲۵۲
از درخت بخت او روید حیات
۲۵۳
هر نباتی کان به جان رو آورد
۲۵۴
خضروار از چشمهٔ حیوان خورد
۲۵۵
باز جان چون رو سوی جانان نهد
۲۵۶
رخت را در عمر بیپایان نهد