بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزیطلب بیواسطهٔ کسب
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آن یکی بیچارهٔ مفلس ز درد
۲
که ز بیچیزی هزاران زهر خورد
۳
لابه کردی در نماز و در دعا
۴
کای خداوند و نگهبان رعا
۵
بی ز جهدی آفریدی مر مرا
۶
بی فن من روزیم ده زین سرا
۷
پنج گوهر دادیم در درج سر
۸
پنج حس دیگری هم مستتر
۹
لا یعد این داد و لا یحصی ز تو
۱۰
من کلیلم از بیانش شرمرو
۱۱
چونک در خلاقیم تنها توی
۱۲
کار رزاقیم تو کن مستوی
۱۳
سالها زو این دعا بسیار شد
۱۴
عاقبت زاری او بر کار شد
۱۵
همچو آن شخصی که روزی حلال
۱۶
از خدا میخواست بیکسب و کلال
۱۷
گاو آوردش سعادت عاقبت
۱۸
عهد داود لدنی معدلت
۱۹
این متیم نیز زاریها نمود
۲۰
هم ز میدان اجابت گو ربود
۲۱
گاه بدظن میشدی اندر دعا
۲۲
از پی تاخیر پاداش و جزا
۲۳
باز ارجاء خداوند کریم
۲۴
در دلش بشار گشتی و زعیم
۲۵
چون شدی نومید در جهد از کلال
۲۶
از جناب حق شنیدی که تعال
۲۷
خافضست و رافعست این کردگار
۲۸
بی ازین دو بر نیاید هیچ کار
۲۹
خفض ارضی بین و رفع آسمان
۳۰
بی ازین دو نیست دورانش ای فلان
۳۱
خفض و رفع این زمین نوعی دگر
۳۲
نیم سالی شوره نیمی سبز و تر
۳۳
خفض و رفع روزگار با کرب
۳۴
نوع دیگر نیم روز و نیم شب
۳۵
خفض و رفع این مزاج ممترج
۳۶
گاه صحت گاه رنجوری مضج
۳۷
همچنین دان جمله احوال جهان
۳۸
قحط و جدب و صلح و جنگ از افتتان
۳۹
این جهان با این دو پر اندر هواست
۴۰
زین دو جانها موطن خوف و رجاست
۴۱
تا جهان لرزان بود مانند برگ
۴۲
در شمال و در سموم بعث و مرگ
۴۳
تا خم یکرنگی عیسی ما
۴۴
بشکند نرخ خم صدرنگ را
۴۵
کان جهان همچون نمکسار آمدست
۴۶
هر چه آنجا رفت بیتلوین شدست
۴۷
خاک را بین خلق رنگارنگ را
۴۸
میکند یک رنگ اندر گورها
۴۹
این نمکسار جسوم ظاهرست
۵۰
خود نمکسار معانی دیگرست
۵۱
آن نمکسار معانی معنویست
۵۲
از ازل آن تا ابد اندر نویست
۵۳
این نوی را کهنگی ضدش بود
۵۴
آن نوی بی ضد و بی ند و عدد
۵۵
آنچنان که از صقل نور مصطفی
۵۶
صد هزاران نوع ظلمت شد ضیا
۵۷
از جهود و مشرک و ترسا و مغ
۵۸
جملگی یکرنگ شد زان الپ الغ
۵۹
صد هزاران سایه کوتاه و دراز
۶۰
شد یکی در نور آن خورشید راز
۶۱
نه درازی ماند نه کوته نه پهن
۶۲
گونه گونه سایه در خورشید رهن
۶۳
لیک یکرنگی که اندر محشرست
۶۴
بر بد و بر نیک کشف و ظاهرست
۶۵
که معانی آن جهان صورت شود
۶۶
نقشهامان در خور خصلت شود
۶۷
گردد آنگه فکر نقش نامهها
۶۸
این بطانه روی کار جامهها
۶۹
این زمان سرها مثال گاو پیس
۷۰
دوک نطق اندر ملل صد رنگ ریس
۷۱
نوبت صدرنگیست و صددلی
۷۲
عالم یک رنگ کی گردد جلی
۷۳
نوبت زنگست رومی شد نهان
۷۴
این شبست و آفتاب اندر رهان
۷۵
نوبت گرگست و یوسف زیر چاه
۷۶
نوبت قبطست و فرعونست شاه
۷۷
تا ز رزق بیدریغ خیرهخند
۷۸
این سگان را حصه باشد روز چند
۷۹
در درون بیشه شیران منتظر
۸۰
تا شود امر تعالوا منتشر
۸۱
پس برون آیند آن شیران ز مرج
۸۲
بیحجابی حق نماید دخل و خرج
۸۳
جوهر انسان بگیرد بر و بحر
۸۴
پیسه گاوان بسملان آن روز نحر
۸۵
روز نحر رستخیز سهمناک
۸۶
مؤمنان را عید و گاوان را هلاک
۸۷
جملهٔ مرغان آب آن روز نحر
۸۸
همچو کشتیها روان بر روی بحر
۸۹
تا که یهلک من هلک عن بینه
۹۰
تا که ینجو من نجا واستیقنه
۹۱
تا که بازان جانب سلطان روند
۹۲
تا که زاغان سوی گورستان روند
۹۳
که استخوان و اجزاء سرگین همچو نان
۹۴
نقل زاغان آمدست اندر جهان
۹۵
قند حکمت از کجا زاغ از کجا
۹۶
کرم سرگین از کجا باغ از کجا
۹۷
نیست لایق غزو نفس و مرد غر
۹۸
نیست لایق عود و مشک و کون خر
۹۹
چون غزا ندهد زنان را هیچ دست
۱۰۰
کی دهد آنک جهاد اکبرست
۱۰۱
جز بنادر در تن زن رستمی
۱۰۲
گشته باشد خفیه همچون مریمی
۱۰۳
آنچنان که در تن مردان زنان
۱۰۴
خفیهاند و ماده از ضعف جنان
۱۰۵
آن جهان صورت شود آن مادگی
۱۰۶
هر که در مردی ندید آمادگی
۱۰۷
روز عدل و عدل داد در خورست
۱۰۸
کفش آن پا کلاه آن سرست
۱۰۹
تا به مطلب در رسد هر طالبی
۱۱۰
تا به غرب خود رود هر غاربی
۱۱۱
نیست هر مطلوب از طالب دریغ
۱۱۲
جفت تابش شمس و جفت آب میغ
۱۱۳
هست دنیا قهرخانهٔ کردگار
۱۱۴
قهر بین چون قهر کردی اختیار
۱۱۵
استخوان و موی مقهوران نگر
۱۱۶
تیغ قهر افکنده اندر بحر و بر
۱۱۷
پر و پای مرغ بین بر گرد دام
۱۱۸
شرح قهر حق کننده بیکلام
۱۱۹
مرد او بر جای خرپشته نشاند
۱۲۰
وآنک کهنه گشت هم پشته نماند
۱۲۱
هر کسی را جفت کرده عدل حق
۱۲۲
پیل را با پیل و بق را جنس بق
۱۲۳
مونس احمد به مجلس چار یار
۱۲۴
مونس بوجهل عتبه و ذوالخمار
۱۲۵
کعبهٔ جبریل و جانها سدرهای
۱۲۶
قبلهٔ عبدالبطون شد سفرهای
۱۲۷
قبلهٔ عارف بود نور وصال
۱۲۸
قبلهٔ عقل مفلسف شد خیال
۱۲۹
قبلهٔ زاهد بود یزدان بر
۱۳۰
قبلهٔ مطمع بود همیان زر
۱۳۱
قبلهٔ معنیوران صبر و درنگ
۱۳۲
قبلهٔ صورتپرستان نقش سنگ
۱۳۳
قبلهٔ باطننشینان ذوالمنن
۱۳۴
قبلهٔ ظاهرپرستان روی زن
۱۳۵
همچنین برمیشمر تازه و کهن
۱۳۶
ور ملولی رو تو کار خویش کن
۱۳۷
رزق ما در کاس زرین شد عقار
۱۳۸
وآن سگان را آب تتماج و تغار
۱۳۹
لایق آنک بدو خو دادهایم
۱۴۰
در خور آن رزق بفرستادهایم
۱۴۱
خوی آن را عاشق نان کردهایم
۱۴۲
خوی این را مست جانان کردهایم
۱۴۳
چون به خوی خود خوشی و خرمی
۱۴۴
پس چه از درخورد خویت میرمی
۱۴۵
مادگی خوش آمدت چادر بگیر
۱۴۶
رستمی خوش آمدت خنجر بگیر
۱۴۷
این سخن پایان ندارد وآن فقیر
۱۴۸
گشته است از زخم درویشی عقیر
