۱چونک رقعهٔ گنج پر آشوب را
۲شه مسلم داشت آن مکروب را
۳گشت آمن او ز خصمان و ز نیش
۴رفت و میپیچید در سودای خویش
۵یار کرد او عشق درداندیش را
۶کلب لیسد خویش ریش خویش را
۷عشق را در پیچش خود یار نیست
۸محرمش در ده یکی دیار نیست
۹نیست از عاشق کسی دیوانهتر
۱۰عقل از سودای او کورست و کر
۱۱زآنک این دیوانگی عام نیست
۱۲طب را ارشاد این احکام نیست
۱۳گر طبیبی را رسد زین گون جنون
۱۴دفتر طب را فرو شوید به خون
۱۵طب جملهٔ عقلها منقوش اوست
۱۶روی جمله دلبران روپوش اوست
۱۷روی در روی خود آر ای عشقکیش
۱۸نیست ای مفتون ترا جز خویش خویش
۱۹قبله از دل ساخت آمد در دعا
۲۱پیش از آن کو پاسخی بشنیده بود
۲۲سالها اندر دعا پیچیده بود
۲۳بیاجابت بر دعاها میتنید
۲۴از کرم لبیک پنهان میشنید
۲۵چونک بیدف رقص میکرد آن علیل
۲۷سوی او نه هاتف و نه پیک بود
۲۸گوش اومیدش پر از لبیک بود
۲۹بیزبان میگفت اومیدش تعال
۳۰از دلش میروفت آن دعوت ملال
۳۱آن کبوتر را که بام آموختست
۳۲تو مخوان میرانش کان پر دوختست
۳۳ای ضیاء الحق حسامالدین برانش
۳۴کز ملاقات تو بر رستست جانش
۳۵گر برانی مرغ جانش از گزاف
۳۶هم بگرد بام تو آرد طواف
۳۷چینه و نقلش همه بر بام تست
۳۸پر زنان بر اوج مست دام تست
۳۹گر دمی منکر شود دزدانه روح
۴۰در ادای شکرت ای فتح و فتوح
۴۲طشت آتش مینهد بر سینهاش
۴۳که بیا سوی مه و بگذر ز گرد
۴۴شاه عشقت خواند زوتر باز گرد
۴۵گرد این بام و کبوترخانه من
۴۶چون کبوتر پر زنم مستانه من
۴۷جبرئیل عشقم و سدرهم توی
۴۹جوش ده آن بحر گوهربار را
۵۰خوش بپرس امروز این بیمار را
۵۱چون تو آن او شدی بحر آن اوست
۵۲گرچه این دم نوبت بحران اوست
۵۳این خود آن نالهست کو کرد آشکار
۵۴آنچ پنهانست یا رب زینهار
۵۵دو دهان داریم گویا همچو نی
۵۶یک دهان پنهانست در لبهای وی
۵۷یک دهان نالان شده سوی شما
۵۸های هویی در فکنده در هوا
۵۹لیک داند هر که او را منظرست
۶۰که فغان این سری هم زان سرست
۶۱دمدمهٔ این نای از دمهای اوست
۶۲های هوی روح از هیهای اوست
۶۳گر نبودی با لبش نی را سمر
۶۴نی جهان را پر نکردی از شکر
۶۵با کی خفتی وز چه پهلو خاستی
۶۶که چنین پر جوش چون دریاستی
۶۹نعرهٔ یا نار کونی باردا
۷۰عصمت جان تو گشت ای مقتدا
۷۱ای ضیاء الحق حسام دین و دل
۷۲کی توان اندود خورشیدی به گل
۷۳قصد کردستند این گلپارهها
۷۵در دل که لعلها دلال تست
۷۶باغها از خنده مالامال تست
۷۸تا ز صد خرمن یکی جو گفتمی
۷۹چون بخواهم کز سرت آهی کنم
۸۰چون علی سر را فرو چاهی کنم
۸۱چونک اخوان را دل کینهورست
۸۲یوسفم را قعر چه اولیترست
۸۳مست گشتم خویش بر غوغا زنم
۸۴چه چه باشد خیمه بر صحرا زنم
۸۶وانگه آن کر و فر مستانه بین
۸۷منتظر گو باش بی گنج آن فقیر
۸۸زآنک ما غرقیم این دم در عصیر
۸۹از خدا خواه ای فقیر این دم پناه
۹۰از من غرقه شده یاری مخواه
۹۱که مرا پروای آن اسناد نیست
۹۲از خود و از ریش خویشم یاد نیست
۹۳باد سبلت کی بگنجد و آب رو
۹۴در شرابی که نگنجد تار مو
۹۵در ده ای ساقی یکی رطلی گران
۹۶خواجه را از ریش و سبلت وا رهان
۹۷نخوتش بر ما سبالی میزند
۹۸لیک ریش از رشک ما بر میکند
۹۹مات او و مات او و مات او
۱۰۰که همیدانیم تزویرات او
۱۰۱از پس صد سال آنچ آید ازو
۱۰۲پیر میبیند معین مو به مو
۱۰۳اندر آیینه چه بیند مرد عام
۱۰۴که نبیند پیر اندر خشت خام
۱۰۵آنچ لحیانی به خانهٔ خود ندید
۱۰۶هست بر کوسه یکایک آن پدید
۱۰۷رو به دریایی که ماهیزادهای
۱۰۸همچو خس در ریش چون افتادهای
۱۰۹خس نهای دور از تو رشک گوهری
۱۱۰در میان موج و بحر اولیتری
۱۱۱بحر وحدانست جفت و زوج نیست
۱۱۲گوهر و ماهیش غیر موج نیست
۱۱۳ای محال و ای محال اشراک او
۱۱۴دور از آن دریا و موج پاک او
۱۱۵نیست اندر بحر شرک و پیچ پیچ
۱۱۶لیک با احول چه گویم هیچ هیچ
۱۱۷چونک جفت احولانیم ای شمن
۱۱۸لازم آید مشرکانه دم زدن
۱۱۹آن یکیی زان سوی وصفست و حال
۱۲۰جز دوی ناید به میدان مقال
۱۲۱یا چو احول این دوی را نوش کن
۱۲۲یا دهان بر دوز و خوش خاموش کن
۱۲۳یا به نوبت گه سکوت و گه کلام
۱۲۴احولانه طبل میزن والسلام
۱۲۵چون ببینی محرمی گو سر جان
۱۲۶گل ببینی نعره زن چون بلبلان
۱۲۷چون ببینی مشک پر مکر و مجاز
۱۲۸لب ببند و خویشتن را خنب ساز
۱۳۰ورنه سنگ جهل او بشکست خنب
۱۳۱با سیاستهای جاهل صبر کن
۱۳۲خوش مدارا کن به عقل من لدن
۱۳۳صبر با نااهل اهلان را جلاست
۱۳۴صبر صافی میکند هر جا دلیست
۱۳۷جور کفر نوحیان و صبر نوح
۱۳۸نوح را شد صیقل مرآت روح