بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثم الذین کفروا بربهم یعدلون
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون به هوش آمد بگفت ای کردگار
۲
مجرمم بودم به خلق اومیدوار
۳
گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود
۴
هیچ آن کفو عطای تو نبود
۵
او کله بخشید و تو سر پر خرد
۶
او قبا بخشید و تو بالا و قد
۷
او زرم داد و تو دست زرشمار
۸
او ستورم داد و تو عقل سوار
۹
خواجه شمعم دادو تو چشم قریر
۱۰
خواجه نقلم داد و تو طعمهپذیر
۱۱
او وظیفه داد و تو عمر و حیات
۱۲
وعدهاش زر وعدهٔ تو طیبات
۱۳
او وثاقم داد و تو چرخ و زمین
۱۴
در وثاقت او و صد چون او سمین
۱۵
زر از آن تست زر او نافرید
۱۶
نان از آن تست نان از تش رسید
۱۷
آن سخا و رحم هم تو دادیش
۱۸
کز سخاوت میفزودی شادیش
۱۹
من مرورا قبلهٔ خود ساختم
۲۰
قبلهساز اصل را انداختم
۲۱
ما کجا بودیم کان دیان دین
۲۲
عقل میکارید اندر آب و طین
۲۳
چون همی کرد از عدم گردون پدید
۲۴
وین بساط خاک را میگسترید
۲۵
ز اختران میساخت او مصباحها
۲۶
وز طبایع قفل با مفتاحها
۲۷
ای بسا بنیادها پنهان و فاش
۲۸
مضمر این سقف کرد و این فراش
۲۹
آدم اصطرلاب اوصاف علوست
۳۰
وصف آدم مظهر آیات اوست
۳۱
هرچه در وی مینماید عکس اوست
۳۲
همچو عکس ماه اندر آب جوست
۳۳
بر صطرلابش نقوش عنکبوت
۳۴
بهر اوصاف ازل دارد ثبوت
۳۵
تا ز چرخ غیب وز خورشید روح
۳۶
عنکبوتش درس گوید از شروح
۳۷
عنکبوت و این صطرلاب رشاد
۳۸
بیمنجم در کف عام اوفتاد
۳۹
انبیا را داد حق تنجیم این
۴۰
غیب را چشمی بباید غیببین
۴۱
در چه دنیا فتادند این قرون
۴۲
عکس خود را دید هر یک چه درون
۴۳
از برون دان آنچ در چاهت نمود
۴۴
ورنه آن شیری که در چه شد فرود
۴۵
برد خرگوشیش از ره کای فلان
۴۶
در تگ چاهست آن شیر ژیان
۴۷
در رو اندر چاه کین از وی بکش
۴۸
چون ازو غالبتری سر بر کنش
۴۹
آن مقلد سخرهٔ خرگوش شد
۵۰
از خیال خویشتن پر جوش شد
۵۱
او نگفت این نقش داد آب نیست
۵۲
این به جز تقلیب آن قلاب نیست
۵۳
تو هم از دشمن چو کینی میکشی
۵۴
ای زبون شش غلط در هر ششی
۵۵
آن عداوت اندرو عکس حقست
۵۶
کز صفات قهر آنجا مشتقست
۵۷
وآن گنه در وی ز جنس جرم تست
۵۸
باید آن خو را ز طبع خویش شست
۵۹
خلق زشتت اندرو رویت نمود
۶۰
که ترا او صفحهٔ آیینه بود
۶۱
چونک قبح خویش دیدی ای حسن
۶۲
اندر آیینه بر آیینه مزن
۶۳
میزند بر آب استارهٔ سنی
۶۴
خاک تو بر عکس اختر میزنی
۶۵
کین ستارهٔ نحس در آب آمدست
۶۶
تا کند او سعد ما را زیردست
۶۷
خاک استیلا بریزی بر سرش
۶۸
چونک پنداری ز شبهه اخترش
۶۹
عکس پنهان گشت و اندر غیب راند
۷۰
تو گمان بردی که آن اختر نماند
۷۱
آن ستارهٔ نحس هست اندر سما
۷۲
هم بدان سو بایدش کردن دوا
۷۳
بلک باید دل سوی بیسوی بست
۷۴
نحس این سو عکس نحس بیسو است
۷۵
داد داد حق شناس و بخششش
۷۶
عکس آن دادست اندر پنج و شش
۷۷
گر بود داد خسان افزون ز ریگ
۷۸
تو بمیری وآن بماند مردریگ
۷۹
عکس آخر چند پاید در نظر
۸۰
اصل بینی پیشه کن ای کژنگر
۸۱
حق چو بخشش کرد بر اهل نیاز
۸۲
با عطا بخشیدشان عمر دراز
۸۳
خالدین شد نعمت و منعم علیه
۸۴
محیی الموتاست فاجتازوا الیه
۸۵
داد حق با تو در آمیزد چو جان
۸۶
آنچنان که آن تو باشی و تو آن
۸۷
گر نماند اشتهای نان و آب
۸۸
بدهدت بی این دو قوت مستطاب
۸۹
فربهی گر رفت حق در لاغری
۹۰
فربهی پنهانت بخشد آن سری
۹۱
چون پری را قوت از بو میدهد
۹۲
هر ملک را قوت جان او میدهد
۹۳
جان چه باشد که تو سازی زو سند
۹۴
حق به عشق خویش زندهت میکند
۹۵
زو حیات عشق خواه و جان مخواه
۹۶
تو ازو آن رزق خواه و نان مخواه
۹۷
خلق را چون آب دان صاف و زلال
۹۸
اندر آن تابان صفات ذوالجلال
۹۹
علمشان و عدلشان و لطفشان
۱۰۰
چون ستارهٔ چرخ در آب روان
۱۰۱
پادشاهان مظهر شاهی حق
۱۰۲
فاضلان مرآت آگاهی حق
۱۰۳
قرنها بگذشت و این قرن نویست
۱۰۴
ماه آن ماهست آب آن آب نیست
۱۰۵
عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم
۱۰۶
لیک مستبدل شد آن قرن و امم
۱۰۷
قرنها بر قرنها رفت ای همام
۱۰۸
وین معانی بر قرار و بر دوام
۱۰۹
آن مبدل شد درین جو چند بار
۱۱۰
عکس ماه و عکس اختر بر قرار
۱۱۱
پس بنااش نیست بر آب روان
۱۱۲
بلک بر اقطار عرض آسمان
۱۱۳
این صفتها چون نجوم معنویست
۱۱۴
دانک بر چرخ معانی مستویست
۱۱۵
خوبرویان آینهٔ خوبی او
۱۱۶
عشق ایشان عکس مطلوبی او
۱۱۷
هم به اصل خود رود این خد و خال
۱۱۸
دایما در آب کی ماند خیال
۱۱۹
جمله تصویرات عکس آب جوست
۱۲۰
چون بمالی چشم خود خود جمله اوست
۱۲۱
باز عقلش گفت بگذار این حول
۱۲۲
خل دوشابست و دوشابست خل
۱۲۳
خواجه را چون غیر گفتی از قصور
۱۲۴
شرمدار ای احول از شاه غیور
۱۲۵
خواجه را که در گذشتست از اثیر
۱۲۶
جنس این موشان تاریکی مگیر
۱۲۷
خواجهٔ جان بین مبین جسم گران
۱۲۸
مغز بین او را مبینش استخوان
۱۲۹
خواجه را از چشم ابلیس لعین
۱۳۰
منگر و نسبت مکن او را به طین
۱۳۱
همره خورشید را شبپر مخوان
۱۳۲
آنک او مسجود شد ساجد مدان
۱۳۳
عکسها را ماند این و عکس نیست
۱۳۴
در مثال عکس حق بنمودنیست
۱۳۵
آفتابی دید او جامد نماند
۱۳۶
روغن گل روغن کنجد نماند
۱۳۷
چون مبدل گشتهاند ابدال حق
۱۳۸
نیستند از خلق بر گردان ورق
۱۳۹
قبلهٔ وحدانیت دو چون بود
۱۴۰
خاک مسجود ملایک چون شود
۱۴۱
چون درین جو دیدعکس سیب مرد
۱۴۲
دامنش را دید آن پر سیب کرد
۱۴۳
آنچ در جو دید کی باشد خیال
۱۴۴
چونک شد از دیدنش پر صد جوال
۱۴۵
تن مبین و آن مکن کان بکم و صم
۱۴۶
کذبوا بالحق لما جائهم
۱۴۷
ما رمیت اذ رمیت احمد بدست
۱۴۸
دیدن او دیدن خالق شدست
۱۴۹
خدمت او خدمت حق کردنست
۱۵۰
روز دیدن دیدن این روزنست
۱۵۱
خاصه این روزن درخشان از خودست
۱۵۲
نی ودیعهٔ آفتاب و فرقدست
۱۵۳
هم از آن خورشید زد بر روزنی
۱۵۴
لیک از راه و سوی معهود نی
۱۵۵
در میان شمس و این روزن رهی
۱۵۶
هست روزنها نشد زو آگهی
۱۵۷
تا اگر ابری بر آید چرخپوش
۱۵۸
اندرین روزن بود نورش به جوش
۱۵۹
غیر راه این هوا و شش جهت
۱۶۰
در میان روزن و خور مالفت
۱۶۱
مدحت و تسبیح او تسبیح حق
۱۶۲
میوه میروید ز عین این طبق
۱۶۳
سیب روید زین سبد خوش لخت لخت
۱۶۴
عیب نبود گر نهی نامش درخت
۱۶۵
این سبد را تو درخت سیب خوان
۱۶۶
که میان هر دو راه آمد نهان
۱۶۷
آنچ روید از درخت بارور
۱۶۸
زین سبد روید همان نوع از ثمر
۱۶۹
پس سبد را تو درخت بخت بین
۱۷۰
زیر سایهٔ این سبد خوش مینشین
۱۷۱
نان چو اطلاق آورد ای مهربان
۱۷۲
نان چرا میگوییش محموده خوان
۱۷۳
خاک ره چون چشم روشن کرد و جان
۱۷۴
خاک او را سرمه بین و سرمه دان
۱۷۵
چون ز روی این زمین تابد شروق
۱۷۶
من چرا بالا کنم رو در عیوق
۱۷۷
شد فنا هستش مخوان ای چشمشوخ
۱۷۸
در چنین جو خشک کی ماند کلوخ
۱۷۹
پیش این خورشید کی تابد هلال
۱۸۰
با چنان رستم چه باشد زور زال
۱۸۱
طالبست و غالبست آن کردگار
۱۸۲
تا ز هستیها بر آرد او دمار
۱۸۳
دو مگو و دو مدان و دو مخوان
۱۸۴
بنده را در خواجهٔ خود محو دان
۱۸۵
خواجه هم در نور خواجهآفرین
۱۸۶
فانیست و مرده و مات و دفین
۱۸۷
چون جدا بینی ز حق این خواجه را
۱۸۸
گم کنی هم متن و هم دیباجه را
۱۸۹
چشم و دل را هین گذاره کن ز طین
۱۹۰
این یکی قبلهست دو قبله مبین
۱۹۱
چون دو دیدی ماندی از هر دو طرف
۱۹۲
آتشی در خف فتاد و رفت خف