بخش ۹۸ - توزیع کردن پایمرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
واقعهٔ آن وام او مشهور شد
۲
پای مرد از درد او رنجور شد
۳
از پی توزیع گرد شهر گشت
۴
از طمع میگفت هر جا سرگذشت
۵
هیچ ناورد از ره کدیه به دست
۶
غیر صد دینار آن کدیهپرست
۷
پای مرد آمد بدو دستش گرفت
۸
شد بگور آن کریم بس شگفت
۹
گفت چون توفیق یابد بندهای
۱۰
که کند مهمانی فرخندهای
۱۱
مال خود ایثار راه او کند
۱۲
جاه خود ایثار جاه او کند
۱۳
شکر او شکر خدا باشد یقین
۱۴
چون به احسان کرد توفیقش قرین
۱۵
ترک شکرش ترک شکر حق بود
۱۶
حق او لا شک به حق ملحق بود
۱۷
شکر میکن مر خدا را در نعم
۱۸
نیز میکن شکر و ذکر خواجه هم
۱۹
رحمت مادر اگر چه از خداست
۲۰
خدمت او هم فریضهست و سزاست
۲۱
زین سبب فرمود حق صلوا علیه
۲۲
که محمد بود محتال الیه
۲۳
در قیامت بنده را گوید خدا
۲۴
هین چه کردی آنچ دادم من ترا
۲۵
گوید ای رب شکر تو کردم به جان
۲۶
چون ز تو بود اصل آن روزی و نان
۲۷
گویدش حق نه نکردی شکر من
۲۸
چون نکردی شکر آن اکرامفن
۲۹
بر کریمی کردهای ظلم و ستم
۳۰
نه ز دست او رسیدت نعمتم
۳۱
چون به گور آن ولینعمت رسید
۳۲
گشت گریان زار و آمد در نشید
۳۳
گفت ای پشت و پناه هر نبیل
۳۴
مرتجی و غوث ابناء السبیل
۳۵
ای غم ارزاق ما بر خاطرت
۳۶
ای چو رزق عام احسان و برت
۳۷
ای فقیران را عشیره و والدین
۳۸
در خراج و خرج و در ایفاء دین
۳۹
ای چو بحر از بهر نزدیکان گهر
۴۰
داده و تحفه سوی دوران مطر
۴۱
پشت ما گرم از تو بود ای آفتاب
۴۲
رونق هر قصر و گنج هر خراب
۴۳
ای در ابرویت ندیده کس گره
۴۴
ای چو میکائیل راد و رزقده
۴۵
ای دلت پیوسته با دریای غیب
۴۶
ای به قاف مکرمت عنقای غیب
۴۷
یاد ناورده که از مالم چه رفت
۴۸
سقف قصد همتت هرگز نکفت
۴۹
ای من و صد همچو من در ماه و سال
۵۰
مر ترا چون نسل تو گشته عیال
۵۱
نقد ما و جنس ما و رخت ما
۵۲
نام ما و فخر ما و بخت ما
۵۳
تو نمردی ناز و بخت ما بمرد
۵۴
عیش ما و رزق مستوفی بمرد
۵۵
واحد کالالف در رزم و کرم
۵۶
صد چو حاتم گاه ایثار نعم
۵۷
حاتم ار مرده به مرده میدهد
۵۸
گردگانهای شمرده میدهد
۵۹
تو حیاتی میدهی در هر نفس
۶۰
کز نفیسی مینگنجد در نفس
۶۱
تو حیاتی میدهی بس پایدار
۶۲
نقد زر بیکساد و بیشمار
۶۳
وارثی نا بوده یک خوی ترا
۶۴
ای فلک سجده کنان کوی ترا
۶۵
خلق را از گرگ غم لطفت شبان
۶۶
چون کلیم الله شبان مهربان
۶۷
گوسفندی از کلیم الله گریخت
۶۸
پای موسی آبله شد نعل ریخت
۶۹
در پی او تا به شب در جست و جو
۷۰
وان رمه غایب شده از چشم او
۷۱
گوسفند از ماندگی شد سست و ماند
۷۲
پس کلیم الله گرد از وی فشاند
۷۳
کف همیمالید بر پشت و سرش
۷۴
مینواخت از مهر همچون مادرش
۷۵
نیم ذره طیرگی و خشم نی
۷۶
غیر مهر و رحم و آب چشم نی
۷۷
گفت گیرم بر منت رحمی نبود
۷۸
طبع تو بر خود چرا استم نمود
۷۹
با ملایک گفت یزدان آن زمان
۸۰
که نبوت را نمیزیبد فلان
۸۱
مصطفی فرمود خود که هر نبی
۸۲
کرد چوپانیش برنا یا صبی
۸۳
بیشبانی کردن و آن امتحان
۸۴
حق ندادش پیشوایی جهان
۸۵
گفت سایل هم تو نیز ای پهلوان
۸۶
گفت من هم بودهام دهری شبان
۸۷
تا شود پیدا وقار و صبرشان
۸۸
کردشان پیش از نبوت حق شبان
۸۹
هر امیری کو شبانی بشر
۹۰
آنچنان آرد که باشد متمر
۹۱
حلم موسیوار اندر رعی خود
۹۲
او به جا آرد به تدبیر و خرد
۹۳
لاجرم حقش دهد چوپانیی
۹۴
بر فراز چرخ مه روحانیی
۹۵
آنچنان که انبیا را زین رعا
۹۶
بر کشید و داد رعی اصفیا
۹۷
خواجه باری تو درین چوپانیت
۹۸
کردی آنچ کور گردد شانیت
۹۹
دانم آنجا در مکافات ایزدت
۱۰۰
سروری جاودانه بخشدت
۱۰۱
بر امید کف چون دریای تو
۱۰۲
بر وظیفه دادن و ایفای تو
۱۰۳
وام کردم نه هزار از زر گزاف
۱۰۴
تو کجایی تا شود این درد صاف
۱۰۵
تو کجایی تا که خندان چون چمن
۱۰۶
گویی بستان آن و ده چندان ز من
۱۰۷
تو کجایی تا مرا خندان کنی
۱۰۸
لطف و احسان چون خداوندان کنی
۱۰۹
تو کجایی تا بری در مخزنم
۱۱۰
تا کنی از وام و فاقه آمنم
۱۱۱
من همیگویم بس و تو مفضلم
۱۱۲
گفته کین هم گیر از بهر دلم
۱۱۳
چون همیگنجد جهانی زیر طین
۱۱۴
چون بگنجد آسمانی در زمین
۱۱۵
حاش لله تو برونی زین جهان
۱۱۶
هم به وقت زندگی هم این زمان
۱۱۷
در هوای غیب مرغی میپرد
۱۱۸
سایهٔ او بر زمینی میزند
۱۱۹
جسم سایهٔ سایهٔ سایهٔ دلست
۱۲۰
جسم کی اندر خور پایهٔ دلست
۱۲۱
مرد خفته روح او چون آفتاب
۱۲۲
در فلک تابان و تن در جامه خواب
۱۲۳
جان نهان اندر خلا همچون سجاف
۱۲۴
تن تقلب میکند زیر لحاف
۱۲۵
روح چون من امر ربی مختفیست
۱۲۶
هر مثالی که بگویم منتفیست
۱۲۷
ای عجب کو لعل شکربار تو
۱۲۸
وان جوابات خوش و اسرار تو
۱۲۹
ای عجب کو آن عقیق قندخا
۱۳۰
آن کلید قفل مشکلهای ما
۱۳۱
ای عجب کو آن دم چون ذوالفقار
۱۳۲
آنک کردی عقلها را بیقرار
۱۳۳
چند همچون فاخته کاشانهجو
۱۳۴
کو و کو و کو و کو و کو و کو
۱۳۵
کو همانجا که صفات رحمتست
۱۳۶
قدرتست و نزهتست و فطنتست
۱۳۷
کو همانجا که دل و اندیشهاش
۱۳۸
دایم آنجا بد چو شیر و بیشهاش
۱۳۹
کو همانجا که امید مرد و زن
۱۴۰
میرود در وقت اندوه و حزن
۱۴۱
کو همانجا که به وقت علتی
۱۴۲
چشم پرد بر امید صحتی
۱۴۳
آن طرف که بهر دفع زشتیی
۱۴۴
باد جویی بهر کشت و کشتیی
۱۴۵
آن طرف که دل اشارت میکند
۱۴۶
چون زبان یا هو عبارت میکند
۱۴۷
او معالله است بی کو کو همی
۱۴۸
کاش جولاهانه ماکو گفتمی
۱۴۹
عقل ما کو تا ببیند غرب و شرق
۱۵۰
روحها را میزند صد گونه برق
۱۵۱
جزر و مدش بد به بحری در زبد
۱۵۲
منتهی شد جزر و باقی ماند مد
۱۵۳
نه هزارم وام و من بی دسترس
۱۵۴
هست صد دینار ازین توزیع و بس
۱۵۵
حق کشیدت ماندم در کشمکش
۱۵۶
میروم نومید ای خاک تو خوش
۱۵۷
همتی میدار در پر حسرتت
۱۵۸
ای همایون روی و دست و همتت
۱۵۹
آمدم بر چشمه و اصل عیون
۱۶۰
یافتم در وی به جای آب خون
۱۶۱
چرخ آن چرخست آن مهتاب نیست
۱۶۲
جوی آن جویست آب آن آب نیست
۱۶۳
محسنان هستند کو آن مستطاب
۱۶۴
اختران هستند کو آن آفتاب
۱۶۵
تو شدی سوی خدا ای محترم
۱۶۶
پس به سوی حق روم من نیز هم
۱۶۷
مجمع و پای علم ماوی القرون
۱۶۸
هست حق کل لدینا محضرون
۱۶۹
نقشها گر بیخبر گر با خبر
۱۷۰
در کف نقاش باشد محتصر
۱۷۱
دم به دم در صفحهٔ اندیشهشان
۱۷۲
ثبت و محوی میکند آن بینشان
۱۷۳
خشم میآرد رضا را میبرد
۱۷۴
بخل میآرد سخا را میبرد
۱۷۵
نیم لحظه مدرکاتم شام و غدو
۱۷۶
هیچ خالی نیست زین اثبات و محو
۱۷۷
کوزهگر با کوزه باشد کارساز
۱۷۸
کوزه از خود کی شود پهن و دراز
۱۷۹
چوب در دست دروگر معتکف
۱۸۰
ورنه چون گردد بریده و مؤتلف
۱۸۱
جامه اندر دست خیاطی بود
۱۸۲
ورنه از خود چون بدوزد یا درد
۱۸۳
مشک با سقا بود ای منتهی
۱۸۴
ورنه از خود چون شود پر یا تهی
۱۸۵
هر دمی پر میشوی تی میشوی
۱۸۶
پس بدانک در کف صنع ویی
۱۸۷
چشمبند از چشم روزی کی رود
۱۸۸
صنع از صانع چه سان شیدا شود
۱۸۹
چشمداری تو به چشم خود نگر
۱۹۰
منگر از چشم سفیهی بیخبر
۱۹۱
گوش داری تو به گوش خود شنو
۱۹۲
گوش گولان را چرا باشی گرو
۱۹۳
بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن
۱۹۴
هم برای عقل خود اندیشه کن
